@ManaOfficial20 میتونی پروسه رو سریع تر انجام بدی؟ لطفا 🥹. دوست صمیمیم قراره هفته بعدی ازدواج کنه و میترسم که این خانم قبلش دکمه اتمام جهان رو بزنه 😭.
برادر خانومم میگفت توی لوکزامبورگ یکیو اورده بودن سبکه تلویزیونیشون و طرف داشت میگفت مریم رجوی خیلی ایران طرفدار داره و بزودی حکومت رو دستش میگیره. بقیه هم میگفتن عهه؟ ایول پس
این جاکشارو اصلا دست کم نگیرید. بیشتر از هر موقعی باید اسمشاهزاده رو فریاد بزنید!
#RezaPahlaviForIran
#KingRezaPahlavi
صلح درون الزاماً از اتخاذ تصمیم درست نمیاد، چون غالباً هیچ تصمیم کاملاً درستی وجود نداره و همهی گزینهها یه بدهبستون/trade-off هستن.
صلح درون از این میاد که حالت با تصمیمت خوب باشه و پاش وایسی. و این مهارت نیاز به یادگیری، کمی اعتمادبهنفس، و خودشفقتی در پذیرش شکست داره.
(یه ۵۰۰ تا کامنت هست اینجا، اما منم جسارتاً یه جواب نسبتاً مفصل بدم.)
این خودبازندهبینی ۲ تا بُعد مجزا داره:
۱. در نگاه دیگران
۲. در نگاه خود
برای اولی، واقعاً نیاز هست که انتظارات دیگران رو خیلی خیلی کم یا صفر کنین. بهعبارت دیگه و با ادبیات خودتون، با عرض پوزش، بهشون بگین که قرار هم نیست از این به بعد گه خاصی بشین. و همین گهی که هستین هستین و خواهین بود. اگه دنبال گه بهتری هستن، تشریفشون رو ببرن بگردن جای دیگه پیدا کنن.
دلیل این مرزگذاری (و کشیدن پایین فتیلهی انتظارات بقیه) هم اینه که تا موقعی که اون فشار و طلب بیرونی هست، هر یک گام پیشرفت یهجور سرکوفت خواهد بود برای اینکه چرا دو گام نشد. اگه حقوقتون ۲۰٪ بیشتر بشه، میخواین بشنوین وای چرا مثل فلانی ۵۰٪ بیشتر نشد. اگه ۵۰٪ بیشتر بشه، میشنوین اه چرا ۲ برابر نشد. و یه «طمع سیریناپذیر انتظار» رو تا ابد یدک خواهید کشید و یوق بارکشیتون مدام شما رو عقب خواهد کشید و زخمتون خواهد کرد.
احداث و تثبیت این مرزگذاری و رهایی از طلبها هم قطعاً دردناک خواهد بود. تنها خواهید شد. و دردتون خواهد اومد. و شک خواهید کرد. اما بعدش گامهای کوچک رشد و پیشرفتتون، دیگه سرکوب نخواهند شد. بلکه قد یه کیکیزدی کوچولو هم که شده، لیاقت جشن گرفتن (ولو یه نفره) خواهند داشت!
□
۲. نگاه خود
این میتونه خیلی ناشی از پژواک همون صداهای مورد اول باشه. چه صداهای والدین و معلمها از کودکی که (جسارتاً) تو هیچ گه خاصی نمیشی، چه مقایسه کنونی با ویترینهای اطرافیان و همسنها در اینستا و لینکداین.
زندگی ولی همینه. همین مسیری که خیلی جاهاش خبری از گه خاصی نیست. خیلی خیلی جاهاش. یه مسیر طولانی با یه عالمه گام ریز که احتمالاً هیچکدوم مهیج نیست. درست مثل یادگیری زبان انگلیسی که هیچ یه تک کلمهش باعث نمیشه «موفق» بشیم، اما اگه هر روز یک کلمه یاد بگیریم، بعد دو سه سال یهو میبینیم عه، میشه خارجی بفهمیم و حتی حرف بزنیم!
روزهای تاریک زیادن. مخصوصاً تو شرایط کنونی سیاسی و اقتصادی و فشارهای ایران و ایرانی در همهجای دنیا. اما اگه بشه همون ریتم یه کلمه در روز رو جلو برد، و مهارتهای سخت (بیزینس، مارکتینگ، فروش، زبانهای دیگه برنامهنویسی) و نرم (پرزنت کردن، ارائه، سخنوری، نگارش، ارتباط) رو هم کمکم بهتر و بهتر کرد، میشه واقعاً امید داشت. میشه کمکم چیزای جالب ساخت.
بازم تأکید میکنم امیدی که یکی بخواد نمره ۱۲ ای که ۱۲.۵ میشه رو سرکوفتش بزنه، به جایی نمیرسه. حس حقارت و کمبودنش خفقان میاره. اما اگه بشه اونقدری پاک و عاری از مقایسه (چه خارجی، چه از درون) شد که همون ۱۲.۵ امروز رو فقط با ۱۲ دیروز بسنجیم، قطعاً میشه کمکم به ۱۶ و ۱۸ هم برسیم و از خود مسیر لذت ببریم. جسارتاً گور بابای همهی بقیه که روی هر پلهای هستن. مهم همین پیشرفت تدریجی ۱۲ به ۱۸ خود ماست!
□
نهایتاً که راجع به سن و فرصتهای گذشته (اسماً از دست رفته) هم میشه خیلی سوگواری کرد. بابت همهی افسوسها و what ifهای گذشته. منتهی اولاً لای همهشون کلی تجربههای ریز و درشت و صبوری و دنیادیدگی هست، ثانیاً واقعاً دنیا مسابقه دو نیست.
اتفاقاً نسل ماها احتمالاً تا ۷۰ سالگی کار خواهد کرد (احتمالاً حداقل از سر توانمندی) و رو همین حساب ۴۰ و خردهای سالگی تازه میشه ۱۵ سال از مسیر ۴۵ سالهی استقلال و کار، که حتی یک سومش هم شاید طی نشده! پس هنوز کللللی از مسیر مونده و کلی کارهای جالب میشه کرد. حتی اگه هر ۷ سال هم بخوایم یه کار جدید رو شروع کنیم (مدل sabbatical) میشه از ۴۵ تا ۷۰، پنج تا زندگی کاملاً جدید و جدا جدا رو شروع کرد و زندگی کرد!
□
حرف آخرم اینکه زندگی یه مسابقه رقابتی نیست، بلکه یه زنگ هنر خیلی طولانیه که معلم هم نیومده و هر کی سرش تو برگهی خودشه. کسی از ما دعوت نکرده یا انتخاب نکردیم که به دنیا بیایم، بلکه یه کوپن بهمون دادهن که یه چندین سالی اینجا باشیم. و بهترین کار اینه که تا وقتی هستیم، بدون آزار به کس دیگهای، سعی کنیم بهترین حالمون رو ببریم و روی برگههای دفترمون بهترین نقاشیهامون رو بکشیم و حالش رو ببریم.
زندگی پر از روزهای تلخ و سخته. حتی شاید دیفالت بکگراندش همین تلخی و تنهایی و شکست باشه. اما هنر ما اینه که اون وسط مسطها، لای همهی این تیرگیها، هرازگاهی یه نقش نو بکشیم و خودمون حال کنیم! مخصوصاً که اگه این نقش چیزی باشه که یک سال پیش یا ده سال پیش عمراً فکر نمیکردیم بتونیم برسیم بهش و بکشیمش. و الآن میبینیم که بالاخره داریم میتونیم.
آره خیلی نقشها هست که هرگز بهشون نمیرسیم. و خیلیای دیگه ممکنه برسن. اما آرامش (و نه تنبلی) زندگی اینه که بهترینِ خودمون رو بذاریم و با همون تک گامهای ریز خودمون، یه چند ده یا چند صد شبی از این بیست سی هزار شب عمر رو با افتخار ریز به خودمون و «ببین تونستم»ها و جشنهای کیک یزدی یهنفره طی کنیم. همین ذوقهای تونستنهای ریز، و راضی بودن ازشون، حتی اگه در ظاهر و از بیرون توسط اغیار عجول و طلبکار بخوان مسخره قضاوت بشن، در درون میتونن رمز سعادت شخصی باشن. و احتمالاً هستن. :)
مرسی که خوندین.
(جواب مفصل سه تیکه) سوالش دو تا بخش و لحن داره: تحقیر و کنجکاوی.
۱. تحقیر
تحقیرش هم دو بخش داره: تحقیر شما در چشم خودش، و تحقیر شما در چشم خودتون.
۱.۱. جواب تحقیر اولی میتونه فروتنی در لحظه باشه (یا حتی مکانیزم دفاعی مزاح، به جای خشم، مثل «هاها، چیز خاصی نیست واقعاً») و بعد از مکالمه یه فاصله گذاری خوب که این آدم نزدیک نیاد و در حد یه رهگذر توییتری باشه. دقت کنین در این نگاه اون دنبال برتری و قانع کردن خودش هست، نه دنبال آگاهی. دنبال اینکه حس خوبی نسبت به خودش و تصمیماتش بگیره، و شما موظف نیستین این حس رو بهش بدین و نباید درگیر/engage بشین. پس همون خنده و عبور ساده.
۱.۲. جواب تحقیر دوم (شما پیش خودتون) ولی خیلی مهمه. اون «خیلییییییییییی عصبانی» شما اینجا اتفاق افتاده. انگار بهتون حمله/اتک شده و شما دارین از چیزی دفاع میکنین ولی نمیتونین. اون چیه؟ به چی حمله شده؟
خود شما بهترین جواب رو به این دلیل میتونین بدین، اما یحتمل باید بیشتر بکاوین و حتی شاید لازم باشه چیزهایی که دودستی گرفتهاین و فکر میکنین تعریف خوببودن و لیاقت شماست رو رها کنین و بازتعریف کنین. چون اگه خیالتون با خودتون راحت باشه، قاعدتاً یه سنگ از بیرون نباید متزلزلتون کنه. این اونجاییه که شاید علاوه بر کتاب، یه تراپی یا خودشناسی خوب کمک کنه به یه صلح درونی با خودتون برسین (پذیرش و دوست داشتن خیلی عمیق و ناگسستنی خودتون و تلاشهاتون) طوریکه هر حمله خارجیای برای پاره کردن این پیوند و خشمگینکردن شما، براتون فقط خندهدار و مضحک بشه.
۲. کنجکاوی
میتونین بعد از عبور و درگیر نشدن در بازی تحقیر (کشتی نگرفتن با خوک، که اون لذت ببره و شما گِلی شین) ببینین سؤال طرف هنوز واقعی و از سر کنجکاوی هست یا نه.
اگر کنجکاوی و علاقه وجود داشت، عین یه بچه ۷ ساله باش با شکیبایی و واقعیت حرف بزنین. مثلاً بگین کتاب کمک میکنه دنیاهای جدیدی رو ببینیم، وسع دید پیدا کنیم، در سکوت خودمون و دنیا رو بهتر بشناسیم، از تلاشهای بقیه خیلی بهینه و مقوی بهترین یادگیری رو داشته باشیم، و رشد کنیم تا بتونیم به خودمون و دیگران کمک کنیم و حال بهتری بدیم و دنیا رو جای قشنگتری کنیم.
ممنون.