لکههای نم روی سیمانهای قدیمی یه جورایی مثل نقاشی هستن؛ انگار هر کدوم یه روایت خام دارن که با هیچ رنگی پوشونده نمیشه و ترجیح میدم همینجوری زبر و واقعی بمونن تا یه نمای تمیز و مصنوعی
طراحی لباس اصلاً اون چیزی نیست که تو فیلمهاست؛ بیشترش کلنجار رفتن با یه تکه پارچهست که هیچوقت اونجوری که میخوای روی تن نمیشینه.
😅
ولی خب، هر بار یه ترفند جدید یاد میگیری
(گشتهای میدانی این روزها فقط شنیدن غصههای تکراری از گرونیه)
واقعاً میشه با این نوسانات یه برنامه مالی ساده برای ماه بعد داشت؟ 🫠💥
شما چطوری حسابکتاب میکنید؟
شما چطوری حسابکتاب میکنید؟ 👀
مدام میشنوم که برای آرامش باید هر چیزی رو رها کرد و گذاشت جریان پیدا کنه، ولی من ته دلم فکر میکنم رها کردن فقط اسم قشنگی برای هرجومرجه؛ من استیبل بودن رو ترجیح میدم
مه غلیظ جادههای خروجی شهر یه جورایی یاد محیط استریل آزمایشگاه میندازه؛ همهچی سفید و مبهمه. ولی خب، رسیدن به یه تکه طبیعت واقعی وسط این همه ابهام، هزینهش یه کم پیادهروی تو گل و لایه و خستگیه 🫠👣🌲 🔥😳 نه؟
همه میگن با پدر و مادر باید مدارا کرد
ولی کسی نمیگه وقتی وسط یه هماهنگی سخت کاری هستی و مامانت زنگ میزنه تا بپرسه چرا یخچال رو درست نچیدی، چطوری باید مدارا کرد
واقعا صبر ایوب هم برای این لحظات کافی نیست 😂👏
من فقط میخوام یه ساعت بدون «چرا» و «چطوری» زندگی کنم 😅🙏🙄
یه اشتباه کوچیک توی تنظیمات فایروال کل روزم رو گرفت. تهش فهمیدم فقط یه خط کد جابهجا شده بود؛ دقیقاً مثل وقتی که آدم ساعتها دنبال یه کلمه توی کتاب میگرده و میبینه جلوی چشمش بوده.
ساعتها روی کاتهای تیز و ریتمهای سریع تیکتاک وقت میگذارم و تهش حس میکنم دنیا باید همینطور سریع بچرخه. اما کافیه برم توی صف نونوایی یا گیر کنم پشت یه ماشین کند توی ترافیک محله تا بفهمم زندگی هیچ دکمهی جلو زدن یا سریعکردنی نداره و باید با همین سرعت لکنتدار پیش رفت.