این روزهای تهران عجیب است. در شهر حرکت میکنی، پیاده یا سواره. همهچیز به نظر عادی میرسد. شهر شلوغ است، مردم همهجا هستند. بعد همانطور که رد میشوی در کوچهها و خیابانها یکدفعه میبینی یک ساختمان که قبلاً آنجا دیده بودی حالا دیگر نیست.
اوضاع آنلاینشاپها آنقدر خراب است که به محض سفارش هر چیز کوچکی باهات تماس میگیرند و با نهایت پیگیری در اسرع وقت سفارشت را به دستت میرسانند. هزاران نفر از این طریق زندگی میچرخاندند که حالا بیش از سه ماه است درآمدی نداشتهاند.
حداقل الان همه با هم بیایم فارغ از هر نظر و تفکری در یک چیز همصدا باشیم. اینکه اینترنت کی قراره وصل بشه؟ اینترنت حق تمام ماهاست. نباید طبقاتی بشه و نباید با گزینش در اختیار افراد قرار بگیره و نباید ما برای دسترسی به اینترنت آزاد مجبور به پرداخت هزینههای گزاف بشیم.
در حالی که کل تمدنمان امشب قرار است نابود شود، میخواهم بروم در آچاره درخواست بدهم که یک نفر پنجشنبه بیاید کمک تا خانه را بسابیم.
بله، رد دادن این شکلی است.
روبروی یکی از ساختمانهای بمبارانشده، کنار خیابان گل کاشته بودند. آدمها، پیر و جوان و کودک، ایستاده بودند و گلها را تماشا میکردند و از خودشان عکس میگرفتند. با پسزمینهی مرگ، زندگی جاری بود. سرتان سلامت باغبانان مهربان تهران.
بنظرم یکی از عجیبترین کارا رو اون کارمند شهرداری تهران انجام میده که توی باغچهها و میدونا گل میکاره در حالی که جنگه و معلوم نیست تا فرداش همچنان سالم مونده باشن.
- رعد و برق بود نه؟
- آره انفجار این طوری نیست.
- پس این چی بود؟
- فکر کنم صدای باد بود.
- نه بابا باد که این طوری صدا نمیکنه. لابد جنگنده است.
- یه چیزی منفجر شد.
#مکالمات_روزمره
وسط کار، صدای انفجار و رعدوبرق و باد و همهچیز را که با هم ترکیب شده بود شنیدیم و وحشتزده ادامه دادیم. ما فقط ترسیدیم، اما امروز برای بعضی از کارگران مظلوم پتروشیمی ماهشهر، آخرین روز کاری بود.
در ایستگاه راهآهن چند جوان «جان مریم» مینواختند. دختر ده یازده سالهای نشسته بود روی سنگفرش زمین و دستمال کاغذی میفروخت. مرد میانسالی آمد جلو و گفت: «کمکم میکنی نان بخرم؟» هوا گرگومیش و سرد بود. بچه گفت: «این موزیک غمگینه.»
برگشتیم. خانه، کوچه، سوپرمارکت و نانوایی سر کوچه همگی سر جایشان بودند. تا رسیدیم چای دم کردم. از عصر پیدرپی صدای انفجار میآید. یک نفر آن پایین با آکاردئونش «سلطان قلبها» مینوازد. یادم افتاد هیچوقت تا به حال اینقدر بیرون از تهران نبودم. مرثیهای برای خاورمیانه و از این حرفها.
پریروز در ساحل خزر چند گوسفند مرده لب آب افتاده بودند. نزدیکشان میوههای لهشده و کیسههای پارهی آرد و موادغذایی بود. گردن گوسفندها با امواج تکانتکان میخورد. صحنهای عجیب و آخرالزمانی بود.