خستگی به جونم مونده. هر کی میاد هر کاری میکنم اولین چیزی که از دهنش در میاد همهی چیزهاییه که خوشش نیومده. نه خسته نباشید، نه مرسی، نه آفرین، نه تصمیم خوبی بود. واقعا کیر میکنن تو اعصابم
درسته که دارید الان طرف زنان افغان رو میگیرید ، اما من یادم نمیره خیلیاتون همراه با حکومت اخراج افغان هارو میخواستید ، هرچیم میگفتیم خوب این دخترا برگردن اجازه تحصیل ندارن گوشتون شنوا نبود
وقتی جنگ شد، آماده بود که دخترم رو ببرم مهد. دوستم زنگ زد مهد تعطیل شده نیا. برادرزادهام مدرسه بود و مادرش سرکار. پریدم تو ماشین و رفتم دنبالش. هر ۵دقیقه با گریه زنگ میزد عمه کجایی؟ کی میرسی؟ من میترسم. خیابونها قفل بودن. قیافه پدر و مادرهای مضطرب رو که پیاده یا سواره به سمت /۱
رشته استوری برای معرفی کودکان کشته شدهی جنایت میناب:
این رشته استوری به مرور تکمیل خواهد شد.
شماره یک: با ماکان نصیری عزیز ما شروع میکنم که جاویدالاثر شد و هیچ از پیکر کوچکش جز یک لنگه کفش و یک پلیور مچاله آبی پیدا نشد.
شماره چهل و هشت:
سبحان شهدادی، کلاس اول
اصغر شهدادی پدر سبحان صدای انفجار را در راه رسیدن به مدرسه سبحان میشنود و هنوز فکر میکند مقصر است که دیر به مدرسه رسیده؛ چون شنبه، یک روز عادی کاری بود، شهر شلوغ بود و او بعد از تماس مدرسه در ترافیک مانده بود.
تا قبل از رسیدن او، خانوادههایی که نزدیکتر بودند و بعضی از سرویسهای مدرسه خودشان را زودتر از بقیه میرسانند و بچههای زیادی مدرسه را ترک میکنند. پدر سبحان همان وقت که صدای انفجار را در مسیر رسیدن به مدرسه و در ترافیک شهر میناب میشنود، در دلش مطمئن میشود که این صدای انفجار از مدرسه سبحان است: «همان زمان به دوستم هم گفتم. چون محوطه برایم آشنا بود، به او گفتم پسرم را زدند»؛ پسر هفتسالهاش را زده بودند.
پدر که به مدرسه میرسد، با چشمهای خودش میبیند چطور بعضی از دانشآموزهایی که زودتر از کلاسها بیرون آمدهاند، زخمی شدهاند؛ خیلیهایشان دست و پا نداشتند: «یک چیزهایی فراتر از حرف خانم.» همان موقع پدر به مادر سبحان زنگ میزند و او هم با موتور خودش را میرساند. تا قبل از موشک دوم، مردم و پزشکان و پرستاران درمانگاه حضرت ابوالفضل، خودشان را به مدرسه میرسانند و همه در حال جستوجو بین آوارها بودند که حمله دوم شروع میشود؛ پدر سبحان هم آن را میبیند، وقتی که دنبال پیکر هفت سالهاش میگشت: «حمله دوم در همان محوطه بود، یک خرده فاصله داشت، نمیدانم چه بود، جنگنده بود یا پهپاد؟ هرچه بود مردم آنجا دنبال نجات بچهها بودند.» ساعت نزدیک به ۱۲ ظهر، تقریباً یک ساعت و ۱۵ دقیقه بعد از حمله به مدرسه، پیکر سبحان به دست پدرش میرسد و بعد کار انتقال به بیمارستان و سردخانه آغاز میشود : «ما این تصاویر را در تلویزیون میدیدیم، اما حالا با واقعیت آن روبهرو شده بودیم. آن لحظه هیچ کاری از کسی برنمیآمد. سبحان را زده بودند، بچهها را زده بودند، خیلی از بچهها را.»
مددکار بچههای میناب نوشته بیش از ۲۸۰ کودک بازمانده #میناب به جز جراحات بدنی، از ترومای پیچیدهای رنج میبرند.
مثلا ماهک که تازه هفت ساله شده، بعد از مرگ معلم و دوستانش، موهای عروسکاش رو قیچی میکنه (انتهای کلیپ) و گاهی از شدت گریه خوندماغ میشه.
#WarCriminalTrump#Minab
۱۸ دی تو رشت یکی از دوستانم کشته شد. ویدیوشو دو هفته بعد برام فرستادن، به گلوش شلیک کرده بودن حین داد زدن. اون شور زندگیای رو داشت که من هیچوقت نداشتم حتی در شرایط عادیتر. و این برای هر کس دیگهای که میشناختم هم تکرار میشه. اسیر زنده بودنی هستم که بهش تعلق ندارم.
صبح روزی که سه مخزن بزرگ سوخت تهران زدند تا زنده ام فراموش نمیکنم. یادم نمیرود که از تاریکی هوا ترسیده بودیم. روز بود ولی خورشید نبود. آسمان سیاه بود. باران سیاه بود. زمین سیاه بود. خانه و درخت و برگنورس و شکوفه بهاری، همه سیاه بود. سیاهِ سیاه...
