صرف نظر از اینکه آرکونها را به معنای واقعی کلمه چگونه درک کنیم، نظریه گنوستیک در مورد خطا قطعاً یکی از بزرگترین دستاوردهای استدلال و تفکر انسانی است.
از دیدگاه روشن بین های گنوستیک، آرکونها تنها زمانی میتوانند بر ما تسلط یابند یا ما را فریب دهند که ما خودمان این قدرت را به آنها اعطا کنیم. این اتفاق زمانی می افتد که ما از "نوس" nous یعنی موهبت هوش الهی که به ما ارزانی شده، به درستی و بهینه استفاده نکنیم.
در واقع، کوتاهی و غفلت ما در بهره گیری از این موهبت، به منزله فرصتی برای بقا و رستگاری آرکون هاست. نظریه خطای گنوسی سه حقیقت ساده و درهم تنیده را بیان میکند:
(1) انسانها موجوداتی هستند که از طریق ارتکاب (زایش) خطا یاد میگیرند؛ (2) برای یادگیری از خطاهایمان باید آنها را شناسایی و اصلاح کنیم (از این رو نقش مشارکتی ما در تکامل گایا و اصلاح سوفیا)؛ و (3) هنگامی که در شناسایی و اصلاح خطاهایمان ناکام می مانیم، آنها میتوانند به شدت گسترش یافته و ما را فراتر از محدودیت های انسانی سوق دهند. (یعنی ما دچار افکار و رفتار غیر انسانی خواهیم شد.)
آرکونها دقیقاً همان جایی دخالت میکنند که ما اجازه میدهیم اشتباهاتمان اصلاح نشده باقی بمانند و آنها نیروی انحرافی خود را به آنچه که پیشاپیش از مسیر اصلی منحرف شده، تحمیل میکنند. حتی بدون دخالت یا حضور موجودات کیهانی دیگر، ما همچنان مرتکب اشتباه میشدیم، اما این امکان برایمان فراهم بود که با تأمل و بازنگری، پیش از آنکه از همسویی با زمین (گایا) و ظرفیت های ذهنی طبیعی مان بیش از حد منحرف شویم، مسیرمان را تصحیح کنیم.
بر اساس دیدگاه گنوسی ها آرکونها نه تنها بعنوان موجوداتی سایه در بُعدی مستقل حضور دارند، بلکه بعنوان الگوها یا برنامه هایی در ساختار ذهنی ما نیز عمل میکنند. رستگاری باوری ویروسی ایدئولوژیک است که توسط گونه ای بیگانه منتشر شده و توسط انسان هایی که فریبشان را خورده اند، به اجرا در می آید.
"آنان که به این بُعد تعلق ندارند" #رشتو
انسانها به طور کل فراموش کرده اند چه هستند و برای چه هدفی به اینجا آمده اند! این خط زمانی و این بُعد بسیار کوتاه و در حد یک خواب کوتاه است و وظیفه ما ساخت و ارتقا خودمان است. تا به بُعدی بالاتر و زیباتر عروج و جذب آن شویم. من بارها نوشته ام که در زمین انسان های واقعی در اقلیت هستند. در زمین بسیاری گرفتار این خط زمانی هستند و بسیاری روحشان و انرژی شان جذب این خط زمانی شده است. اقلیت انسان واقعی باید راهش را از میان این همه فریب پیدا کند. خودش و خدای خود را بشناسد.
من در اوایلی که این صفحه رو ساختم خیلی خودمو اذیت میکردم که چرا کسی این حقیقت های نمایان و بارز را نمیبیند؟ چرا کسی حرف حق و حقیقت را نمیشود؟ بعد ها که درک من بیشتر شد فهمیدم که تعداد کمی انسان واقعی وجود دارند که به آنها موقعیت و اجازه زندگی و تجربه جدیدی داده شده است تا خود را برهانند.
بسیاری از موجودات گرفتار در این خط زمانی و این زمین درست زیر پای ما و در شهر های زیر سطحی برای خود شهر های پیشرفته ای ساخته اند آنها که بنام رپتایل و یا موجودات غیر انسانی شناخته ایم وظیفه دارند تا این اقلیت انسان را فریب داده و آنها را سردرگم کنند و انرژی شان را جذب کنند و آنها را نیز مانند خودشان گرفتار این بُعد از هستی کنند.
میان بازی انسان نماها و یا موجوداتی که گرفتار این خط زمانی هستند و انسان های بدون تجربه و دارای روح و انرژی جوان و نو پا اقلیت انسان هایی وجود دارند که آمده اند برای آخرین تجربه و ارتقای خودشان و این انسانها هرگز تعلقی به این خط زمانی ندارند و هیچ چیزی آنها را جذب نمیکند. انگار که بارها این بُعد را تجربه کرده اند. و این انسانها دارای یک روح راهنمای بسیار قوی هستند که همیشه آنها را در مواقع ضروری و سخت کمک میکند و راهنمایی میکند تا به آن ارتقای لازم برسند.
میان انسان های کم تجربه و نو پا در زمین اگر بخواهی از حقیقت زندگی بگویی و از حقیقت هایی که تو میدانی و تجربه کرده ای برای آنها بازگو کنی آنها از شما روی برمی گردانند یا شما را به تمسخر میگیرند و یا با جملاتی شما را بسیار سرد کرده و ارتباط شما با آنها قطع میشود. و من این زمان و موقعیت رو بارها دیده ام و تجربه کردم اما حقیقتی ترسناک و دارک تر را نیز متوجه شدم درست زمانی که میخواهی با یک روح بدون تجربه و نو پا از حقیقت های این هستی بگویی و تجربیات خودت رو، موجودی سوم باعث میشود او یعنی آن انسان بدون تجربه از شما روی برگرداند و من بارها اون موجود را با تمام وجود حس کردم و دیدم که نمیخواهد آنها بفهمند که تو از چه میگویی!
