دوستم با یکی دیت میکرد، بالاخره براش گل خرید، گفت اجازه نمیداد بذارمش عقب، رفتیم کافه گفت بیارش عکس بگیرم. ۱۰ تا عکس گرفته، بعد گفته از منم با گل بگیر، بعد از گل تنها گرفته، در نهایتم شب پیام داده، مامانت اینا گل رو دیدن چی گفتن؟
گفتم بگو مامانم دیده حیفه باهاش خورشت درست کرده:/
۴ ساعت خونه تمیز کردم و به جای اینکه لذت ببرم، باید برم خونهمون تو شهر دیگه و همینا رو از اول انجام بدم.
اون روی وسواسیم که روشن میشه، دیگه نمیتونم کنترلش کنم.
به خاطر میگرن گردنم داره میشکنه، اما با بدبختی ۱:۴۵ درس خوندم. چرا؟ چون میخوام فکر نکنم در واقع 🤣🤣
سر کار، هم من و هم امین روزای سختی رو میگذرونیم و خب پیش هم نیستیم.
زندگی همینه دیگه
سختی بعد سختی
حداقل مال من همینه :)