یک سکانس از بزرگسالی :
درحالی که تمام روز گریه ام گرفته بود
و از صمیم قلب گوشه دنجی میخواستم که در ان زار بزنم،
وقتی به خانه رسیدم از فرط خستگی به حمام رفتم و سپس خوابم برد،
و تمام غم هایم را به برنامه فردایم موکول کردم
من تو هر فصل جدیدی از زندگیم که قرار گرفتم همیشه دیدم هیچکی پشتم نیس
این هیچکی شامل اعضای خانوادم میشد
همیشه تنها بودم
تو همه ی مسیرایی که بهم مربوط میشد
و این بزرگترین حسرتیه که هر فرد میتونه تجربش کنه