شما اینبار که در مواجهه با یک انسان کم تجربه و گرفتار اطلاعات غلط قرار گرفتید و خواستید در مورد حقیقتی با او حرف بزنید به جمله من توجه داشته باشید یعنی در همان زمان موجودی سوم حس میشود که هواس آن انسان را پرت میکند و یا با جملاتی تمسخر آمیز رابطه کلامی شمارا قطع میکند.
#پایان
حقیقت را منتشر کن.
بگذار از تو متنفر باشند، تو را از جمع دوستانشان خارج کنند، تو را بلاک کنند و مسخره ات کنند.
ما اینجا هستیم تا به فرزندان حقیقی و ارواح بیدار غذای روحی بدهیم، نه اینکه گوسفندان را سرگرم کنیم.
"بشریت در مسیر سقوط" #رشتو
امکان بیداری جمعی و همگانی وجود ندارد، حداقل در این عصر کالی یوگا، در این آخرالزمان نژاد پنجم، به هیچ وجه امکان پذیر نیست و نه تنها امکان بیداری وجود ندارد، بلکه جمع کثیری از این بشریت درمانده، از بین خواهند رفت تا عصر طلایی نژاد ششم شروع شود.
امکان بیداری جمعی وجود ندارد، تا آنجا که حتی پیامبران بزرگ، در این امر شکست خورده اند. عارفان توسط توده مردم به صلیب کشیده شده اند و قدیسان جان خود را از دست داده اند.
راز بزرگ زندگی، بیداری است و نمی توان با یک سخنرانی، خواندن یک کتاب، دیدن یک فیلم و ... به بیداری دست یافت. همانگونه که خواب روانی ذره ذره اتفاق می افتد و محصول یک شب یا یک لحظه نیست، بیداری نیز فرایندی پیوسته و تدریجی است و ذره ذره اتفاق می افتد و ماحصل اتفاقات بی شمار، در طول زندگی است. اتفاقاتی که گاها خوشایند نیستند و درد و رنج بسیاری را به بار می آورند.
یکی از مهم ترین ویژگی های بیداری، کار کردن با انرژی جنسی است. بدون کار کردن با انرژی جنسی (حفظ کردن انرژی جنسی، از دست ندادن آن، تطهیر و پالایش آن، به حرکت در آوردن آن توسط تمریناتی مانند همسا و پرانایاما و کیمیاگری درونی) بیداری واقعی به دست نمی آید و منجر به رهایی نهایی نیز نمیشود. با در نظر گرفتن این شاخصه، یعنی از دست ندادن انرژی جنسی که مهم ترین شکل انرژی الهی در وجود انسانهاست، براحتی میتوان نتیجه گرفت که انسانهای بسیار معدودی قادر به درک و پذیرش این حقیقت هستند و اکثریت قریب به اتفاق ساکنان این سیاره، هنوز آمادگی لازم برای درک انرژی جنسی و کار کردن با آن را ندارند.
از طرف دیگر انحطاط جنسی بسیار بیشتر از قبل شده و نسل به نسل، اسنس انسانها ضعیف تر و ضعیف تر میشوند و با پیشرفت روز افزون تکنولوژی، انحطاط جنسی ژرف تر و عمیق تر میگردد. جُرم هایی که تا دیروز وجود خارجی نداشتند، مثل ازدواج با ربات ها، عروسک های جنسی و ... امروزه وارد ذهن و فکر انسانها شده و مسلما در آینده ای دور یا نزدیک، قوانین مربوط به ازدواج با عروسک های جنسی و ربات ها نیز وارد قوانین کشور های مختلف خواهند شد.
از طرف دیگر بسیاری از انسانها باور دارند که با گذشت زمان، اوضاع بهتر خواهد شد. آنها آگاه تر و بیدارتر خواهند شد، در حالیکه عملا چنین چیزی دیده نمیشود و چیزی که مشهود و واضح است، هیپنوتیزم جمعی بشریت است که بیشتر و بیشتر شده است. بهمین خاطر، لزوما وقتی یک چرخه یا یک نژاد در طبیعت به پایان خودش نزدیک میشود، برای ساکنان آن دوره بیداری به ارمغان نمی آورد، چرا که چیزی مکانیکی و ماشینی است، در حالیکه بیداری، محصول کار درونی یا کار کردن آگاهانه با انرژی جنسی است، نه اینکه صرفا چون دوره ای تمام میشود، ساکنان زمین نیز آگاهی شان بیشتر میشود و از لحاظ درونی بیدار میشوند.
چیزی که عملا دیده میشود، این است که ارتعاش انسانها و حتی شهرها، به ارتعاش بُعد های پایین تر نزدیک تر میشود و این یعنی، بسیاری از کارهای انسانها به تقلید از کارهای انسان های بُعد های پایین یا انسان های جهنمی انجام میشود و هیچ نوع الوهیتی در درون این کارها وجود ندارد. نه تنها الوهیتی در این کارها دیده نمیشود بلکه بدتر، نوعی از شر، شری آگاهانه در درون آنها وجود دارد که سیاهی و تاریکی را بیشتر میکند و باعث هیپنوتیزم جمعی این بشریت میشود.
یکی از بدبختی های بزرگ بشریت کنونی اینست که هیچ دولت معنوی ای در روی زمین دیده نمیشود. دولت معنوی یعنی، دولتی که سیاستمداران و حاکمان و کارکنان آن روح های برجسته ای باشند، از لحاظ درونی بیدار باشند، چشم سومشان باز باشد، چاکراهای شان قدرتمند و پرنفوذ باشد، دارای قدرت شهود و الهام باشند و پاکدامن باشند و راز انرژی جنسی را بدانند و ... نه تنها اینگونه نیست بلکه برعکس، سردمداران و حاکمان و رهبران بیشتر کشورها روح های فاسدی دارند و قدرت طلبی و انحطاط جنسی در بیشتر آنها دیده میشود.
