اجازه بدید جدی بگیرم:
عملِ نوشتن، چیزی کمتر از عریانکردن یک بدن نیست.
او مینویسد تا بدین نحو پایینتنهی کلمات را لمس کرده باشد.
نوشتن، ور رفتنِ با اندامی از جنسِ حروف است، بدینسان ادبیات بستر میشود تا نویسندهی بوالهوس به کلمات تجاوز کند.
نوشتن نوعی تمناست، خواستن است،/۱
استادی داشتم که نوشتن را از جهت زادن و مشقتش به زایمان تشبیه میکرد، تشبیه دقیقیست فقط نباید خیلی به جزئیاتش فکر کرد. متاسفانه من چون درحال نوشتن پروپوزالم نه تنها به جزئیاتش فکر میکنم بلکه فحش هم میدم.
آن زمان این آرزو، یا حتی این طرح را در سر میپروریدیم که با هم، هر چه بیشتر، در حلقهای از زنان و مردان نیکدل و گزیده زندگی کنیم، هرچه دورتر از کوتهاندیشی و کژی و بدسگالی.[…]
اما آنی که به شما دادش مرگ بود. در مرگ نیز و حتی در نزدیکیهاش، نیروهای نهانی هست و یاریهای پنهانی، و «لطف»ی که در زندگی نیست.
ژوئیه ۱۸۹۴
از مارسل پروست به پیکر بیجان ویلی هیث
زنی که شیرهی تنش سیاه و غلیظ است و از شرابهی خواهران مجوس زاده شده؛ آنکه کرهی چشمهاش هفتهزار سالهاند و ورید زخمیاش از اطناب بیشمار سمیترین مارهاست. این خونخوار غایتاً مکار را به شما عرضه میدارم؛ گروشا دالیُف.
ذهن، طاقباز.
دوست دارم خفهاش کنم و یا مقداری تفالهی تریاک بخورانمش، دوست دارم این واپسین هدیه را به او بدهم، دوست دارم لذت خفگی و کرختی مرگ را هرچه زودتر به او بدهم.
من از زوال متنفرم آقایان. ای کاش همهچیز به آنی فرو میپاشید.
روزهای آخر بابابزرگ است. عضلههای لگن از کار افتادهاند و بدون هیچ ورودی، اختیار ریدن را از کف داده. بیشتر اوقات خواب است، آن هم با فک افتاده و دهان باز. هیچ ردی از زندگی در چشمهاش نیست، و درست شبیه جسدی کند و مونتاژشده نفس میکشد.
میگویند روزهای آخر، درد فراگیر است و/۱
دو شب پیش، در مهتاب غوطه خوردم و بر دشت سرتاسر سبز بکان تکیه زدم. و در سکوتی که تنها آلفرد دو وینی به من بازشناسانده بود، به خوابی عمیق فرو رفتم. در همان گرگ و میش غلیظ، خواب دیدم که خوراکی میخوردم به نام "سِده" و آن، کلهی پاچهی انسانی بود/۱