اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
بنظرم آدم برای یه سری تصمیمهای زندگیش باید به یک صب جمعهی کسالتبار تو ۴۴ سالگیش فکر کنه، وقتی که دیگه نه جوونی نه پیر، وقتی هنوز شاید کلی از زندگیت مونده ولی نصفشم تموم شده، بعد بپرسه آيا اونموقع فكر ميكنم كه چه اشتباهی کردم؟ یا این میارزه به حسی که اون روز به زندگیم دارم؟