*با در نظر گرفتن همه این ویژگی ها، امکان بیداری جمعی وجود ندارد! حداقل در این عصر کالی یوگا.
#پایان
واقعیت اینه که ما اولین کسایی نیستیم که از سیستم بیزاریم و میخوایم این سیستم نباشه یا تغییر کنه. خیلی خیلی قبل تر از ما انسان هایی بودند که میخواستند رها زندگی کنند و این سیستم رو درک نمیکردند. اونها به دنبال فهمیدن بودند.
در واقع انسان ها به 3 دسته کلی تقسیم میشن:
دسته ی اول اصلا نمیفهمند کجا هستند و چرا و مثل یک برده از اول روز تا اخرین روز عمرشون ادامه میدن (اینها خودشون دسته بندی دارن).
دسته ی دوم کسایی هستند که میفهمند و براشون سواله واقعا که ما کی هستیم ولی اینها ترجیح میدن خودشون رو به خواب بزنن و پذیرش میکنن سیستم رو.
دسته ی سوم هم کسایی هستند که میفهمند و کاملا آگاهند. اینها خودشون رو وارد بازی کردند. البته اینها تغییر اساسی رو درست نکردند بلکه یاد گرفتند چطور در حیطه اختیاراتشون بازی و خلق کنند.
"تعلیم گنوسی نهفته در فراماسونری" #رشتو
تعلیم بزرگ گنوسی این بود: روح، هنگامی که از بدن رها میشود (که زندان و جایگاه رنج اوست) باید از قلمرو های هفت قدرت عبور کند و این کار ممکن نیست مگر آنکه از پیش با معرفت بارور شده باشد. در غیر این صورت به چنگ فرمانروای اژدهاپیکر این جهان می افتد، بلعیده میشود و از دم او دوباره بر زمین افکنده میگردد. اما اگر روح آکنده از معرفت باشد از هفت قدرت میگریزد، بر سر سابائوت پا می نهد و به آسمان هشتم صعود میکند یعنی جایگاه بخش اِئونی آگاهی سوفیا یا مادر الهی که بنا بر کتاب پیستیس سوفیا، مادر آسمانی نجات دهنده است.
این قطعه نقشه ای فشرده از کیهان شناسی درونی گنوسی است. این نقشه از تاریخ سخن نمیگوید بلکه با نماد های آگاهی و سرنوشت سخن می راند.
زندان خودِ تجسد زمینی است. پوشیده شدن روح در جامه جسم به معنای اسارت در زایش، زوال، شهوت و فراموشی است. ماده در ذات خود شر نیست اما حجابی است. و رنج روح از آنجاست که مبدا خویش را از یاد برده است. از اینرو گنوسی گری رستگاری را با ایمان وعده نمیدهد بلکه با یادآوری! انضباط و پالایش و معرفت قدسی پادزهرند زیرا روح را به آنچه همواره بوده است بیدار میکنند.
هفت قدرت همان افلاک سیاره ای کیهان باستانند. از زحل تا ماه که هر یک تحت فرمان یک آرکون (فرمانروای عقلانی) قرار دارد. هوشی که روح را از راه ترس، میل و همانند سازی به بند میکشد. اینها صرفا اجرام آسمانی نیستند بلکه وضعیت های روانی و روحانی اند مثل چاکراهای انسان. هر فلک دری است و هر در کلامی (لوگوسی) میطلبد! واژه ای از قدرت. بدون معرفت درست، روح نمیتواند عبور کند. نادانی روح را سنگین و مرئی و شکارپذیر میسازد.
به چنگ افتادن توسط شیطان، فرمانروای مارپیکر، یعنی بازکشیده شدن به چرخه. تصویر بلعیده شدن روح توسط اژدها و دفع آن از دم، نمادی هولناک از تناسخ است! نه تولدی بعنوان موهبت بلکه به مثابه مجازات. روح ناآماده برای دوره ای دیگر از زندان و دوری دیگر از رنج به زمین بازگردانده میشود تا آنچه باید بیاموزد را بیاموزد. مار در اینجا نماد شر اخلاقی نیست بلکه ضرورت کور کیهانی است.
پا نهادن بر سر سابائوت به معنای غلبه بر اقتدار هر هفت قدرت است! نشانه چیرگی بر سرنوشت و طالع بینی و جبر های کیهان فروتر. روحی که گنوسیس را در خود دارد دیگر چون خواهشگر صعود نمیکند بلکه مثل یک فرمانروا. نیرو های سیاره ای نمیتوانند آنچه را نمیفهمند، به بند بکشند.
فراتر از هفت آسمان هشتم است. قلمرو فراسماوی و ورای ستارگان ثابت. اینجا اُگدوآد است. ناحیه آرامش و یگانگی و یادآوریِ بازیافته. در اینجا مادر الهی ساکن است. مادر باکره همه ارواح، نه شخصیتی زیستی بلکه رحمِ خود آگاهی الهی. در متونی چون پیستیس سوفیا او مادر آسمانی است که روح رها شده را میپذیرد و آنرا با برادر کهن ترش (لوگوس الهی) دوباره یکی میکند و به حضور پدر یا سرچشمه ناشناختنی ورای هر صورت رهنمون میسازد.
فراماسونری همین تعلیم را در پس پرده تمثیل حفظ کرده است. لژ همان جهان است. درجات همان انضباط ها هستند و کلمه گمشده همان معرفت رهایی بخش است. سفر پس از مرگ همان بازتاب صعود آیینی در زندگی است. ماسون همچون گنوسی می آموزد که نادانی بند میزند و معرفت آزاد میکند و رستاخیز راستین نه از آنِ بدن بلکه از آنِ روحی است که به مبدا خود و به خانه اش در ورای ستارگان بیدار شده است.
