حساب کتاب کردم، درصورتی که خیلی سالم زندگی کنم و تصادف نکنم و از غصه دق نکنم و مریضیای پدری و مادری بهم نرسیده باشه، کلا ۱۵۰۰ تا آخر هفته دیگه مونده واسم.
گفتم: جمعه کجا بریم؟
گفت معلومه دیگه خونه مامانم
گفتم آخه داداشم از شیراز اومده.....
همه دور همیم.
گفت: هفته پیش اونجا بودیم.
یهو مثل بچه ها بغضم گرفت.
پشتمو کردم که نبینه اومد کنارم گفت:
اصلاً ناهار بریم پیش مامانم اینا عصرش بریم پیش خانواده تو
تو راه فرودگاه بودیم
پرسیدم زباله رو گذاشتی بیرون؟
گفت نه یادم رفت
گفتم فقط همین یه کارو ازت خواستم
الان کل خونه بو میگیره
عجب بی فکری
کاش خودم گذاشته بودم.
گفت در سطل بسته بود چیزی نمیشه وسط راه کیفمو چک کردم
گفتم وای پاسپورتا رو جا گذاشتم
پرسید: مطمئنی؟
گفتم آره جا مونده...
یکی از دلایل گرونی بیش از حد معمول اینه که شغل ٨٠ درصد ایرانیا دلالیه، هر چیزی ٧٠٠ دست میچرخه که به ما برسه. طرف کارمنده کنارش دلالی میکنه، رانندهس کنارش دلالی میکنه، حتی اون کشاورزی که میگه از من کشاورز مستقیم بخرید دلال بقیه کشاورزای کنارشه. بزرگترین دلال هم خود دولته.
ولی مینیمالیسم داره همه رو خالی از هر سلیقه و تنوعی میکنه.
یه مشت شومیز و تی شرت بیسیکی شبیه هم دور هم جمع شدیم تو این خیابونا وکافه ها واسشونم کلی پول دادیم مثلا :))
حرص درآمد بقیه رو نخورید. انگیزه بگیرید پیشرفت کنید. اگه نشد هم مهم نیست به هر حال زندگی بیمعناست.
به قول صائب گیرم ایدوست قمار از همه عالم بردی، دست آخر همه را باخته میباید رفت.
امروز که داشتم برمیگشتم خونه با خرسندی به این فکر میکردم که:
چه خوب، احتمالا منو هیچوقت CPR نمیکنن؛ چون از اون ساعتی که بمیرم تا کسی خبردار شه، ساعتها یا روزها خواهد گذشت
میشه لطفا بذارین یکم نفس بکشم؟ همش هی فشار فشار فشار که بدو یه کاری بکن. بابا این همه کار کردم بذارین یکم لذت ببرم از نتایج بعد باز بزنین تو سرم که بدو چرا هیچ کار نمیکنی
تلفیقی از حوادث بد و تصمیمات بدتر باعث شده احساس شدید بی عرضگی و بی فایدگی بکنم. از خودم متنفر شدم که یه تجربه خیلی خوبو به بدترین تجربه ممکن تبدیل کردم. خاک بر سر من
بعضیها هستن که هیچوقت عکسشون رو پست و استوری نمیکنن.
تو دنیایی که همه دنبال جلبتوجهن، این سکوتشون خیلی به چشم میاد.
حالا روانشناسی میگه داستان این رفتار چیه: