انقدر گرمه و همهش برق قطعه که سر کلاسها نزدیکه که هشیاریم رو از دست بدم و بمیرم و نصفکلاسهامم همهش برق رفته.
غر دارم و امیدوارم ریشهت بخشکه واقعاً.
مامانم دستنوشتههای مثلاً عاشقانهم رو پیدا کرده و این رو چطور متوجه شدم؟
توی تلگرام برام نوشته: آنجا که تنها یکستاره بر پهنهی آسمان بالای سرم سو میزند و من تو را در آغوش میکشم...
و اولش حس کردم آشناست، بعد اوندست نوشتهی تحویل داده نشدهم رو به یاد اوردم.
مبارکه.
بهترین کاری که در حق سلامت روانم میتونم انجام بدم این نیست که برم تراپی، چون خانم تراپیست همهش گفت روی خودت کار کن ک�� اگر اطرافیان فلان کار رو باهات کردن ضربه نبینی و همهش قضیه حول محور این بود.
من بهتره برم کلاس بوکسی چیزی ثبت نام کنم.
@stilldarklips جدی شاید یهحس مشترکیه و شنیدم و دیدم و ناخودآگاهم باهاش همزادپنداری کرده باشه.
چون این حس برای خودم هم خیلی نقطه اشتراک داشت با اجتماع اینروزهای این سرزمی�� و آدمها.
جهانم کوچک و تاریک شده و به تنهایی خو گرفته.
چشمهام بیشتر از اینسمت و سو رو نمیبینن و رشتههای امید و طاقتم کهنه و فرسودهن.
انگار که یک حباب دور خودم پیچیدهام که با سوزنی از بیرون قراره بترکه.
کافهقنادی کنار خونهی ما خیلی بامزهست؛ انگار همیشه کریسمس رو باید زنده نگه داشت که در چلهی تابستون هم شیرینی مربایی کاجی-کریسمسی داره.
کریسمسفرندلی.☃️🎄