#پایان
"نادانیِ بدن" #رشتو
آنچه حاکمان و نهاد ها و ساختار های سلطه بیش از هر چیز از آن سود می برند، ناآگاهی انسان از بدن خویش است. نه بدن بعنوان گوشت و استخوان بلکه بدن بعنوان ماشین ادراک، احساس و میل و واکنش. در گنوسی بدن صرفاً ظرف نیست. یک میدان عملیاتی است که آرکونها از طریق آن ذهن را اشغال میکنند. انسانی که نمیداند بدنش چگونه فکر تولید میکند، چگونه احساس میسازد و چگونه میل را تشدید میکند، به طور طبیعی به برده ای داوطلب بدل میشود.
اکثر انسانها گمان میکنند "من فکر میکنم" درحالیکه از دید گنوسی در اغلب موارد فکر از بدن زاده میشود نه از آگاهی. دستگاه عصبی و سیستم هورمونی و حافظه سلولی و واکنش های شرطی شده پیش از آنکه آگاهی وارد صحنه شود تصمیم را گرفته اند. حاکمان این را خوب میدانند. بهمین دلیل کنترل واقعی با زور نیست بلکه با تحریک بدن انجام میشود یعنی ترس، امید، کمبود، شهوت، مقایسه و وعده آینده ای موهوم.
بدنِ ناآگاه بدنِ قابل برنامه ریزی است. وقتی فرد نمیداند اضطرابش حاصل تحریک آدرنال است آنرا "خطر واقعی" تفسیر میکند. وقتی نمیداند میلش نتیجه بازی دوپامین است آنرا "خواست قلبی" می پندارد و وقتی نمیداند افسردگی اش ناشی از تخلیه زیستی و روانی است آنرا "سرنوشت" یا هویت مینامد. در این نقطه سیستم فقط کافی است محرک ها را تنظیم کند، بدن بقیه کار را انجام میدهد.
گنوسی ها از دیرباز میدانستند که آرکونها مستقیماً با روح کار نمیکنند. آنها از مسیر بدن وارد میشوند. بدن دروازه نفوذ است. تبلیغات، آیین ها، نظام آموزشی، رسانه و حتی ساختار زمان (کار، تعطیلی، بازنشستگی) همگی بر اساس ریتم های زیستی بدن طراحی شده اند. انسانی که ریتم بدنش را نمی شناسد، ریتم سیستم را "طبیعی" می پندارد.
از اینجاست که دام آرزو ها شکل میگیرد. آرزو در ظاهر شخصی است اما در واقع اغلب میلِ کاشته شده است. بدن تحریک میشود، ذهن داستان میسازد و فرد گمان میکند انتخاب کرده است. گنوسی میگوید تا وقتی بدن تو را می کِشد تو آزاد نیستی. آزادی از جایی آغاز میشود که بتوانی میان حس بدنی و فرمان ذهنی فاصله بیندازی.
تناسخ در این چارچوب پاداش یا مسیر رشد نیست. مکانیزم بازگردانی انرژی است. روحی که در طول حیات بدن را نشناخته، همچنان با همان الگو های واکنشی می میرد. این الگو ها ترس های حل نشده و میل های ناتمام و هویت های چسبیده مثل قلاب عمل میکنند و آگاهی را دوباره به چرخه جسمانی میکشانند. بدن بعدی عوض میشود اما برنامه یکی است.
شناخت بدن از دید گنوسی یک عمل سیاسی و کیهانی است. وقتی انسان بداند کی بدنش واکنش است و کی آگاهی دیگر هر فکر را نمی بلعد و هر ترسی را جدی نمیگیرد و هر میلی را دنبال نمیکند. این توقف خودکار شکافی ایجاد میکند و شکاف دشمن اصلی سیستم است.
حاکمان از انسان بیدار نمیترسند. از انسانی میترسند که بدنش را فهمیده. زیرا چنین انسانی کمتر قابل تحریک و کمتر قابل پیش بینی و سخت تر قابل بازگردانی به چرخه است. او هنوز در جهان است اما دیگر کاملاً از آن تغذیه نمیکند. در نهایت گنوسی وعده رهایی فوری نمیدهد. فقط میگوید تا وقتی بدنت را نمیشناسی، فقط فکر میکنی زندگی میکنی اما در واقع زندگی از تو استفاده میکند.
#پایان
"وقتی خدا به اسلحه تبدیل میشود" #رشتو
در گنوسیسم شر همیشه با چهره هیولا نمی آید. گاهی لباس تقدس می پوشد! دعا میخواند و پیش از شلیک نام خدا را زمزمه میکند. گنوسیسم از همان آغاز هشدار میدهد که بزرگترین فریب نه انکار خدا بلکه جعل خداست.
حکومت های دینی دیکتاتور نه بر پایه ایمان بلکه بر پایه الهیاتِ مهندسی شده برای اطاعت ساخته میشوند. در این ساختار خدا دیگر منبع نور نیست! تبدیل میشود به نرم افزار کنترل جمعی. شریعت و مناسک و گناه و نجات همه بازنویسی میشوند تا یک هدف را تأمین کنند یعنی بقای قدرت.
در زبان گنوسی این پدیده کار اِئون های سقوط کرده یا به بیان دقیق تر آرکونهاست. نیرو هایی که نه خالق اند و نه دانا اما استاد تقلیدند. آنها زبان وحی را میدزدند و نماد ها را مصادره میکنند و از ترس، ایمان مصنوعی میسازند.
جادوی سیاه ساختاری (نه فانتزی) در این سیستم نه به معنای شمع و طلسم بلکه به معنای عملیات آگاهی زدایی است. مانند تقدیس خشونت: وقتی کشتن وظیفه مقدس نام میگیرد، وجدان از کار می افتد. قربانی سازی مداوم: جامعه باید همیشه بدهکار باشد با خون با ترس با سکوت. زبان وارونه: نور مساوی با اطاعت و شک مساوی با شیطان و پرسش مساوی با خیانت است. مناسک فرساینده: تکرار بی وقفه اعمالی که انرژی روانی را تخلیه و فرد را تهی میکند.
