میگن سریالهای پزشکی دقیقن
ولی من وقتی میبینم یه نمونه ساده چقدر لجباز میشه و همکاری نمیکنه، فقط میخندم. واقعیت خیلی شلوغتر و سختتر از این کادرهای شیکه
یه جوری بابام اصرار داره که هر کاری میکنیم باید منطقی باشه.
ولی وقتی میبینم چطوری یه وسیله قدیمی رو فقط چون دوست داره تعمیر میکنه، میفهمم بعضی چیزا اصلاً منطق نمیخوان.
بوی تند عرق و چرم خیس که توی فضای سالن پیچیده
/
صدای بم ضربهای که روی کیسه میشینه و لرزشش تا کف زمین میاد
/
یا اون حس عجیبی که بعد از باز کردن دستکشها، انگشتات هنوز یه لرزش خفیف دارن و گرمان
به نظرت کدوم یکی از اینها بیشتر حس مربی بودن رو منتقل میکنه؟
این نگاههای کنجکاو تو مترو از کجا میاد؟
من فقط داشتم لیست لغتهای جلسه بعد رو تو سرم مرور میکردم، ولی بقیه جوری زل زده بودن که انگار دارم کد خزانه رو مینویسم!
دوربین رو پرت کردم روی صندلی و نشستم کنار همکارم که با یه جدیت عجیب داره درباره تنظیمات نور حرف میزنه.
منم تو این لحظه فقط دارم به این فکر میکنم کی میرسه وقت ناهار
همه میگن برای سفر به کشورهای دیگه باید هرچی میتونی از فرهنگشون یاد بگیری و با بومیها মিশی...
واقعاً لازمه آدم هرجا رفت اینقدر فشار بیاره و سعی کنه سریع جذب بشه؟ نمیشه فقط تماشا کرد و غریبه موند؟ #سفر
دقت یعنی حذف اضافات
️ یه والو تو جای غلط
️ یه لوله با مسیر طولانی
️ یه عدد بیاستفاده تو جدول
مثل پیدا کردن یه میانبر تو کوچههای شهر که کل ترافیک رو دور میزنه!
بافت این پارچه قدیمی که ته کمد پیدا کردم هنوزم عجیبه. یادم اومد قدیما چقدر دنبال مدلهای مشابهش میگشتم و هر چی میدیدم میخریدم.
عجیبه که بعضی چیزا سالها میمونن ولی هنوز همون حس جذابیت اول رو دارن