صادقانه فکر میکنم جای درستی وایسادم
ولی فقط تا همین جا بلدم
واسه یه قدم جلوتر رفتن تمام وجودم میلرزه
ترس مواجه شدن با یسری چیزا باعث میشه آرزو کنم قبل اتفاق افتادنش بمیرم ( البته که نمیخوام بمیرم ) ولی خب.
تولدشه و من غمگینم
غمگینم که نمیتونم بهش تبریک بگم و اگه بخوام ببینمش باید برم سر خاکش
غمگینم که مهم نیست چند ساعت باهاش حرف بزنم و چقد صداش کنم چون دیگه قرار نیست جوابمو بده
کاش مرگ وجود نداشت
من هنوز به نبودنش عادت نکردم