گران نخرید
________________
انتخابات سال ۲۰۰۹ بود.
آقای محقق و خلیلی در تیم حامد کرزی بودند. مرحوم استاد عرفانی، سید حسین انوری، بازماندگان سید مصطفی کاظمی و امثالشان از عبدالله حمایت میکردند.
من با شناختی که تازه از طریق جنرال داوود با داکتر عبدالله پیدا کرده بودم، قرار شد با عبدالله به بامیان بروم. چند شب قبلش، در منزل داکتر عبدالله، من و جنرال داوود داوود که آن زمان معین وزارت داخله بود، با داکتر عبدالله نشستیم. من بهعنوان یک تحصیلکرده، معتقد به پیوندهای عمیق، باورمند به همسرنوشتی و کلیشههای دیگرِ صحبتهای آرمانی، در جمع ایراد کردم.
عبدالله از بامیان و رأی هزارهها مطمئن نبود. مرتب میپرسید: به نظر شما مردم هزارهی ما چه چیزی برایشان مهم است؟
بیپرده گفتم: مردم هزاره بعد از سدهها انزوای سیاسی و اجتماعی و تعیین شدن سرنوشتشان توسط نیابتیها، به یک خودباوری و آگاهی تاریخی رسیدهاند. تعامل با خود هزاره، احترام به ارزشهای جمعیشان از جمله رهبر شهیدشان مهم است.
عبدالله کمی به فکر فرو رفت و گفت: ما به شهید مزاری احترام زیادی داریم و این را بارها بر زبان آوردهایم.
فوری گفتم: داکتر گرانقدر، وجود استاد عرفانی نقطهی قوت تیم شماست؛ ولی وجود آقای انوری و دوستانش را نمیدانم.
گفت: خب آقای محقق و خلیلی با این تیم نیامدند.
گفتم: نیاز به بررسی دارد که چرا هنوز آقای محقق و خلیلی ترجیح میدهند در کنار آقای کرزی باشند.
جنرال داوود خواست حرف را عوض کند و گفت: نه، انشاءالله با وجود جوانانی مثل مبلغ تیم ما قوی است.
عبدالله با گوشهی نگاهش به بنده نگاه میکرد. من فوری گفتم: ما در مسیر درست هستیم. اعتمادسازی لازم است. ما از یک فاجعه میآییم؛ ترمیم فاجعه نیازمند اعتمادسازی است و ما تلاش میکنیم این کار انجام شود.
عبدالله گفت: ما متعهد هستیم که فصل نوینی را پیریزی کنیم.
جنرال داوود گفت: نمایندهی نسل جدید با طرحها و فکر عالی و ایدههای بکر، آقای مبلغ است.
آن شب من بههمراه جنرال داوود از خانهی داکتر عبدالله بیرون شدیم. جنرال گفت: مبلغ صیب، چهقدر خوب موضوعات را مطرح کردی. ما میخواهیم با نسل نو هزاره، آیندهای مبتنی بر عدالت که خواست شهید مزاری بود بنا کنیم.
من گفتم: اگر هدف ایجاد ساختارهای عدالتگستر باشد، ما در کنارتان هستیم.
روزی که به بامیان رفتیم، من در همان هلیکوپتری بودم که عبدالله بود. به بامیان رسیدیم. در میدان بامیان تعدادی برای بدرقهی عبدالله و هیأت همراهش آمده بودند. یکی از این افراد سید هادی هادی بود. هادی فلج بود و فقط نیمخیز تا کمر میتوانست بلند شود. در همان حالت نیمخیز دست عبدالله را گرفت و گفت:
«پادشاه این ملک منم. رأیت با من. اصلاً ری نزن. به بچهها گفتم که امشب گاو بکشند و خودت مهمانم هستی.»
عبدالله که چندان از این گیر و کش راضی نبود و از این تملق خسته شده بود، گفت: «میفهمم آغا صیب، شما پادشاه اینجایید. خانه آباد، مسجد را گرم کن، گاو را بکش، مردم غریب را خبر کن، نذری بده.»
با زور دستش را از دست هادی خلاص کرد و رفت.
این منظرهی تحقیرآمیز تا مدتها در ذهنم بود. با خود گفتم کسانی با این زبونی روحی روزی در پستوهای قدرت علیه مردم ما دسیسه میکردند و همهجا شگردشان همین بود که بگویند همهکارهی این مردم ماییم.
