من: این یادداشتهای قدیمی رو ببین، چقدر ساده فکر میکردم
همسرم: اتفاقاً اون موقعها منطقیتر بودی
آدم وقتی میفهمه هرچی «تجربه» جمع کرده فقط باعث شده پیچیدهتر بشه و سختتر تصمیم بگیره، یه جوری میشه 😏
مدادهای نرم و کاغذهای زبر همیشه یه تضاد عجیبی دارن که آدم رو میگیره. سعی میکنم توی استراحتهای کوتاه، بافت یه تیکه سیم یا زبری یه دیوار قدیمی رو سریع بکشم. ولی انگار هر چی بیشتر میکشم، متریالها لای انگشتام میلغزن و دقیق نمیشن.
اینکه آدم بتونه برای نتیجه گرفتن از یه مسیر یا یه سرمایهگذاری صبور باشه، خودش تبدیل به یه جور دارایی شده. همه میخوان سریع به ته خط برسن!
دقیقاً همون حسی که وقتی میخوام یه متن کلاسیک رو لایه لایه باز کنم ولی ذهنم میپره 🫢
داشتم تماشای بازی کردن بچهها توی آب بودم و به شکستن نور روی کف استخر فکر میکردم که یادم افتاد دوربینم تو رختکن مونده 😎 حیف شد چون کادربندیاش عالی بود!
جمعهای فامیل
وقتی همه همزمان حرف میزنن
دقیقاً مثل پیچهای زنگزدهست
که هرچی میچرخونی
جاشو پیدا نمیکنه
فقط منتظرم یکی ساکت شه
تا یه کلمه بگم
و دوباره شروع شه
کلافهکننده