مردم هرات شعار «زن، زندگی، آزادی» میدهند. این راهی بود که دربارهش حرف میزدیم. راهی که بهجای اخراج کردن، وعدهٔ پاکسازی دادن و فحاشی و قهر، دست دوستی طرف دیگری دراز میکند. آرمانی که شیوع پیدا میکند و آینده را با شیوعش تأسیس میکند. ــ بیرون میرود و با دوست به خانه برمیگردد.
من دوستانی دارم که سال ها فعالیت جدی سیاسی کردن! هر کدوم چندین بار بازداشت و احضار شدن! حکم زندان گرفتن! دقیقا همون سالهای که یه سری فعال سیاسی چند روزه جاوید شاه گو از ترس خش افتادن رو مدرکشون اروم نفس میکشیدن!
یک بار ندیدم بگن اینکار نشه اونکار بشه این عادی سازیه!
یک روزی، بیست، سی سال دیگه، یه نوجوانی با حیرت و اشتیاق ممکنه بپرسه «تو اون دوره تاریخی چیکار کردی؟» و بعضیها باید بگن «وقتی بمب روی سر مردمم میریختن، رفتم تو خیابان و گفتم:
Thank you Trump, Thank you Bibi.»
البته اگر شجاعتش رو داشته باشن!
امروز با ۳ تا از رفقای دندان پزشکم سمت خاوران تهران رفتیم
تقریبا ۵۰ تا از مردم که مشکلات واقعا مالی داشتن رایگان کارای دندانیشونو انجام دادیم
و چقدر حس خوبی دارم وقتی انجامش میدم و خنده میبینم روی لبانشون
یکی از هولناکترین صحنههای جنایت در لامر د برای کشته شدن #ایلیا_خاتمی کودک ۱۲ ساله است. صحنهی ناگواری از مواجهه با پیکر او که برای تمرین فوتبال به زمین چمن ورزشگاه رفته بود و همانجا جمجمهاش مورد هدف ترکش موشک قرار گرفت در مستند لامر د ثبت شده است.
روایت پدرش از روز حادثه:
امین خاتمی سپس به روایت روز حادثه، ۹ دیماه و نخستین روز جنگ ۴۰ روزه میپردازد؛ روزی که زندگی خانوادهاش برای همیشه تغییر کرد.
او میگوید: آن روز، آخرین روز کاری من بود و قرار بود بعد از آن دو هفته استراحت داشته باشم. در پالایشگاه به نیروهای غیرعملیاتی گفتند محل را ترک کنند. من هم نیروی اداری بودم و حوالی ساعت یک و نیم به خانه رسیدم. ایلیا هم از مدرسه برگشته بود. داشتم خبرها را چک میکردم که ایلیا با اضطراب کنارم نشست و گفت برویم شمال؛ فکر میکرد آنجا امنتر است. به او گفتم اگر قرار باشد جایی را بزنند، همهجا را میزنند. همان لحظه زیرنویس تلویزیون اعلام کرد مدارس تعطیل است و ایلیا از شنیدن این خبر خوشحال شد. کمی بعد خوابم برد.
او ادامه میدهد: وقتی خواب بودم، ایلیا برای کلاس فوتبال از خانه خارج شده بود. کلاسش از حدود چهار و نیم تا شش عصر بود. با صدای اولین انفجار از خواب پریدم. همسرم سراسیمه آمد و گفت دارند میزنند. به حیاط رفتم و صدای انفجارهای بعدی را هم شنیدم.
آن لحظه تازه فهمیدم ایلیا خانه نیست. از همسرم پرسیدم ایلیا کجاست؟ گفت برای کلاس فوتبال رفته. نمیدانید در آن لحظه چه بر من گذشت. سریع لباس پوشیدم و راه افتادم. هنوز فکر میکردم شاید فقط بچهها فقط ترسیده باشند یا موج انفجار آسیب جزئی زده باشد. همسر و دخترم نیز با من راهی شدند.
او ادامه میدهد: ترافیک شدیدی بود. همسر و دخترم را در ماشین گذاشتم و خودم شروع کردم به دویدن به سمت سالن ورزشی. بعد با موتور به سمت آنجا رفتم. دیدم که نیروهای امدادی مشغول کار بودند.
خاتمی با صدایی لرزان میگوید: وقتی رسیدم، یکی از افراد گفت بچههای زمین فوتبال زخمی شدهاند و همه را به بیمارستان بردهاند. سریع خودم را به بیمارستان رساندم. از در اورژانس وارد شدم و همان لحظه دیدم یک نفر ایلیا را روی دست گرفته و میآورد داخل. همانجا با هم روبهرو شدیم. صحنه وحشتناکی بود. گفتم این بچه منه؛ بچه منو نبرید... چشمانش نیمهباز بود. لباسش غرق خون شده بود.
او میافزاید: کف سفید اورژانس از خون قرمز شده بود. همه تلاش میکردند به مجروحان کمک کنند و من فقط به بچهام نگاه میکردم.
پدر ایلیا ادامه میدهد: همسرم که رسید، وحشت کرده بود. گریه میکرد و میگفت چرا کاری نمیکنی؟ چون خودم دورههای امداد و کمکهای اولیه دیده بودم، شروع کردم به ماساژ قلبی. ۳۰ ماساژ دادم و خواستم نفس مصنوعی بدهم. وقتی دو نفس دادم، دیدم از گوش ایلیا خون بیرون زد. آن لحظه فهمیدم ترکش به پشت سرش خورده است.
او میگوید: یکی از کادر درمان آمد و گفت فرزند شما شهید شده؛ بچه را اذیت نکنید. حدود ۲۰ دقیقه بالای سر ایلیا بودم؛ البته نه ۲۰ دقیقه... انگار ۲۰ سال از عمرم همانجا کم شد
عموتون چرا مخزن آب زد؟ رفتارهای این فامیلتون وایب این عمو مهربونها رو میده که هم ارث پدریتون رو میکشه بالا، هم خونهای که توش نشستید رو میفروشه اما بهتون نمیگه و با حکم تخلیه میفهمید. حالا بازم خودتون میدونید.
جمهوری اسلامی طوری یک مجموعهی بزرگ از مفاهیم و نامها را گروگان گرفته و دزذیده و اسیر کرده که آدم نمیتواند با خیال راحت این حقیقت را بنویسد که: «اسرائیل کانون تروریسم و حکومتی وحشی و جانی است و هر شکلی از حمایت یا پیوند با اسرائیل همدستی در نسلکشی و قتل و تعصب قومی/مذهبیست.»
امروز توی یکی از اتوبوسای خط علومتحقیقات_ آزادگان این آگهی رو دیدم. نمیدونم چقدر احتمالش هست که گمشده اینجوری پیدا شه، ولی اعلان رو به اشتراک میذارم. شاید کمکی شد:
برای انتقاد از جمهوری اسلامی و پیوندش با لبنان و وابستگیهاش به کشورهای منطقه، پیش از هر چیز ضروری است که با پرچم اسرائیل و آمریکا رژه نرفته باشید و برای شکوفایی و آزادی ایران منتظر منجی خارجی و وارداتی نبوده باشید.
«مستقلبودن» پیششرطِ عقلانی برای دفاع از «استقلال» است؛ نیست؟