چه ابر بزرگی بالای سرته؛ چه ابر غلیظی. یکی از همین روزا، همین روزای اندک بیغبار، میبینمت که دوباره نفست بالا نمیآد، دهنت پر از قیر میشه و توالی چیزها از دستت در میره.
بابام یه سیب برام گذاشته توی کیفم که سر کار بخورم. آخر شب که درش آوردم، دیدم جای خرابش رو با چاقو تراش داده و درآورده. یک ساعت گریه کردم. اولاد آدم واقعا.
اومدم سینما. هیشکی نیست جز آقایی که توی بوفه داره سیگار میکشه و آقای مدیریت که توی راهرو راه میره و شعر میخونه. هر از گاهی هم به گربه زار و نزار اونجا میگه برو بیرون کمی هوا بخور.
خاک ریختم روت. مطمئن شدم که هیچ پلی باقی نمونده باشه. حتی تحمل سکوتت رو هم ندارم. دستگاه تنفس رو جدا کردم؛ توهمهجدهسالگیم، باارزشترین ویرانی زندگیم. از امروز به بعد، هر کجا که باشی، آبادتر یا ویرانتر، من بیرون از ارتعاش کاذب اون سایه ایستادهام.
به امید دیدار. کلا دو ثانیه بود. بوی قهوه توی اون آشپزخونه یک در یک، صدای آکواریومی که تا روز آخر دووم آورد، گلهای داوودی روی میز. بوی عطر سیسی و بعد از ظهرهایی میدونستم باهاشون چیکار کنم.