یعنی دارید میگید روال عادی این نیست که وقتی با یکی مشکلی پیدا کردی، اونقدر از زاویه طرف به ماجرا نگاه کنی که کلا یادت بره اعتقاد خودت چی بود و در نهایت حق رو بدی بهش؟ درک نمیکنم.
شاید به قول این کتابه، دلیل اینکه احساس تهی بودن زیاد شده اینه که در تمام این سالها(از بدو ورود به مدرسه)، انتخابها شده برام؛ الان باید به این هدف برسی، بعد اون، حالا دانشگاه خوب قبول شو
ولی الان که همهشون گذشتهن و دیگه هدفی برام تعیین نمیشه، نمیدونم تصمیم گرفتن واقعا چیه.