(A Collapse No One Claims)
One of my nonfiction pieces was published in the latest issue of Levitate, the literary and arts magazine of the Chicago High School for the Arts. The essay explores the virtual civil war within the Iranian opposition in exile and the Women, Life, Freedom movement.
English-Kurdish
My short fiction “Stage Three” received an Honorable Mention in the Roe River Review Editors’ Prize for English Short Fiction.
The names of the winners, finalists, and honorable mentions have been published here:
https://t.co/4eC6JxXGCz
To obtain the complete collection of stories:
https://t.co/xNF7hPVd4K
کورتە چیرۆکی «بەشی سێهەم» لە خەڵاتی Roe Riber Review بۆ کورتە چیرۆکی ئینگلیزی «شایانی ڕێزی» بەرکەوتووە. ئەوە یەکەمین کورتەچیرۆکی ئینگلیزیم بوو کە پارێکە لە گەرمەی شەڕی ئامریکا-ئیسرائیل و ئێران دا نووسیم.
لەو لینکەدا ناوی براوەکان، فیناڵیستەکان و شایانی ڕێز پێدراوەکان بڵاو بوونەتەوە:
https://t.co/4eC6JxXGCz
بۆ بەدەست هێنانی کۆی چیڕۆکەکان:
https://t.co/xNF7hPVd4K
@NaderSoltanpour@KambizGhafouri مردمی تا استخوان استبداد زدە و استبداد خواە و شوریدە در مثلث: شور حسینی، شور شاە و شور توهم خودبزرگ پنداری، دارند تاریخ را خیلی تلخ رقم می زنند.
چه سوگوارانه
به این نسلمان مینگرم!
که آیندهاش تیره و تهیست
و زیر بار فضل و تردید
به بیکارگی فرسوده میشود
مملوییم از خطاهای پدرانمان
به محض زاده شدن
و عقل دیررس ایشان
و از آغاز
زندگانی عذابی میشود
بهسان جادهای بی سرانجام و هموار
بهسان ضیافتی بر سفرهای غریب.
به نیک و بد
چه ننگین بی اعتناییم
و از ابتدای این عرصهی پیکار
بی پنجه درافکندنی
سست میشویم و تسلیم
در برابر فجایع
بزدلانی شرمآوریم
و در مقابل قدرت و زور
بردگانی پلید
چونان ثمرهای ضعیفیم
که تا زمان بالیدن و رشد
طعم و رنگمان حتا
چشمی را بر سر شوق نمیآورد
ثمرهای غریب
یتیم شدگانی معلق بین گُلها
و ساعت زیبایی این میوه
زمان سقوطش است!
به وَهن و سُخره گرفتیم
بهترین آرزوها را
��ر نوای عاشقانه را
و هر نهال نوخاسته از خِرَد را خشکاندیم
غضب هدیه کردیم
��وستان را و خویشان را
به زحمت و زجر
از پیمانهی لذت چشیدیم
و دریغا که توان حفظمان نبود
و پیمانه شکست
از هر شادی و شوق
به بهانهی دلزدگی گریختیم
و بهترینِ عصارهی حیات را
مُسرفانه مکیدیم.
آمال شعر
و کمالات هنر
مغز خُردمان را تلنگری نزدند
و با حرص و ولع
احساسات ناچیز و باقی
تهِ سینههایمان را مراقبیم
سینههایی
پر از خساست
و دستهایی
مملوِ گنجی به بطالت.
نفرت و عشقمان نیز
اتفاقیست نادر
اَرزنی از خویش فدا نکردیم
برای عشق
یا حتا کینهای
و آنگاه
که آتش از خون زبانه میکشد
چه سود؟
که در روحمان
سرماییست مهیب
سلطان وجود،
و گذشتگانمان نیز
مارا ملالند و عذاب
تفنن باشکوهشان
فساد و فسق و فجورشان
و وجدانشان
که تمسخر کودکانهایست
و این نسل
چه پر شتاب
سوی گور و م��گ روان است
بی افتخاری و سعادتی
و رو به راهِ طی شده دارد
به پوزخندی و ندامتی.
بهسان جمعیتی فسرده و مرده
که بهزودی از یادها میرویم
از سر این جهان میگذریم
بی نوایی
ندایی
رد پایی
نه بهر آیندگان بذری فشاندیم
از اندیشهای شگرف،
نه چیزی به نشان نبوغ برجا نهادیم
و بر خاک ما اگر
دادرسان و مردمان سختگیری بگذرند
جز لعن و نفرتی
نثارمان نکنند
لعن و نفرتی تلخ
از سوی فرزندی فریب خورده
در حق پدری
مُسرف و خائن.
میخاییل لِرمانتوف ۱۸۳۸