یه سری از کارای مهرنوش بادپر رو اینجا نگاه کردم. حقیقتش اینکه کنجکاوم کرد برم بقیشو ببنینم,این رو یکی از نقاط قوتش دیدم.
کسانی که تصور رو بر این گذاشتن که این نقاشی ها باید حتمن نمایانگر زندگی همه مردم باشه, باید بدونن یه همچین چیزی هیچوقت امکان پذیر نیست در هیچ زمینه ای.
همچنین فرق عکاسی و تصویرگری اینه که دست هنرمند برای خلق زمان و مکان, بازه. یعنی هنرمند ممکنه چیزی رو همزمان در یک محیط به تصویر بکشه که در واقیعت ممکنه هرکدوم در زمان جدا و مکان جدا اتفاق افتاده یا حتا ندیده و فقط شنیده. مثل کنجکاوی جنسی دو کودک. یا لگد و آزار برادر به خواهر بزرگتر و درس خوندن در شرایط پر تنش و سرو صدا.
یا ادرار پسر بچه توی گلدون. اینها همزمان توی ی مکان اورده شدن ولی دلیل بر این نیست که بگیم بچه ها جلوی بقیه اون کار رو میکردن و غیره.
همینطور بیان احساس بصورت تصویری یا نمادین, گاهی از واقعیت بصری ممکنه دور بشه, مثلا حس ناامنی تو دستشویی یا احساس تحقیر و برملا شدن خصوصی ترین مسائل شخصی به دیگران. مثل تصویر برسی بکارت که در واقیعت اون جمعیت یکجا نگاه نمیکنن بلکه این بصورت نمادین تصویرگری شده.
اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
مردم با خون خودشون رو دیوار نوشتن جاویدشاه. خوب دقت کنید با خودکار و کاغذ توی صندوق رای نه ها. با خون خودشون. بعد اونایی که حرف مردم رو نمیبینن و نمیشنون میگن از دموکراسی بگو.
امروز که رول دوربینم رو باز کردم عکسهای تورو دیدم. وقتی حواست نبود، وقتی میخندیدی، وقتی نقاشی میکشیدی برام و وقتی خواب بودی. من از همه اینها عکس داشتم و تازه پیداشون کردم، کاش میشد به خودت هم نشونش میدادم ولی دیگه نیستی پیشم.
امروز که رول دوربینم رو باز کردم عکسهای تورو دیدم. وقتی حواست نبود، وقتی میخندیدی، وقتی نقاشی میکشیدی برام و وقتی خواب بودی. من از همه اینها عکس داشتم و تازه پیداشون کردم، کاش میشد به خودت هم نشونش میدادم ولی دیگه نیستی پیشم.
مهم نیست که چقدر اذیتم کرده باشی و ازت بدم بیاد، در نهایت اگر به کمکم نیاز باشه من همیشه میدوم تا صد خودم رو بذارم. تلاش کردم تلافی ک��م همونجایی که زخ��ی شده بودم اما نتیجه نداشت. من همین احمقی میمونم که قبلا بودم
امشب نشستم تمام چیزهایی که طی این سالها از افکار و احساساتم مینوشتم رو خوندم. چقدر قبلا انرژی برای نوشتن یا ح��ی شیر کردنشون داشتم. فکر کنم از وقتی که اینکار رو قطع کردم خودم رو گم کردم، هر چی هم بیشتر میگذره این موضوع فجیعتر میشه.