در متون گنوسی این دقیقا همان کاری است که دمیورج و خادمانش میکنند یعنی جهانی میسازند که در آن رنج، طبیعی و آزادی، گناه جلوه داده میشود. چرا به مردم شلیک میشود؟ چون از نگاه این سیستم مردم "انسانِ کامل" نیستند، آنها ظرف انرژی اند.
وقتی جمعی از خواب بیدار میشود وقتی ترس ترک برمیدارد آرکون وحشت میکند. پاسخ او همیشه یکی است: خشونت علنی برای بازگرداندن ترس نامرئی. این همان لحظه ای است که نقاب می افتد: وقتی دین برای حفظ خود مجبور میشود ماهیت واقعی اش را نشان دهد.
گنوسیسم وعده نجات جمعی فوری نمیدهد. میگوید رهایی، در ابتدا درک فریب است. نه با تعویض حاکم و نه با اصلاح شریعت بلکه با بازپسگیری آگاهی از دست دزد ها. دشمن اصلی از نگاه گنوسی نه حاکم و نه روحانی و نه حتی سرباز است! دشمن اصلی ساختار آگاهیِ جعل شده است. همان تصویری که به انسان القا میکند تو ناتوانی، تو گناهکاری، حقیقت بیرون از توست، نجات از بالا می آید، شک خطرناک است. این دقیقا همان کاری است که آرکونها میکنند. آنها نمی توانند روح را نابود کنند پس درکِ انسان از خودش را تحریف میکنند.
انسان رها شده گنوسی لزوماً انقلابی یا مبارز یا شهید نیست. او کسی است که دیگر از زبان مقدس نمیترسد. گناه را ابزار کنترل میبیند نه حقیقت. مرگ را پایان نمیداند. اطاعت را فضیلت نمی بیند. چنین انسانی ممکن است ساکت باشد، دیده نشود و حتی ظاهراً مطیع به نظر برسد، اما سیستم از او وحشت دارد! چون انرژی نمیدهد و ایمان جعلی تولید نمیکند و قابل پیش بینی نیست.
#پایان
"گنوسیسم و دوگانگی" #رشتو
گنوسیسم یک مذهب متاخر نیست بلکه سرچشمه ی دانشی است که بعد ها در قالب ادیان و مکاتب عرفانی گوناگون ظاهر شد. دانشی که در مسیر تاریخ بارها رمزگذاری و تحریف و به انحراف کشیده شد. وقتی از گنوسیسم سخن میگوییم از خرد ناب و قلب حقیقت صحبت میکنیم، حقیقتی عریان پیش از آنکه در سیاهی ها و مناسک و پیله های ایدئولوژیک اسیر شود. بیرون از این ساحت اغلب آنچه باقی می ماند بازار مذهب و عرفان های تقلیدی است نه معرفت.
اندیشه ی گنوسی مستقیماً به جنگ حقیقی میان خیر و شر اشاره میکند. جنگی حقیقی نه نمادین یا اخلاقی سطحی. این دانش باستانی بعد ها در بستر مسیحیت رمزگذاری شد و بسیاری از سمبل ها و مفاهیم و کاراکتر های آن توسط جریان های یهودی/مسیحی دچار دگردیسی شدند و به شکل های جدید درآمدند بی آنکه ریشه ی گنوسی آنها آشکار باقی بماند.
نقطه ی آغاز این دوگانگی هم درون انسان است و هم بیرون از او. نبرد خیر و شر نخستین بار در یک کهن الگوی مونث و دوپاره متجلی میشود یعنی سوفیا. سوفیا شخصیتی کاملاً دوقطبی دارد. از یکسو پس از سقوط به جهان سایه سرشار از پشیمانی است و ناله میکند و طلب بخشش دارد و میل بازگشت به نور را در خود احساس میکند، اما از سوی دیگر نمیتواند یا نمیخواهد بطور کامل از اندیشه ی تاریک خود دست بکشد.
این اندیشه ی تاریک در قالب دمیورج یعنی فرزند او متجلی میشود. سوفیا با آنکه در سنت ها "عروس مسیح" نامیده میشود بار ها دست به خیانت میزند و پس از هر سقوط دوباره طلب عفو میکند. می گرید و زجه میزند اما همچنان در قلمرو سایه ی خویش اسیر می ماند. از همین رو است که یکی از القاب او "مادر فاحشگان" است در حالی که همزمان "باکره ی مقدس" نیز خوانده میشود. این تناقض خودش جوهره ی دوگانگی گنوسی است.
این واقعیت فقط در اسطوره ها نیست بلکه در خود انسان نیز جاری است. در درون هر فرد دو نیروی مستقل و متخاصم دائماً در حال پیکارند. شناخت این نبرد را میتوان در رفتار ها و ادراک ها و قضاوت ها و استدلال های انسان مشاهده کرد. اما ریشه ی این جدال از "لوگوس" آغاز میشود، از کلمه. شناخت انسان از خویشتن با کلمه آغاز میشود، با نام. زمانی که جهان درونی کشف شود جهان بیرونی نیز خود را آشکار میکند.
اما منشا این دوگانگی چیست؟ پاسخ گنوسی برخلاف انتظار به کالبد انسان اشاره میکند یعنی مغز! ساختار مغز انسان از دو بخش مجزا تشکیل شده است و کارکرد آن به گونه ای است که دو موجودیت متفاوت را در تجربه ی انسانی پدید می آورد. اگر هر یک از این دو بخش بتواند بطور مستقل کنترل بدن را در دست گیرد، وضعیت دوقطبی یا گسست درونی شکل میگیرد.
