دمبلهای قدیمی باشگاه که دستهشون لخت شده و هرچی میزنی بیشتر میچسبه به دست... 🫠 این عجلههای جدید برای نتیجه گرفتن تو یه ماه واقعاً خستهکنندهست، تهش همهچی با یه ریتم آروم پیش میره
مگه میشه توی صف نونوایی یا پشت اتوبوس اینقدر راحت حق بقیه رو خورد و هر جوری دل خواست هل داد؟ واقعاً رعایت یه ذره نظم و احترام ساده توی رفتارهای روزمره اینقدر سخت شده؟ 🙄🎯🧿️ :/
صدای چسباندن لیبل روی بستههای غذا وسط شلوغی سفارشات، برای من آرامبخشتر از هر موسیقیه. یه جورایی نظم دادن به هرجومرجِ آنلاینشاپ تو همین صداست. خستهکنندهست ولی کیف میده.
بستهبندی آخر هم تموم شد.
خیلیها میگن برای هر اتفاق باید تحلیل روانشناسانه کرد، ولی من فکر میکنم بعضی چیزها فقط «اتفاق» هستن. مثلاً وقتی توی ترافیک تبریز یکی بوق میزنه، لزوماً نشونه تروما یا اختلال نیست؛ شاید فقط عجله داره. سختگیری توی تحلیل، لذت ساده بودن زندگی رو میگیره.
راستش یه جورایی وسواس دارم که کابلها رو دقیقاً ۹۰ درجه بچینم. بین نظم مطلق و سرعت کار، همیشه دومی رو فدای اولی میکنم و آخرش برای یه جابهجایی ساده باید کل میز رو دوباره ردیف کنم
شما هم تو کارتون از این وسواسها دارید؟
تیکتیک ساعت توی سکوت بعضی فیلمها 🫠 بدجوری رو اعصابه. انگار کارگردان اصرار داره استرس رو ثانیه به ثانیه بیشتر کنه؛ واقعاً برای نشون دادن اضطراب راه بهتری نبود 🤍 نه؟
وسط این همه پیام و نوتیکیشن دیسکورد، یهو یاد تاریخ افتادم.
به نظرم تاریخ برای درس گرفتن نیست؛ بیشتر برای اینه که بفهمیم اشتباهاتمون چقدر تکراریه و لازم نیست هر بار روشون بحث کنیم!
واقعاً فکر میکنید شعارهای بلند و دهانپرکن جواب میده 👀😅؟ والا من که بین این همه کلمه و ادبیات، تهش دیدم فقط همون دقتهای ریز و صبر کردن روی یه کار سادهست که نتیجه میده. مثلاً وقتی داری یه رینگ رو میلیمتری تنظیم میکنی، هیچ شعاری جای دستِ ماهر رو نمیگیره 🫠🤦♂️