همه سوار موترها شدیم به سمت مرکز بامیان. برادر سید سرور در رأس تیم حفاظتی بود. بدوبدوها و عقدهگشاییهای او هم بسیار نفرتانگیز بود. استاد عرفانی احساس میکرد که در این گرو و دار، برخورد مناسب با او از سوی تیم حفاظتی و اطرافیان عبدالله صورت نگرفته و ناراحت بود. من هم روحیهام با حواشی کمپاین خراب شد. عبدالله از من خواست که سخنرانی کنم، اما من عذر خواستم.
وقتی به کابل برگشتیم، جنرال داوود پرسید که اوضاع را چگونه یافتی؟
گفتم: خیلی در این انتخابات امیدی به رأی نداشته باشید، ولی میتواند آغازی برای اعتمادسازی باشد.
گفت: چطور؟
گفتم: وعدههای سید هادی و سید انوری حقیقت ندارد. آنها نه شاه این مردمند و نه معتمد شان. آنها خودرا گران می فروشند. یک نقطه قوت تیم استاد عرفانی است که او هم دلخور است.
حماقت تاریخی
___________
حماقت و خودکامگی شورای نظار به حدی بود که یک شبه بدون یک شور ملی، مانند طالبان بیرق و سرود ملی افغانستان را تغییر دادند.
سیاهه ی ظالمانه، بی شرمانه ی بنام قانون اساسی نوشتند که زن و هزاره را کاملا حذف کرده بود. این جماعت با بلاهت و حماقت شان روی غداران تاریخ را سفید و خاطره ی حماقتهای بچه ی سقو را زنده کردند.این حماقتها و جفاها اگر درس عبرت برای نسل پسین نظار باشد و باعث،شود که آنان در پی جبران گذشته باشند، می شود امیدوار بود واگر نه، این نسل هم در صدد توجیه و انکار حماقت شان باشند بیشتر از پیش منزوی خواهند شد.
از یاد نبریم که دروغ و جعلیات افشار فروشان درون جامعه ی هزاره نظاری هارا مست کرده. اما دروغ و بهتان بی سند جایی را نخواهد گرفت. این جماعت در دهه ی هفتاد هم پول اپراتیفی فراوانی به سید حسین انوری، سید محمدعلی جاوید، سید ابولحسن فاضل و ... دادند و فقط وعده های دروغ تحویل گرفتند. امروز بازهم تاریخ تکرلر می شود و نسل جدید نظاری به این طایفه ی مفلوک دل بسته تکرار به دشمنی با هزاره رو آورده اند.
این متن شما عمیقا مرا به فکر فرو برد، امیدوارم آقای رحمانی و دیگران هم بیندیشند. دنیای سیاست دنیای ادبیات و رمانتیزم نیست. تاریخ سیاسی پسین کشور پر از جفاهای مثلا هم سرنوشتان. همین روزها ما از سوی دوستان تهدید به تکرار افشار می
شویم. دهه ی هفتاد و بیست سال جمهوریت پر است از نمونه های این نوع جفاها
فراخوان حقوق بشری بازخوانی فاجعه افشار
تراژدی افشار در غرب کابل، یکی از مصادق بارز نقض فاحش و گستردهی حقوق بشر، مصداق بارز نسل کشی و جنایت علیه بشریت در تاریخ معاصر افغانستان است. این فاجعه نه یک رویداد عادی در بستر جنگ، بلکه نتیجه اعمال سازمانیافته علیه یک جمعیت غیرنظامی مشخص بر مبنای هویت قومی و مذهبی از طرف حکومت ربانی بود. بر اساس معیارهای حقوق بینالملل عرفی و سایر اسناد معتبر حقوقی، عناصر حقوقی نسل کشی و جنایت علیه بشریت با تمام گونه هایش در افشار قابل اثبات است.