نیمکره ی راست مغز با احساسات، بینش، شهود، تخیل و توانایی های خلاقانه مانند موسیقی و هنر مرتبط است. در مقابل نیمکره ی چپ مغز مسئول منطق، ریاضیات، علوم، تحلیل و استدلال است. هر نیمکره سمت مخالف بدن را کنترل میکند. نیمکره ی چپ سمت راست بدن و نیمکره ی راست، سمت چپ بدن را.
این دو نیمکره به واسطه ی توده ای عصبی متشکل از حدود 250 میلیون نورون به یکدیگر متصل شده اند که به آن "جسم پینه ای" یا Corpus Callosum گفته میشود. اگر این دو نیمکره را از هم جدا کنیم، جسم پینه ای به شکلی شبیه به یک ضربدر یا صلیب نمایان میشود با دو پایه ی بالا و دو پایه ی پایین.
در اینجا پیوند اسطوره و زیست شناسی آشکار میشود. در میان دو نیمکره ی مغز صلیبی نهفته است. در آموزه های مسیحی، عیسی پیوند دهنده ی انسان با خدای پدر معرفی میشود. واژه ی crucifixus به معنای "بر صلیب ثابت شده" است. نماد پیکری که بر دار آویخته شده است.
عیسی در مکانی به نام جلجتا به صلیب کشیده میشود. جلجتا به معنای "محل جمجمه" است و ریشه در واژه ی یونانی kranion دارد. در انجیل یوحنا (۱۹:۱۷) آمده است که مسیح را پس از شکنجه های فراوان به جلجتا یعنی محل جمجمه می برند و در آنجا او را به صلیب میکشند. درست در نقطه ای که نماد پیوند دو نیمکره ی مغز است.
و در ابتدای انجیل یوحنا میخوانیم "در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همه چیز به واسطه ی او پدید آمد و بدون او چیزی به وجود نیامد. در او حیات بود و آن حیات، نور انسانها بود. نوری که در تاریکی درخشید، اما تاریکی آن را درک نکرد."
در خوانش گنوسی این "کلمه" همان لوگوس است. همان نیروی پیوند دهنده و همان مسیح درونی و همان پلی که میان دوگانگی ها برقرار میشود. پلی میان نور و تاریکی، عقل و شهود، آسمان و جمجمه ی انسان. مغز دوپاره نیست چون طبیعت اینگونه "تصادفی" ساخته شده بلکه چون بدن انسان معبد معیوب یک حقیقت شکسته است. مغز، تصویر فیزیکی شکاف متافیزیکی است و صلیب در جمجمه بازتاب صلیب در کیهان است.
#پایان
Is the APPLE a metaphor for the SELF... its shape and the imagery showing us that the WAY back to the 'Garden of Eden' is a journey down the wormhole... to WITHIN?
"سیستم حاکم بر زمین" #رشتو
افرادی که داخل خیابان ها اعتراض میکنند، به این باور هستند که سیستم حاکم بر ایران "رژیم آخوندی است." اما اگر بتوانید از هیپنوتیزم جمعی خارج شوید و کمی درباره سیستم حاکم بر زمین تحقیق کنید، بعدا متوجه خواهید شد که رژیم اسلامی و مابقی دولت های کشور ها، تنها مهره های شطرنج هستند، آنها مانند دلقک هایی هستند تا شما را فریب بدهند!
چرا هیچ رسانه ای مصاحبه ی آخر محمدرضا شاه پهلوی را پخش نمیکند؟ چرا به شما نمیگویند که در آن دوره مردم نبودند که انقلاب کردند؟ محمدرضا شاه پهلوی در مصاحبه اش گفت: "یک سیستم وجود دارد که تمام دارایی ها، بانک ها، رسانه ها، شرکت ها و ... را کنترل میکند" و همین مصاحبه باعث حذف محمدرضا شاه پهلوی شد.
دقیقا مثل رییس جمهور آمریکا (جان اف کندی) که در مصاحبه اش درباره همین سیستم حاکم بر زمین صحبت کرد و زمانی که از کاخ سفید بیرون آمد ترور شد. مشهور ترین جمله ای که زیاد به آن استناد میشود، سخنرانی او برای ناشران روزنامه هاست: "ما در سراسر جهان با یک توطئه ی یکپارچه و بی رحمانه روبهرو هستیم که برای گسترش نفوذ خود از ابزار های پنهانی استفاده میکند..."
مایکل جکسون و خیلی های دیگر در مورد آنها به ما هشدار داده اند. تنها راه مقابله با این سیستم، متحد شدن مردم است و آن هم نه با جنگ و اعتراضات، مثلا دست در دست هم بدهید و خودرو نخرید، طلا نخرید، دلار نخرید، قیمت تولید داخلی را کاهش بدید و سعی کنید هوشیاری داشته باشید و احساسی نشوید و تحت تاثیر چیزی قرار نگیرید.
خشم و نفرت و انتقام را کنار بگذارید و فقط هوشیار باشید. مشکل اصلی، ما مردم هستیم وگرنه دولتی وجود ندارد.
#پایان
"ما افکار را تولید میکنیم یا دریافت میکنیم؟" #رشتو
این پرسش در ظاهر ساده در بطن خود یکی از بنیادی ترین شکاف ها میان انسان ناآگاه و انسان گنوسی را آشکار میکند. از منظر گنوسیسم طرح این سوال به معنای تردید در بدیهی ترین توهم بشر است. توهمی که میگوید "من فکر میکنم، پس هستم". گنوسیسم این گزاره را واژگون میکند و میپرسد "اگر آنچه فکر میکنی از آن تو نباشد، چه؟"
در این دستگاه فکری انسان پیش از بیداری آگاهی خالق اندیشه اش نیست بلکه محل عبور و اجرای اندیشه هاست. مغز زایشگاه فکر نیست بلکه گیرنده و فیلتر و پردازنده الگو های اطلاعاتی است. همان گونه که یک رادیو موسیقی را نمی آفریند بلکه فرکانس را دریافت و پخش میکند، ذهن نیز بیشتر افکار را دریافت میکند، نه تولید.
