این مقاله درباره استفاده دانشجوها از AI از نگاه یه استاده. نویسنده که بیشتر از ۲۰ ساله در دانشگاه درس میده، میگه این روزها وقتی وارد دانشگاه میشه، حس میکنه وسط یک موج خلافکاری گیر افتاده! منظورش هم خلاف معمولی نیست. منظورش استفاده گسترده دانشجوها از هوش مصنوعی برای تقلبه.
میگه دانشگاهها اصولاً نهادهای خیلی قدیمی و کندی هستن و تغییر توشون بهشدت آهسته اتفاق میافته. برای همین وقتی هوش مصنوعی یکدفعه وارد زندگی دانشجوها شد، دانشگاهها اصلاً آماده نبودن. خودش این وضعیت رو به آدمهای عصر حجر تشبیه میکنه که یکدفعه جلوی غارشون سفینه فضایی ببینن.
نگرانی اصلی نویسنده فقط این نیست که دانشجوها با استفاده از AI چیزی یاد نمیگیرن یا در آینده بلد نیستن درست بنویسن و فکر کنن. چیزی که بیشتر میترسونتش، اثر اخلاقی این ماجراست. چون معتقده یک نسل داره کمکم عادت میکنه که «تقلب کردن» بخشی طبیعی از زندگیه.
وقتی دانشجو مقالهای رو که باید خودش بنویسه میده هوش مصنوعی بنویسه، کتاب و مقالهای رو که باید بخونه با AI خلاصه میکنه یا تکالیفش رو با کمک آن انجام میده، عملاً داره راه میانبر میزنه. آخرش هم مدرکی میگیره که به اعتقاد نویسنده واقعاً برای به دست آوردنش زحمت نکشیده.
نویسنده روی کلمه «به دست آوردن» تأکید داره. میگه فرق هست بین چیزی که واقعاً با تلاش به دست آوردی و چیزی که فقط گیرت اومده. نگرانی او اینه که دانشجوها دارند یاد میگیرند بدون انجام کار واقعی، نتیجه و پاداشش را بگیرند.
او میگه از زمستان ۲۰۲۳ متوجه این تغییر شد. مقالههایی که دانشجوها تحویل میدادند ناگهان بیش از حد تمیز شده بودند: گرامر بینقص، کلی بولتپوینت و جملات مرتب اما بیروح و رباتمانند. خبری هم از آن فکرهای شخصی، اشتباهات طبیعی و سبک خاص هر دانشجو نبود.
اوایل تعداد این دانشجوها کم بود، اما حالا قضیه خیلی گستردهتر شده. در یک نظرسنجی روزنامه دانشجویی هاروارد، حدود یکسوم فارغالتحصیلان گفتهاند برخلاف اجازه استاد، برای تکالیفشان از هوش مصنوعی استفاده کردهاند.
یکی از همکاران نویسنده در دانشگاه شیکاگو هم که درس «نگارش» به دانشجویان سال اول میدهد، گفته در تمام کلاسهایی که طی یک سال برگزار کرده، فکر میکند فقط سه دانشجو تکالیفشان را بدون کمک AI نوشتهاند. یعنی حتی در کلاسی که هدف اصلیاش یاد گرفتن نوشتنه، تقریباً همه از هوش مصنوعی کمک گرفتهاند.
یکی از دلایلش هم واضحه: احتمال گیر افتادن خیلی کمه.
در همان نظرسنجی هاروارد، ۹۳ درصد کسانی که برخلاف دستور استاد از AI استفاده کرده بودند، اصلاً گیر نیفتاده بودند. از آن تعداد کمی هم که لو رفته بودند، بیش از نصفشان هیچ مجازاتی نشده بودند. در نهایت فقط حدود ۲.۶ درصد واقعاً بابت کارشان هزینهای داده بودند.
پس از نگاه کسی که میخواهد تقلب کند، حسابوکتاب ساده است: «احتمال اینکه گیر بیفتم خیلی کمه پس چرا انجامش ندم؟»
نویسنده میگه مشکل دقیقاً همین طرز فکره. شبیه کسی که بلیت مترو نمیخره، سرعت غیرمجاز میره یا مالیاتش رو دور میزنه و فقط حساب میکنه احتمال گیر افتادنش چقدره. دیگر سؤال این نیست که «این کار درسته یا غلط؟» بلکه اینه: «چقدر احتمال داره مچم رو بگیرن؟»
از طرفی خیلی از دانشجوها احتمالاً استفاده غیرمجاز از AI رو نوعی «جرم بدون قربانی» میبینن. فکر میکنن: خب من مقالهام رو با ChatGPT نوشتم، به چه کسی آسیب زدم؟ تازه وقتی همه دارن این کار رو میکنن، چرا من باید چند ساعت وقت بذارم و خودم بنویسم و از بقیه عقب بیفتم؟
اما نویسنده میگه همین منطق کمکم کل فضای دانشگاه رو خراب میکنه.