افزون بر این، سه دهه است که عاملان مستقیم جرم الجرائم و جنایت بشری در افشار با استفادهی سوء از قدرت، تلاشهای مستمر برای انکار، توجیه یا تحریف فاجعه افشار انجام داده است و این موارد نقض حقوق ثانویه قربانیان و ستم مضاعف بر قربانیان است. بی تردید انکار جنایات سنگین بهعنوان شکلی از تداوم خشونت شناخته میشود. در این سالها نویسندگان شورای نظار و هم پیمانان شان پس از سه سال جنایت غرب کابل، همچنان شماتت می کنند، کرامت انسانی قربانیان را نقض می کنند و حتی به تکرار فاجعه افشار تهدید می نمایند، اوضاع دلالت دارد که این گروه همچنان نیت تکرار فاجعه را در سر می پرورانند و هیچ گاه در پی پذیرش مسئولیت بین المللی و توقف جنایت نسل کشی و جنایت علیه بشریت بر هزارهها نیستند.
ما جنایت افشار را جنایت تبار خاص نمی دانیم، عاملان جنایت روشن است. با احترام به تمام مردم و اقوام افغانستان، نقطهی اتکای ما بر عدالت است، بی تردید معاونان جنایت در افشار هم پیمانانِ شیعی شورای نظار اند. نکتهی دیگر اینکه در ۲۰ سال دورهی جمهوریت، حتی مدعیانِ رهبری حزب وحدت، افشار را به عنوان موضوع قابلِ معامله در جهت مطامع شخصی و ثروت اندوزی فروکاست دادند، بر اساس اصول بنیادین حقوق بشر، هیچ جامعهای مجاز نیست جنایت را بهعنوان «موضوعی قابل معامله» تلقی کند. نخبگان سیاسی و اجتماعی، از جمله نخبگان جامعه هزاره، در قبال حفظ حافظه جمعی قربانیان و دفاع از حقوق آنان، مسئولیت اخلاقی و حقوقی دارند. ما بر اساس این درک گردِهم می آییم تا ادای وظیفه کنیم و از انسانیت دفاع نماییم، تا در تاریخ خونبار افغانستان هیچگاه این چنین فاجعه هایی تکرار نشود.
سخنرانان:
دکتر حفیظ شریعتی سحر استاد حسین ورسی
دکتر آصف مبلغ دکتر میثم صحرا
دکتر عبدالقادر اسرار
زمان:
۲۲ دلو ۱۴۰۴ مصادف با ۱۱ فیبروری ۲۰۲۶
ساعت:
۱۸:۰۰ به وقت اروپای مرکزی
۲۰:۰۰ به وقت ترکیه
۲۰:۳۰ به وقت ایران
۲۱:۳۰ به وقت افغانستان
مکان: پلتفرم ایکس
https://t.co/2gCWKzq47C
داکتر گرانقدر جناب مختار، به نکات ارزشمندی اشاره کرده اید. من فکر می کنم جناب کرزی با وسعت نظر و صبر و وطن دوستی در یکی از خطیر ترین دوره های کشور نمره ی کامیابی در زعامت گرفت. کرزی در کم کردن گسلهای اجتماعی کوشید، برای دیدن تمام طرفها همت کرد، برای،صلح و آشتی ملی تلاش کرد و از همه مهمتر سعی کردن در دوره ی اشغال بعنوان یک زعیم ملی ظاهر شود و نه یک مهره ی اشغالگر
انحصار نوپا
_______________
فرید مزدک، یکی از چهرههای منتسب به جریان «پرچم» که در اشغال نظامی کابل توسط شورای نظار و احمدشاه مسعود در دههی هفتاد خورشیدی و آغاز انحصار حزبی–قومی و شعلهور شدن جنگهای داخلی نقش مؤثر داشت، در صفحهی خود نوشته است:
«افغان–پشتونها حق دارند دولت–ملت خود را داشته باشند، اما نه در سرزمین دیگران. ساختن افغانستانِ مورد نظر آنان در دو سوی دیورند ممکن است. افغانهای عزیز، اگر چنین میاندیشید، از لوگر تا اتگ افغانستانِ خود را بسازید و کابل، بلخ، هرات و بدخشان را به حال خود بگذارید.»
این گزاره، تنها نمونهای کوچک از تفکر فاشیستیای است که مزدک بخشی از آن است؛ تفکری که با زبانی بهظاهر سیاسی و حق طلبانه ، اما با ماهیتی عمیقاً انحصار گرایانه سخن میگوید.
در نگاه این جریان، بخش بزرگی از مردم افغانستان اساساً «در شمار انسانِ سیاسی» قرار نمیگیرند. ازبیک، هزاره و ترکمن بهکلی از معادله حذف میشوند. در منطق آقای مزدک، قباله ی بلخ، بدخشان و هرات و غیره در جیب او و دوستانش قرار دارد. .