در بُعد فیزیکی و عصب شناختی هیچ مرکز مشخصی برای خلق فکر وجود ندارد. آنچه دیده میشود شبکه ای از همبستگی های عصبی است که به محرک ها پاسخ میدهند. این پاسخ ها اغلب نتیجه شرطی سازی و تشخیص الگو هستند نه خلاقیت آگاهانه.
در سطح روانی ناخودآگاه انسان همانند یک آرشیو الگو عمل میکند. هر آنچه تکرار شود، حتی اگر آگاهانه دیده نشود بعنوان دیتا ذخیره میشود و در زمان مناسب بصورت "حس و تمایل یا تصمیم" فعال میگردد. در این نقطه ذهن هشیار وارد عمل میشود و برای این واکنش شرطی شده روایتی میسازد و آن را انتخاب شخصی یا حتی "شهود" مینامد.
گنوسیسم دقیقا در همینجا هشدار میدهد! خطرناک ترین دام معنوی، اشتباه گرفتن صدای ایگو با صدای روح است. ایگو میتواند از طریق فکر و احساس و تصویر و نشانه و حتی قطعیت درونی سخن بگوید. بنابراین اگر ناخودآگاه انسان به طور مداوم در معرض الگو ها و نماد ها و اعداد یا محرک های تکرارشونده قرار گیرد آنچه بعدا بصورت فکر یا تصمیم ظاهر میشود، تولید آگاهانه نیست بلکه اجرای برنامه است.
در بُعد متافیزیکی گنوسی، فکر موجودیتی نیمه مستقل تلقی میشود. شکلی از انرژی و اطلاعات که در میدان های نامرئی از دید انسان گردش میکند. آرکونها و ساختار های دمیورجی برای کنترل انسان نیازی به اجبار مستقیم ندارند. آنها از شبکه فکر استفاده میکنند. هر فکر مکانیکی کانالی است برای تداوم خواب آگاهی.
از منظر سایبری این فرایند شبیه اجرای کُد است. افکار ماتریکسی اسکریپت های پیش فرض اند که با دیدن و شنیدن و تکرار فعال میشوند. ذهن انسان اینترفیس (ساختار برنامه نویسی است که کامپیوتر را وادار میکند تا خصوصیت هایی را به یک شی یا آبجکت اختصاص دهد) نه هسته سیستم. تا زمانی که اینترفیس بدون ناظر فعال باشد، سیستم از طریق او خود را اجرا میکند.
در این وضعیت انسان تولید کننده فکر نیست بلکه کاربر ناآگاه برنامه هاست. اما گنوسیسم در این نقطه متوقف نمیشود. تمایز بنیادین میان فکر مکانیکی و فکر آگاهانه و میان فکر آگاهانه و شهود است که راه خروج را نشان میدهد. شهود دانستنی است بی واسطه و بی زبان و مستقل از نشانه های بیرونی! شهود از سکوت می آید نه از تکرار. وقتی ذهن آرام است و ناظر بیدار، آن دانستن ناب میتواند به شکلی حداقلی در ذهن ترجمه شود و این ترجمه همان فکر آگاهانه است.
چنین فکری نه فشار دارد نه وسواس و نه نیاز به تایید. اگر تصمیمی با نشانه های بیرونی تغذیه شود و اضطراب بیاورد یا نیازمند توجیه باشد به احتمال زیاد حاصل شرطی سازی است نه شهود.
بنابراین پاسخ نهایی گنوسی به سوال "ما افکار را تولید میکنیم یا دریافت میکنیم؟" اینست که انسان خواب افکار را دریافت و اجرا میکند. انسان بیدار به ندرت فکر میکند و بیشتر می بیند. تولید واقعی تنها زمانی ممکن میشود که آگاهی از فکر جدا شود و ناظر از اجرا کننده متمایز گردد. آزادی در کشف کد های پنهان نیست بلکه در بیداری کسی است که کد ها را میبیند. آن لحظه که انسان درک میکند "من فکر نیستم، من شاهد فکر هستم" در آن لحظه تولید و دریافت هر دو معناى پیشین خود را از دست میدهند و گنوسی (شناخت) آغاز میشود.
#پایان
"واقعیت کنونی ما" #رشتو
همسو بودن با شرایط زندگی، پرت شدن به اطراف توسط امیال در حال رقابت در درونمان، به معنی اینست که به خود اجازه دهیم در فاضلاب پایین برویم، چون در واقع همه چیز در جهان سایه، کل انرژی و همه نیروها پایین میروند. دیدنش سخت نیست، متاسفانه نمیخواهیم آن را ببینیم. ما ترجیح میدهیم از دیدن حقیقت بپرهیزیم. اینکه چه چیزی در جهان رخ میدهد.
اگر شما میخواهید از رنج رها شوید و توانایی های خود را به طور کامل گسترش دهید، نمیتوانید فقط بنشینید و آرام باشید و به خود بگویید که شما معنوی هستید یا خوب هستید و اجازه دهید جریان زندگی شما را ببرد. اگر میخواهید اینکار را بکنید، این انتخاب شماست. اما آیا مطمئن هستید که جریان زندگی شما را کجا خواهد برد؟
وقتی شما ابعاد اصلی کارما را که ما در موردش صحبت میکنیم، ملاحظه کنید و آنها را در مورد جهان بعنوان یک کل بکار ببرید، میتوانید ببینید که همه اعمال بشر، یک طوفان بزرگ انرژی ایجاد کرده است، نشات گرفته از خشم و حرص و طمع و شهوت و حسادت و ترس و شکم پرستی و ... که نتایجش بطور غیر قابل تصوری، رنج را عمیق تر میکند که ما در حال تحملش هستیم. عاقلانه است که یاد بگیریم چگونه از این موقعیت بگریزیم و به دیگران کمک کنیم که همین کار را بکنند.
