معاشرت با آدمهای رندومی که عمر حضورشون نهایت تا ۱۲ ظهر یکی دو روز بعده. جا گذاشتن ردی از خودت که بعد چند ماه برگشتن انگار دوست غریب و دوری رو دوباره میبینی. ذوق نگاهی که آشنایی تو رو برای خودش نگه داشته تا یه تاریخ نامعلوم. یه ایستگاه تو گذر آدمهای همواره در گذر.
این روحِ سوگوارِ جنوبی
بالای ابرها هم
ما را رها نمیکند
در ابر نیز دریا میبیند
در دریا مرگ.
...
دریای مرده، خاک، فراوان دارد. اما
بختِ کدام چشم است
که بی خطا بشناسد
دریای مرده را از رعشهی سراب؟
و از سراب و ریگِ روان
دریای زنده را؟
...
[منوچهر آتشی]