این نکته شایستهی توجه کسانی است که این روزها با تمام توان در جبههی موسوم به «خراسان» میرزمد. در «خراسان» موهوم و موعود این جماعت، هزاره و ازبیک جایی نخواهند داشت. مسئله، صرفاً یک اختلاف سیاسی یا ائتلاف مقطعی نیست؛ مشکل، ذهنیت انحصارگرای ریشهداری است که اهل عدل نیست و در عمل، از طالبان نیز انحصارگراتر عمل میکند. ما می دانیم ریشه ی این تفکر در کجاها است.
در پنج سال گذشته، در «شورای انسجام تاجیکان» چه گذشته است؟ چه حجم گستردهای از ادبیات نفرت علیه هزاره، ازبیک و حتی پشتون تولید شده است؟ اگر برخی از این واقعیت بیخبرند، من از درون این فضا خبر دارم. این حقیقت را نمیتوان با شعار، ژست عدالتخواهی یا واژگان بزکشده پنهان کرد.
مسئله و مشکل ما دقیقاً همینجاست: این هژمونطلبی نوپا، تهوعآور و خطرناک.
Sardar Mohammad Rahmanoghli
سخنی با محی الدین مهدی
_____________
اقای محی الدین مهدی در واکنش به مصاحبه ی انور الحق احدی نوشته ایت که از او سپاسگزار است که ذهنیت تمامیت خواهانه و انحصار گرایانه خودرا بدون ریا بر زبان می آورد.
آقای مهدی از نظر گذشته ی سیاسی منسوب به شورای نظار است. مطالعاتی در تاریخ دارد. متاسف است که آقای ربانی،و مسعود به اندازه ی،کافی داعیه ی،تاجیکانه نداشته. تبلیغ می کند که از قوم زوئیحی که از غرب چین در مسیر تاریخ به افغانستان آمدند و تمدن کوشانی را پایه گذاری،کردند تا ساکاها و غوری ها و ساسانی ها و هخامنش ها و ....یعنی مردمان پهنه ای از غرب چین تا شرق ارپا همه نیاکان تاجیکان بوده اند .
عرض من به ایشان این است که :
در افغانستان، تمامیتخواهی نه یک پدیدهی مقطعی، بلکه سنتی تاریخی و امری نهادینهشده در ساخت قدرت است.
جناب مهدی! تمامیتخواهی احمدشاه مسعود و برهانالدین ربانی، از حیث ماهوی، تفاوتی با تمامیتخواهی سایر بازیگران قدرت در تاریخ افغانستان نداشت.
خود شخص شما و دوستان تان به شکل دیگری به همان منطق تمامیتخواهانه گرفتارید. برای خلق الله تمامیت خواهی و انحصار و زورگویی مهم است. مهم نبست که زورگو و ظالم و تباه کننده از کجاست و از کدام عرق است.
از برای خدا شما که پس از ویرانی های دهه ی هفتاد برای دم گیری امروز در قالب یک تاریخ پژوه عرض اندام کرده اید از غرب چین تا شرق اروپا را تاجیک اعلام می کنید. و هرچه که این پهنه دارد و ندارد را زیر بغل زده رویش مهر تبار خویش را می زنید. مصادرهی کل میراث تمدنی از شرق چین تا غرب اروپا و قرار دادن آن زیر یک هویت خاص نامش انحصار و تمامیت خواهی است. جمع کردن زوئیجیها و تمدن کوشانی تا ساکاها، ساسانیان و هخامنشیان زیر سقف قومی خویش بی انصافی و تداوم انحصار تهوع آور ایران شهریان فاشیست است. این ولع تصاحبِ فراگیر، چیزی جز امتداد همان ذهنیت انحصارطلبانه نیست؛ با این تفاوت که اینبار نه در عرصهی سیاست، بلکه در میدان تاریخ و فرهنگ عمل میکند.
