به نویسنده مورد علاقه بچگیم ایمیل زدم که من هیچوقت نتونستم تو جشن امضات شرکت کنم چون ایران بودم
یه نامه و کارت پستال دست نویس فرستاده و ارزوی موفقیت توی کشور جدید برام داشته
نشستم گریه میکنم، عقده ی چه چیزای کوچیکی به دلم موندن
دلم تنگ شده. برای مکانی که وجود نداره. برای آدمی که هیچوقت نمیشم. برای کسی که فکر میکردم واقعیه ولی فقط خیال بود. راستی چرا واقعی نبود؟ چرا واقعی نبودی؟
داشتن شغل هدف نیست، یه وسیله برای رسیدن به هدفه. تو اگه تمام اون سالهایی که داشتی کف مغازه دمپایی صابکارت رو لیس میزدی تا یه پراید بخری، بنز بابات زیر پات بود، هم میفهمیدی تو زندگی تجربههای قشنگتری از حمالی کردن وجود داره، هم متوجه میشدی بدبختبودن افتخار نداره.
خودتو در معرض شانس قرار بده. زندگی اینقدر شانسی و رندوم جلو میره که باورت نمیشه.
جاهای رندوم برو، با آدمای رندوم دوست شو، چیزای عجیب بخر. فکر کن اینجا یه بازیه که بهت سپردن هم باگهاشو پیدا کنی و هم جایزههای آنلاک کردن چیزای جدید.
فکر میکنم دلیلش اینه این چهره تیپیکال شده و هرکی یکم عمل و ارایش میکنه ته چهرش اینجوری میشه و شما زیاد میبینید. ولی خب زندایا تیپیکال نیست برای همین اینجور میشه
نینیهای ایرانی قبل از اینکه یاد بگیرن بگن مامان یا بابا یا حتی یه علامتی یاد بگیرن زمان گشنگی یا تشنگی استفاده کنن یاد میگیرن نیناینای کنن و این خیلی قشنگه :))))))