با صراحت:
کص مادر هرکسی که دید ۶ ماه قبل ۴۰ هزارنفر هموطنش رو کف شهر کشتن ولی الان داره واسه ۷۲تا مادرجنده ی عرب که ۱۵۰۰ سال پیش مردن خودشو پاره میکنه.
این رفتن به ورزشگاه با پرچم شیر و خورشید و بعدش خوشحالی از گل زدن تیم ملی هم یه چیزی شبیه همون رفتن پای صندوق رای و نوشتن اسم هایده و مهستی روی برگهست.
به آدمایی که خیلی راحت از همچی و همهکس میگذرن، حسودیم میشه ؛ ولی نمیخوام شبیهشون بشم.
حس میکنم این حجم از بیتفاوتی، یهجورایی آدم رو بیروح میکنه و همینش ترسناکه.
به عنوان یه روانشناس میتونم بگم که، آدمها معمولاً خشمشون رو سر کسانی که واقعاً مستحق اون هستن خالی نمیکنن، بلکه روی کسانی خالی میکنن که مطمئنن دوستشون دارن و در نهایت اونها رو میبخشن.
فک میکنم یکی از بزرگترین دلایل افسردگی این جامعه، بلاتکلیفیه.
شما هیچ برنامهریزیای نمیتونی برای یک ماه آیندهات بکنی چون معلوم نیس چه اتفاقی میخواد بیافته.
بیشتر از سه ماهه نتونستیم شب ها با امنیت تو خیابون تردد کنیم. دست بچه و نوجوون نابالغ اسلحهست. وقتی یه چادری با پرچم به ماشین نزدیک میشه سریع درو قفل میکنیم.
جرات نداریم بعد از غروب تو خیابونای اصلی پیادهروی کنیم. ادما تو پیاده رو و پشت چراغ قرمز با ترس و شک بهم زل میزنن.