برخلاف ادعاهای مطرحشده از سوی برخی جریانهای فاشیستی ایرانشهری، هیچ اجماع علمی معتبری وجود ندارد که ساکاها، زوئیجیها و دیگر گروههای تاریخی مورد اشاره، الزاماً به هویت قومی یا ملی مورد ادعای آنان تعلق داشته باشند. این نوع خوانشهای گزینشی از تاریخ، نه محصول پژوهش، بلکه نتیجهی خوی انحصارگری ناشی از تمامیت خواهی است. از همینرو، فاشیسم ایرانشهری در عمل، از بسیاری از اشکال دیگر فاشیسم خطرناکتر است؛ و آویزان شدن از بند تنبان چند فاشیست پارس تهوع آورتر.
: «یک سوزن به خود، یک جوالدوز به دیگران». اگر معیار انصاف است، نخست باید پذیرفت که حکومت ایدئولوژیک و منحطی که نظریهپرداز اصلی آن عبدالرب رسول سیاف بود و بعد از چهارماه غاصب قدرت و ثروت ملی، خود بخشی از همان سنت تمامیتخواهی و انحصار قدرت بود. تنها در صورت پذیرش این واقعیت است که میتوان از انصاف، نقد صادقانه و فاصلهگیری واقعی از فاشیسم در هر شکل و لباسی سخن گفت.
قصه ی جهاد افغانستان
نقش سازمان جاسوسی انگلیس در جنگ در راه خدا
___________________
نوت: ابن پاراگراف ترجمه ی عینی صفحات ۲۸۹ و ۲۹۰ کتاب زیر است
Davies, Philip (2004). MI6 and the Machinery of Spying: Structure and Process in Britain's Secret Intelligence Studies in Intelligence. Routledge. pp. 289–290. ISBN 9781135760014
امیدوارم دوستان با خونسردی مطالعه کنند و با شکستن قالبهای ذهنی شان برای ساختن یک افغانستان جدید مبتنی بر عدالت، یکپارچگی و استقلال تلاش کنند و سعی نکنند با فرا فکنیبرف خویش را بر روی بام دیگری اندازند
______________
برخلاف جنگ فالکلند که برای بریتانیا یک شوک اطلاعاتی و غافلگیری بزرگ بهشمار میرفت، کودتای مورد حمایت شوروی در افغانستان و سپس اشغال این کشور از سوی ارتش سرخ، چنین ضربهای ایجاد نکرد. با این حال، همین تحولات باعث شد در محافل سیاست خارجی و دفاعی غرب، دوباره گرایش جدی به «عملیات ویژهٔ پنهانی» شکل بگیرد؛ یعنی همان الگوی کلاسیک جنگهای نیابتی و شبهنظامی دوران جنگ سرد.
دولتهای تازهبرسرکارآمدهٔ مارگارت تاچر در بریتانیا و رونالد ریگان در آمریکا، مصمم بودند اتحاد شوروی و متحدانش را با حداکثر شدت و در بیشترین جبهههای ممکن به چالش بکشند. در نتیجه، دستگاههای اطلاعاتی و نیروهای عملیات ویژهٔ دو کشور بهطور فعال وارد میدان شدند: آموزش دادند، سلاح رساندند، مشاورهٔ نظامی ارائه کردند و شبکههای پنهانی انتقال تجهیزات را برای پشتیبانی از مقاومتی ایجاد کردند که بعدها به نام «مجاهدین» شناخته شد؛ مقاومتی که ماهیتی فراملی داشت و بهتدریج به سمت بنیادگرایی رادیکال سوق پیدا کرد.
برای ایفای این نقش، سازمان اطلاعات خارجی بریتانیا (SIS یا MI6) به بودجه، تجهیزات و همکاری مستقیم وزارت دفاع نیاز داشت؛ امری که در طرحهای سرتیپ جان وِدی تصریح شده بود. در عمل، بریتانیا ناچار شد به الگوهای قدیمی عملیات ویژهٔ دوران جنگ جهانی دوم بازگردد. با این حال، دامنهٔ مداخلهٔ SIS بهمراتب محدودتر از سازمان سیا بود.
طبق گزارشها، مشارکت بریتانیا معمولاً به اعزام سالانهٔ یک تیم کوچک به یک جناح مشخص از مجاهدین—یعنی نیروهای احمدشاه مسعود—محدود میشد. این تیم شامل چند افسر MI6 و تعدادی مربی نظامی «قراردادی» (نظامیان یا افسران سابق) بود. مأموریت افسران اطلاعاتی بیشتر در حد تأمین حمایتهای محدود مالی و لجستیکی (با توجه به توان اقتصادی بریتانیا) و همچنین بهرهبرداری اطلاعاتی از شبکهٔ اطلاعاتی گستردهٔ مسعود دربارهٔ تحرکات ارتش شوروی بود. در مقابل، مربیان نظامی مسئول آموزش سازماندهی، فرماندهی و عملیات نظامی به نیروهای مسعود بودند.