برای نمونه ماجرایی از دانشگاه براون تعریف میکنه. یک استاد اقتصاد به نام روبرتو سرانو بعد از تیراندازی مرگباری که در دانشگاه اتفاق افتاده بود، برای اینکه فشار روانی دانشجوها کمتر شود، امتحانش را از حضوری به امتحان در خانه تبدیل کرد.
ناگهان تعداد دانشجوهای کلاس از حداکثر معمولِ حدود ۳۰ نفر به نزدیک ۹۰ نفر رسید!
بعد هم نتیجه امتحان عجیب بود: میانگین نمره ۹۶ از ۱۰۰ شد و ۴۰ نفر نمره کامل گرفتند.
استاد شک کرد. سؤالهای خودش را به ChatGPT داد و دید جوابهایش خیلی شبیه جواب دانشجوهاست: تا حدودی درست، ولی با توضیحات پیچیده و عجیب.
بنابراین امتحان پایانترم را دوباره حضوری کرد.
نتیجه حیرتآور بود: بلافاصله ۱۸ نفر درس را حذف کردند. ۹ نفر اصلاً سر امتحان نیامدند و میانگین نمره کسانی که امتحان دادند فقط ۴۸.۶ شد؛ تقریباً ۲۰ نمره کمتر از بدترین میانگین امتحان نهایی در تاریخ آن کلاس.
استاد گفته بود: «ما نمیتونیم جامعهای داشته باشیم که بخش قابلتوجهی از بهترین جوانهاش فکر کنن تقلب کردن اشکالی نداره. چنین جامعهای رو به زوال میره.»
نوشتن نوعی درمان است. نمیدانم کسانی که نمینویسند، نمیسازند و یا نقاشی نمیکنند چگونه از جنون، مالیخولیا، وحشت و ترسی که در انسان وجود دارد رهایی مییابند.
گراهام گرین
انسانی که در عمرش داستان نمیخواند، فقط یک زندگی را زیسته است، اما کسی که داستان میخواند؛ پنج هزار سال زندگی کرده است. خواندن، جاودانگی معکوس است.
امبرتو اکو
چگونه با کمک تکنیک Task Bracketing انجام کارهای دشوار را سادهتر کنیم؟
ساعت ده صبح است، قرار بود تهیهی گزارش را شروع کنید، اما نیم ساعت است که در اینستاگرام میچرخید و یا سراغ انجام کارهای جزئی و کماهمیت میروید و منتظرید «حسوحالش» بیاید! در نهایت روز شما تمام میشود و متوجه میشوید که کار مهم را انجام ندادهاید.
مشکل شما تنبلی نیست، بلکه این است که مغزتان نمیداند کار مهمتان دقیقا «کِی» شروع میشود. تکنیک Task Bracketing برای همین ساخته شده و جالب است بدانید ریشهی این تکنیک در آزمایشگاه علوم اعصاب دانشگاه MIT است.
پژوهشگران برای سالها فعالیت مغز موشها را هنگام یادگیری یک مسیر پیچیده ثبت کردند. در اوایل کار، سلولهای عصبی مرکزِ شکلگیری عادت در تمام طول مسیر فعال بود. اما وقتی رفتار به عادت تبدیل شد، اتفاق عجیبی افتاد:
نورونها فقط در لحظه شروع و لحظه پایان شلیک میکردند و در میانه راه ساکت میماندند!
پژوهشگران این الگو را قاببندی کار (Task Bracketing) نامیدند؛ انگار مغز ما هر عادت را مثل یک بستهی دربسته نگهداری میکند. همراه با یک «علامت خاص» برای بازکردن و یک علامت برای بستن. وسطش را هم خودکار اجرا میکند.
حالا این موضوع چه ربطی به انجام کارهای دشوار دارد؟
کارهایتان را قاببندی کنید
ایده تکنیک Task Bracketing ساده است: کاری که مدام عقب میاندازید را انتخاب کنید و برایش دو آیین یا نشانهی کوچک بسازید:
- نشانهی شروع: مثلا گوشی را روی حالت سایلنت میگذارم، یک فنجان قهوه کنار دست و تایمر را روشن میکنم.
- نشانهی پایان: مثلا علامتزدن محل توقف، نوشتن یک خط درباره کار امروز و مشخص کردن گام عملی بعدی.