#ایرانم
آخرای اون شب، خسته از سابیدن حموم و دستشویی و پر کردن دبههای آب داشتم وسیلهها رو جمع میکردم. بابام زنگ زد گفت شب میاین اینجا بخوابین؟ گفتم چرا؟ نتونست کامل بگه ولی یه چیزی توی مایههای "که کنار هم بمیریم" منتقل کرد.
مژگان حسنپور به دلیل عدم رعایت حجاب اجباری در آرامستان لاهیجان کشته شد
به گزارش "کانون حقوق بشر ایران"، عصر پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت، مژگان حسنپور، بانوی ۴۶ ساله اهل لاهیجان، برای سر زدن به مزار پدر و مادرش همراه با پسر هفتسالهی برادرش به آرامستان "آقا سید مرتضی" رفته بود که با تعرض یک مأمور مسلح به دلیل حجاب روبرو شد.
این مأمور از او میپرسد چرا حجابش را رعایت نمیکند؛ و جواب میشنود که پوشش او به هیچکس ربطی ندارد.
در این گزارش آمده است، مرد اسلحه را به سمت او میگیرد ولی مژگان حسنپور شروع به فریاد زدن میکند.
گفته میشود هنگام نخستین تلاش برای شلیک، اسلحه گیر میکند و مهاجم محل را ترک کرده و دقایقی بعد برمیگردد و پنج گلوله به سمت قربانی حجاب اجباری شلیک میکند و میگریزد.
مژگان با وضعیت بسیار وخیم به بیمارستان منتقل میشود اما تلاش پزشکان نتیجه نمیدهد و او جان میبازد.
بر اساس این گزارش، مژگان حسنپور از شهروندانی بود که به خانه جانباختگان راه آزادی در لاهیجان سر میزد و در جریان اعتراضات نیز بازداشت شده بود.
گزارشها حاکی از کشته شدن #مژگان_حسنپور، زن ۴۶ ساله اهل لاهیجان، پس از شلیک مستقیم مأموران بعد از تذکر نوع پوشش.
زن زندگی آزادی هنوز در خیابان ها در دل روزمرهی زندگی کشته میده.«مژگان حسنپور» پیشتر تجربه بازداشت در اعتراضات سراسری داشته و از همراهان خانوادگان جان باختگان معرفی شده.
#زن_زندگی_آزادی
هفت صبح یه گزارش کار کرده و نوشته: رباتهای گوگل به بسیاری از سرورهای داخلی دسترسی ندارند و بعضی سایتها کم کم از نتایج جستوجو حذف میشوند.
درواقع وب فارسی درحال خاموش شدن در نقشه اینترنت جهانیه!
دوستان ما مردم ایران داریم آرام آرام از همه جای جهان حذف میشیم!
همش گریم میگیره توی مترو خانمه میگه اسکاچ صد تومن گریم میگیره تو کافه دختره میگه تو شرکتمون تعدیل شدیم گریم میگیره، توی بازار پیرمرده میگه تو رو خدا بخرید یه پسر جوون میگه دوست داریم بخریم ولی نیمتونیم گریم میگیره توی اینستاگرام ویدیوی میزهای خوشگل موشگل میبینم هم گریم میگیره .
میخوام برای اولین بار از اون شب حرف بزنم. از اون شب تلخ که زندگیمو کاملا عوض کرد.
و تو مینا خازنی به من این شجاعت رو دادی که امروز بعد از سالها بگم چی به سرم رفت.
تازه اومده بودم بلژیک و تو کمپ زندگی میکردم. کمپی که نزدیک به خونه محمد تنگستانی بود. تنگستانی رو از دور /۱
مدتهاست از وجود این روایت دهشتناک از خشونت جنسیتی، استثمار، تهدید به قتل از مهدی موسوی «شاعر» اطلاع دارم، به رسم حمایت از راویان و شاکیان خشونت جنسی و جنسیتی، تا زمانی که خودشان احساس نکنند وقتش است، در فضای عمومی به روی خودم نیاوردم که میدانم.
من اسناد این روایت را به درخواست خود راویان دریافت و بررسی کردهام، ویسهای دهشتناک را شنیدهام. از همان زمانی که این روایت و روایت دیگری با من مطرح شد از راویان خواستم حتما با پلیس محل سکونتشان تماس بگیرند، قول دادم هر وقت اراده کردند که روایت کنند در هر شرایطی و زمانی پشتشان بایستم و شهادت بدهم.
آنچه مهدی موسوی و حامیان نزدیک ومطلع او انجام میدهند به نظر من تنها خشونت جنسی و جنسیتی نیست، یک سلسه رفتار خشونت امیز با افراد مختلف است در وضعیتهای مختلف است که به نظرم به عنوان هشدار باید جدی گرفته شود.
از جامعه فمینسیتی ایران و فعالان حقوق بشر، همینطور از جامعه ادبیان دموکراتیک ایران میخواهم و جدا مطالبه میکنم، این خشونت ورزی را جدی بگیرند. تمام اسناد برای راستی آزمایی سازمانها و رسانهها با اجازه خود راویان میتواند بررسی شود و من به عنوان تسهیلگر این روایان همچنان کنارشان میایستم.