از نگاه سیاستگذاران غربی، مجاهدین ابزاری مؤثر برای تضعیف نفوذ شوروی، برهمزدن سیاست خارجی آن کشور و ایجاد هزینههای امنیتی برای مسکو محسوب میشدند. به همین دلیل، سیاست «حمایت، تسلیح و تجهیز مقاومت» که مدتی در دوران دولتهای حزب کارگر بریتانیا بهدلیل حساسیت نسبت به «روشهای غیراخلاقی» کنار گذاشته شده بود، در دههٔ ۱۹۸۰ دوباره احیا شد.
یکی از نشانههای مهم این تغییر سیاست، افزایش پشتیبانی وزارت دفاع بریتانیا از عملیاتهای MI6 بود. این حمایت به شکل استفاده از نیروهای موسوم به «قراردادی» انجام میشد؛ یعنی اعضای فعال یا بازنشستهٔ نیروهای ویژه مانند SAS و SBS که بهطور غیررسمی برای مأموریتهای اطلاعاتی به کار گرفته میشدند. افزون بر این، یگانهایی از نیروهای ویژه و امکانات ترابری نظامی تحت عنوان غیررسمی «افزوده» (increment) در اختیار SIS قرار گرفت.
این نیروهای قراردادی نقش اصلی را در آموزش نظامی مجاهدین در مأموریتهای سالانهٔ افغانستان ایفا میکردند و همچنین مسئول خطرناکترین عملیاتهای عبور مخفیانه از مرز پاکستان بودند. یکی از معروفترین این عملیاتها انتقال یک بالگرد تهاجمی Mi-24 شوروی بود که پس از سرنگونی، قطعهقطعه از مرز عبور داده شد.
در آستانهٔ دههٔ ۱۹۹۰، این «افزوده» شامل یک واحد پشتیبانی هوایی از نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا با بالگرد پوما و هواپیمای ترابری C-130 هرکولس بود و همزمان، یگانهای کوچکی از نیروهای ویژهٔ SAS و SBS نیز در آن حضور داشتند. هماهنگی و هدایت این مجموعه از ابتدا تحت نظر یک مشاور ارشد وزارت دفاع انجام میشد که معمولاً افسری از نیروهای ویژه با درجهٔ ستوان بود.
نقش سازمان جاسوسی انگلیس در تمویل احمد شاه مسعود
__________________
«سازمان اطلاعات خارجی بریتانیا (MI6) از یکی از گروههای اسلامگرای تندرو که تحت فرماندهی احمدشاه مسعود بود حمایت میکرد؛ گروهی که آن را نیرویی کارآمد و مؤثر در میدان نبرد میدانست. با وجود تردیدهای سازمان سیا (CIA) درباره مسعود، او به یکی از متحدان کلیدی MI6 تبدیل شد. MI6 هر سال مأموریتی متشکل از دو افسر خود، بههمراه مربیان نظامی، نزد مسعود و نیروهایش اعزام میکرد.
از جمله تسلیحاتی که بهصورت محرمانه در اختیار مقاومت قرار گرفت—که بیشترشان سلاحهای قدیمی ارتش بریتانیا از نوع لیانفیلد بودند و برخی نیز از ذخایر ارتش هند خریداری شده بودند و در میان گروههای مقاومت افغان محبوبیت داشتند—میتوان به مینهای چسبنده (لیمپت)، مواد منفجره، رادیو، تجهیزات اطلاعاتی و حدود پنجاه پرتابگر موشک بلوپایپ بههمراه ۳۰۰ موشک اشاره کرد.
در همین حال، یگان ویژه هوابرد بریتانیا (SAS) آموزشهای حیاتی را در داخل و خارج از افغانستان به نیروهای مقاومت ارائه میداد.»
[69]Davies, Philip (2004). MI6 and the Machinery of Spying: Structure and Process in Britain's Secret Intelligence Studies in Intelligence. Routledge. pp. 290–291. ISBN 9781135760014.
