نشسته بودم تو قطار(قم_تهران). دختره اومد نشست جلوم شال و روسری رو کند گذاشت تو کیفش به دوستشم گفت ما تا سوار قطار میشیم از ج.ا قم خارج میشیم. یه نگاهی هم به من انداخت و لبخند زدیم جفتمون :)
مدام فکر میکنم به اون لحظهی قبل اعدام. به حسی که اون انسان داره. به حسی که عزیزان اون انسان دارن. و هر بار اضطراب کشنده رخنه میکنه به همهی وجودم. میخوام هزار بار بمیرم...
به عنوان یک انسان هیچ امنیت روانیای در این جامعه ندارم. مدام مورد آزار و اذیت کلامی و نگاهی قرار میگیرم. از قرار گرفتن بین مردم ترس دارم. بیرون رفتن برام استرس زاست. ترجیح میدم ساعتها خونه باشم جای اینکه برم بیرون. بیرون که باشم دائما ترس این رو دارم که کسی به پوششم گیر بده.