برای متجلی کردن حکمت و بطور واقعی عاقل بودن، ما مجبوریم تغییر کنیم و تغییر با نشستن حاصل نمیشود. تغییر با کار حاصل میشود و نه ذره ای تلاش، چند دقیقه در روز، بلکه یک تلاش مداوم. موقعیت ما به راستی دلسرد کننده است. برخی میگویند که ما باید به خدا یا الوهیت درونی تکیه کنیم تا به ما کمک کنند. اگرچه در این جمله حقیقتی نهفته است. همینطور درست است، اگر نقش خود را خوب انجام ندهیم، الوهیت درونی نمیتواند کاری برای ما انجام دهد.
برای قرن ها مردم از خدا خواسته اند که آنها را نجات دهد. با اینحال همیشه رنج برده اند. کسانی که بر رنج غلبه کرده اند، سخت کار کرده اند. چه دردناک است نگاه کردن به زندگی مان و احساس شک و تردید و ترس از دست دادن آنچه داریم! یقیناً این یک صحنه جالبی نیست، چون بسیار خود خواهانه است.
چشم هایتان را باز کنید و به اطراف نگاه کنید. خواهید دید که میلیون ها انسان در همین موقعیت، در اطراف شما هستند. این چیزی است که بسیار وحشتناک است. اگر شما واقعا صادق هستید، به گریه خواهید افتاد، چون همه مردمی که در اطراف شما در این جهان سایه هستند، کسانی هستند که شما دوستشان داشتید و دوستتان داشتند. آنها مادران، پدران، دختران و پسرانتان هستند. آنها رنج میبرند و قرار است رنج بیشتری بکشند.
این چیزی است که معنویت واقعی به خاطر آن وجود دارد. بعنوان راهی برای تغییر آن. ما موقعیت مان را در قالب واژه های خشنی قرار میدهیم، اما این واقعیت ماست. ما در قالب واژه های خشن، این موضوع را مطرح میکنیم، نه بخاطر ایجاد ترس و نه برای دلسرد کردن، ترساندن و نگران کردن. چون، اینها حقیقت هستند و ما باید حقایق را ببینیم تا شانسی برای تغییر آنها داشته باشیم.
تمام انرژی ای که بشریت برای قرن ها به حرکت در آورده، به گرداب انحطاط و درد تبدیل شده است. به همین خاطر، مردم زیادی معنویت را رها کرده اند، چون با ترس و خجالت و وحشت، هیپنوتیزم شده اند. آنها اشباع شده اند، شکست خورده اند. حس میکنند که "این برای من خیلی زیاد است، نمیتوانم انجامش دهم، خیلی سخت است، نمیتوانم از پس اش بر بیایم."
آنها نمیدانند که علت کوچک میتواند معلول های بزرگی بسازد! هر سرمایه گذاری کوچک انرژی که ما انجام میدهیم نتیجه ای دارد که از انرژی صرف شده، بیشتر است. هربار که ما مراقبه میکنیم، هربار که از یک عمل مضر، کناره میگیریم و آن را به چیزی مفید تبدیل میکنیم، ما اثر بزرگی خلق میکنیم نه فقط برای خود، بلکه برای دیگران.
#پایان
"فراشناخت" #رشتو
بالاترین نوع هوش طبق علوم اعصاب، فراشناخت است، توانایی فکر کردن در مورد تفکر خود! فراشناخت یعنی توانایی نگاه کردن به فکر های خودت از بیرون و فهمیدن اینکه ذهنت چطور کار میکند. این بالاترین نوع هوش در مغز است.
یعنی اینکه بتوانی الگو های فکری ات را متوجه شوی، فرض هایت را زیر سوال ببری و بفهمی کی افکارت تحت تاثیر احساسات یا تعصبات است و یا درست نیست. بجای اینکه فقط واکنش نشان دهی، مغز فراشناختی الگو های فکری اش را بررسی میکند و آنها را تغییر میدهد.
این مهارت پایه یادگیری، کنترل احساسات، اصلاح رفتار و تصمیم گیری آگاهانه است. هوشی که خودش را هوشمندانه بکار میگیرد. وقتی شما بجای اینکه خودتان را درگیر افکارتان کنید، از دور به آنها نگاه می کنید، این باعث تغییرات واقعی در مغز شما میشود.
تحقیقات نشان میدهد که با اینکار، تمرکز و وضوح فکری شما تقویت میشود و واکنش های سریع و معمول که از بخش هیجانی مغز نشات میگیرند، کمتر میشوند. این تغییر به شما کمک میکند که بجای واکنش های خودکار، بصورت آگاهانه پاسخ دهید، استرس را بهتر مدیریت کنید، تمرکزتان را به هدف های مهم تر هدایت کنید و عادت های فکر منفی را بشکنید!
هوش وقتی به بالاترین حد خودش میرسد که مغز بتواند الگوهای خودش را بشناسد! فراشناخت یعنی آگاهی از نحوه ی فکر کردن خودت، که به تو قدرت میدهد انتخاب کنی چطور فکر کنی و نه اینکه فقط تحت تاثیر افکارت باشی.
#پایان
شما از شر رنج میبرید، چون در خفا به آن عشق میورزید و از این عشق خود ناآگاهید! از این روی، آرزو دارید از مخمصه بگریزید و نفرت تان، از شر آغاز میشود و یک بار دیگر به واسطه ی نفرت تان، به شر پیوند می یابید، زیرا خواه آن را دوست داشته باشید خواه از آن متنفر باشید، فرقی ندارد؛
باشد که آنان که جرقه ی الهی را دارند
یکدیگر را در تاریکی فراینده بازشناسند.
باشد که شعله ی مقدس را
از راه پیوند آگاهانه نگاه دارند.
چرا که عصری می آید که نور باید
شیوه های تازه ای برای درخشش بیاموزد.