امروز باهم رفتیم سر مزار مادرم. سالها بود نیومد بودم سرخاکش و اولین بار بود که با یه دوست میومدم. برا سر خاک گل خرید، خودش مزارش رو شست و من فقط گریه میکردم کل این مدت رو. وقتی دید نمیتونم با قلمو نوشتههای مزار رو پرکنم خودش قلمو به دست شد. تنهام گذاشت تا راحت خلوت کنم. بغلم کرد
بهم میگن خوب مینویسی، چرا نمینویسی؟ کاش بازم بنویسم. از اون کافهی بارونی شهناز، از گربه تاکسیدو مهربونم که دیگه نخواهم دیدش. از اینکه فرصت آشنایی با تو هیچوقت اتفاق نیوفتاد چون نخواستی.
من از آدم ها موو آن می کنم ولی از لحظه ها نمی تونم موو آن کنم.
مثلا اون لحظه ای که توی جمع همه دور هم نشستیم و همه دارن حرف میزنن
یهو حوصلم سر میرفت.سر میچرخوندم و باهاش چشم تو چشم میشدم
یه چشمک، یه پلک هارو بهم فشردن، یه قربون صدقه زیر لب، حتی یه لبخندی که بهم میزد
تا خود صبح
گاهی مسئله move on کردن از یک آدم نیست.
مسئله move on کردن از چیزیه که میتونست بین شما اتفاق بیفته، اما هیچوقت نیفتاد.
و گاهی سوگواری برای «میتونست»ها،
از سوگواری برای «بود»ها پیچیدهتره.
میگن دخترا زودتر بالغ میشن!!!
نه؛ دخترا فقط زودتر سرزنش میشن، زودتر تنبیه میشن، زودتر بابت ظاهر و بدنشون مورد قضاوت قرار میگیرن و زودتر ازشون انتظار میره که با همهچیز کنار بیان :)