البته این «آیینها» باید آنقدر کوتاه باشند که خودشان به کار تازهای تبدیل نشوند! سی ثانیه کافی است.
با تکرار و تداوم آنها بهتدریج و کمکم همان نقش «قاببندی» را ایفا میکند: مغز بدون چانهزنی و با انگیزه، وارد مرحلهی انجام کار میشود.
نشانهی پایان هم به همان اندازه مهم است؛ به مغز میگوید که «این بسته تمام و کامل شده» و همین حس کاملشدن است که تکرار فردا را آسانتر میکند.
این تکنیک با آنچه درباره نقش «نشانهها» در شکلگیری عادت میدانیم کاملا سازگار است و هزینه امتحانش هم تقریبا صفر است.
گاهی برای ساختن یک عادت پایدار، به اراده بیشتر نیاز نداریم؛ کافی است ابتدا و انتهای مسیر را برای مغزمان واضح کنیم. بقیهاش را خودش یاد میگیرد…
امتحانش کنید و اگر برایتان مفید بود، نتیجهاش را هم اینجا بگویید.
@ali_hedielou کامنتها رو که میآییم تا پایین میخونیم متوجه میشیم که اصلا چه کاریه توصیه به فحش ندادن! وقتی نوآوری در فحش مهمترین مزیت رقابتی آقای هدیه لو شده🥲
زبانم بند آمده. مراسم خاکسپاری " علیرضا شهرجو" از کشته شدگان میناب باید تکرار شود. نقطه سر خط. یعنی جسدی که چهار ماه پیش در خاک سپرده شد از آن علیرضا نیست و جسد سوخته او باید دوباره تدفین شود. یکبار دیگر خانواده او باید از نو سوگواری کنند. وداع قبلی منسوخ شده، وداع جدید در راه است. حجم فاجعه آنقدر بزرگ است که کمبود کلمات برای توصیف، بیداد میکند. اصلا توصیف شدنی نیست، درک شدنی نیست.
" میناب" یک نام ساده نیست، یک رخداد است، هر بار مثل صاعقه بر "روتین" فرود میآید و ندا میدهد " یاد آر ز شمع مرده یادآر". هنوز هم بعد از گذشت نزدیک به پنج ماه، زخم نوشونده است. هنوز بدن پودر شده ماکان جلوی چشمانم است و گاهی رقص "آراز احمدی زاده" برای پرسپولیس را میبینم و به شاهنامه خوانی "مهدیس نظری" دوباره گوش میدهم و به یاد آن همه کیف و لنگه کفش به جا مانده بر خاکسترها میافتم و یک لحظه آن "موشک پلید" را به خاطر میآورم که قیل و قال آن همه کودک را در لحظه ای خاموش کرد و سرشار از خشمی فوران کننده میشوم.
این زخم پایان ندارد، این داستان باز است و امتداد دارد. این خون جاری است و هر تصویر این بچه ها بانگ " به کدامین گناه کشته شدی " را بلند میکند. " میناب" زخم مشاع است، خود "ایران" است.
" میناب" بگو و زخم باز، زخم جاویدان، قصه ناتمام بخوان.
" مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چون جان خویشتن دارم".
#میناب
#علیرضا_شهرجو
درد وطنداشتن امروز سخت است؛ چون باید هم برابر متجاوز ایستاد، هم با خائن مقابله کرد و هم اجازه نداد نادانی، سرمایه اجتماعی کشور را به سود متجاوز وخائن بسوزاند. دفاع از ایران، دفاع از خطا نیست؛ دفاع از خانهای است که باید حفظ و خطاهایش نقد و برطرف شود.
@ali_hedielou فکر کنم تا الان دوبار در خصوص خوابهای عجیبی که دیدید توییت زدید..یکبار هم پارسال بود اگر اشتباه نکنم ولی تو ذهنم مونده...خیر باشه انشاءالله
«از تهران راه افتادم و رفتم جنوب. رفتم اهواز، رفتم سوسنگرد، رفتم هویزه... وقتی برگشتم، واقعاً دلم تلنبار شده بود. برادرم هم کشته شده بود، دیدم چه مصیبتی را دارم تحمّل میکنم و مردم چه تحمّلی دارند و چه آراماند مردم دیگر شهرها. چون تهران تا موشک نخورد، جنگ را حس نکرد. درد من این بیحسی و بیتفاوتی مناطق دور از جنگ بود. دلم میخواست لااقل مناطق دیگر مملکت ما بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. همین فکر وادارم کرد که بنشینم "زمین سوخته" را بنویسم.»
▪️احمد محمود در گفتوگویی با لیلی گلستان