هیچ وقت فکر نمیکردم زندگیم طوری پیش بره که شبا توی آسایشگاه پادگان تا ۲ صبح به مرگ و زندگیای که نکردم فکر کنم، بعدش یه افسر داد بزنه آسایشگاه رو تخلیه کنین ممکنه ما رو هم بزنن.
و این داستان یه هفتهس داره اتفاق میافته و ظاهراً بازم قراره همینطوری پیش بره.
همهی سربازا وقتی مرخصی میگیرن میرن عشق و حال. من اما از صبح علی الطلوع تا آخر شب میرم کتابخونه تا مقالهم رو بنویسم که شاید یه کم احساس مفید بودن بکنم.
وقتی میبینم یه سریا به خاطر ناراحتی از شرایط کشور به ایران میگن «خراب شده» یا آرزوی دخالت خارجی دارن یا پانترکن یا دنبال کون رضا پهلوی راه افتادن عمیقاً حالم بهم میخوره که باهاشون هموطنم.
یه ایدهی استارتاپی موفق دارم که امیدوارم بتونم براش سرمایهگذار پیدا کنم.
میخوام یه شرکت بزنم که آدما رو مسخره کنم تا پیشرفت کنن :))
تا حالا چند تا کیس موفق مهاجرت، ازدواج، ارتقای شغلی و جهش تحصیلی توی کارنامهم دارم اما هیچ پولی ازشون نگرفتم.
امروزم همش به این گذشت که برای دیگران توضیح دادم باید میومدم کتابخونه تا کارای عقب افتادم رو انجام بدم.
روز تولدمه که روز تولدمه خب به تخمم یه روزه مثل باقی روزا دیگه.