[70]Curtis, Mark. "Training in Terrorism: Britain's Afghan Jihad". Archived from the original on 15 May 2011. Retrieved 13 March 2020.
[71]Riedel, Bruce (2014). What We Won: America's Secret War in Afghanistan, 1979–1989. Brookings Institution Press. pp. 48–50. ISBN 978-0815725954.
[72]Smith, Michael (2003). The Spying Game: The Secret History of British Espionage. Politico. p. 233. ISBN 9781842750049.
درود بر شما داکتر گرانقدر، تاریخ برادری ما باید بیشتر انعکاس پیدا کند. ما همه برای ایجاد و حفظ این سرزمین قربانی داده ایم و برای حفظ ان از جان خواهیم گذشت. تاریخ از خود گذشتگی مرمان این خاک عزیز باید از نسیان و فراموشی بیرون گردد. ع ه ای در پی تفرقه میان اقوام هستند اما یقینا ما این فرصت را نخواهیم داد.
شمارش معکوس برای ایران آغاز شده است
*******
از روزی که رئیسجمهور پیشین ایران، ابراهیم رئیسی، در آنچه یک دسیسهی اسرائیلی_ایرانی باید نامید ترور شد، شمارش معکوس برای جمهوری اسلامی و ایران یکپارچه آغاز گردید. روی کار آوردن فردی بهشدت ناتوان و دارای ضریب هوشی پایین چون پزشکیان و پر کردن پیرامون او با چهرههایی نامتجانس و مسئلهدار، زنجیرهای از ریزشها و بحرانهای پیدرپی را برای نظام رقم زد.
موضعگیریهای بهت آور پزشکیان در قبال جنگ تمامعیار در سوریه و لبنان، چیزی جز مواضع دیکتهشدهی بالادستیها، از حسن روحانی و جواد ظریف تا الیگارشهای غربگرا، نبود؛ کسانی که او را به میدان آورده بودند و همچون عروسکی کوکی به حرکت درمیآوردند. آنچه در سالهای زمامداری او مشاهده شد، نه یک ناکامی تصادفی، بلکه فاجعهای از پیش طراحیشده بود، انفجار نرخ ارز، فروپاشی اقتصادی، و سردرگمی عمیق در حیاتیترین امور کشور.
در تمام این مدت، انتظار از نهادهای مؤثر و نزدیک به آیتالله خامنهای برای مداخله و اصلاح مسیر برآورده نشد. برخی حتی از «خنثیسازی رهبری» و حتی «گروگانگیری او» توسط شبکههای الیگارشیک و وابسته سخن میگویند؛ بهگونهای که گویا خامنهای عملاً دیگر اختیار و اجازهی تصمیمگیری در حوزهی حکمرانی را ندارد.
دولت پزشکیان یکی از عوامل فروپاشی سوریه و لبنان و نیز انفجار بحران در داخل ایران بوده است. وضعیت به نقطهای فاجعهبار رسیده که بخشی از جامعه، از سر استیصال، حتی حاضر است به عقبماندهترین و نالایقترین گزینهها، مانند پسر شاه سابق تن دهد و به آن رضایت بدهد؛ فردی وابسته و بیعرضه که آشکارا به خونخوارترین و ضدانسانیترین رژیم جهان آویزان است.
تحقق سناریوی خطرناکی که این شب و روزها پردههای نخست آن را میبینیم، گام اول در مسیر تجزیهی ایران و فرو رفتن کشور در یک جنگ داخلی پایانناپذیر است. خبرها از آمادگی چندین گروه مسلح در بلوچستان، مسلح شدن گروههای کرد در غرب، فعال شدن هستههای مسلح در جنوب و تحرک عربهای جداییطلب حکایت دارد؛ نشانههایی که از عبور بحران از مرحلهی سیاسی و ورود آن به آستانهی امنیتی خبر میدهند.
در این میان، آمریکا و اسرائیل برای پردهی نهایی این سناریوی اسراییلی_ایرانی آماده میشوند. در این چارچوب، سقوط خیابانهای ایران گام نخست خواهد بود و حملهی تمامکنندهی آمریکا_اسرائیل گام پایانی؛ حملهای که میتواند فرآیند تجزیه و فرو رفتن ایران در یک جنگ داخلی تمامعیار را کامل کند.