ناگهانی یعنی داداشم بهم گفت این دفعه با خودم نمیبرمت دفعه بعدی با هم میریم، اون رفت، برنگشت و من هنوز هم بعد از پنج سال منتظرم که بیاد و من رو با خودش ببره.
ناگهانی یعنی بابام رفته بود مثل هر جمعه، یه بلوک اونطرفتر از خونه با دوستهاش فوتبال [گل کوچیک] بازی کنه؛ مامانم چندساعت بعد گفت برو ببین بابات چرا نمیاد؟!
وقتی رفتم وسط زمین فوتبال، دوستهاش من ر هاج و واج نگاه نمیکردن و هیچکس بهم نمیگفت که چند دقیقه پیش با آمبولانس بردنش...