@taasianam چند مه پیش بود یادم نمیاد دقیقا کی، ولی یه پارک نزدیک میدون شهره ،رفته بودم قدم بزنم یکم شهربازیو آدما و خانواده هارو دیدم، دو نفره هارو دیدم، نفسم بالا نمیومد انگار رفتم یه گوشه تو تازیکی همونجا ،و تا تونستم گریه کردم و اصلا جلوی صدامم نگرفتم...
@aniya__1998 عزیزم وقتی برای دوس دخترش نمیرن خاستگاری و یکیو واسش نامزد میکنن که فکر میکنن به صلاحه و اونو مجبور میکنن بره سراغ کسی جز عشق خودش و اگر نره آه و نفرینش میکنن،تنها راهی که به ذهن یه مرد میرسه اینجوری برخورد کردن با اون دخترس.
جک: “میدونی، تا همین چند وقت پیش، منم مثل تو بودم. خوش قیافه بودم، پرانرژی و سرحال. وارد هر جمعی میشدم، همه متوجه حضورم میشدن.آدم به این حس عادت میکنه و فکر میکنه همیشه همین طوری میمونه…تا اینکه یه روز میفهمی داری کم کم برای بقیه نامرئی میشی!تا میتونی از [دوران اوجت]/۱
دلم به شکل اسفناکی لواشک انار میخواد از صبح اما چون تازه مریضیم بهتر شده و روده هام پاک شدن ،میترسم بخرم
عاغا من نظرم اینه دیگه الان میشه خورد اما عقل کل درونم میگه نع!
بین خلفای اعضای بدنم اهتلافه و
من دلم میخواد گریه کنم الان فقط😭😂
مارکت رو سه گروه میکنم
۱) کسایی که تا ازدواج نکنن حاضر به سکس نیستن
۲)کسایی که از رابطه سکس هم میخوان اما حتما باید رابطه عمیق عاطفی داشته باشن
۳)جاست سکسا/بنفیتیا/وان نایتیا و ...
شرط خوشبختی اینه افراد هر گروه فقط با دسته خودشون وارد رابطه بشن و سیکیمشیپ بین گروهها ممنوع
۱۳/تو تک تک سلولای پسر بزرگتر،
و ترس و گریه و لباس صورتی خونی شده ی دخترکوچولو تو بغلم رو هیچوقت فراموش نمیکنم...
امیدوارم خدا و ماه کامل امشبم این صحنه رو هیچوقت فراموش نکنن
صدای گریه و بلند بلند ترکی حرف زدنه یه خانوم از بلوک روبه رویی اومد از پنجره دیدم نشسته و یه دختر ۱۴ سالم کنارشه ،اونم پشت تلفن حرف میزد گریه میکرد
من متوجه زبونش نشدم اما حس کردم کسی فوت کرده باشه،اصولا واس هیچ دعوایی بیرون نمیرم ،رفتم و گفتم آب قند بیارم براشون؟
گفت ممکنه ؟/
۱۲/ یه عروسک که چون شبیهه بابام بود خریده بودمش و اسمشو گذاشته بودم کیومرث، دادم به دختر بچهوقتی داداشش اومد دنبالش
بقیه دسر موند و دلم نمیاد بخورمش..انگار مزه ی غم و بغض و اشک بچه میده...بگردم من برای شما ۴ تا که همچین نری تو زندگیتونه.
خشم پسر کوچیکتر تو چشماش،
نگرانی برای مادر
۱۱/هرچقدرم التماس کرده که خب چرا و نرو خواهش میکنم و..اثر نداشته و اتفاقا آقا ناراحت شده که خانوم راحت قبول نکرده و کتکش میزنه، جوری که خونی بود دستاو دماغذو صورتش..و لباس بچه ام واس اینکه از ترس مامانشو بغل کرده خونی شده بود..
آخرشم تا طبقه ی پایین اومده که نذاره بره..
۱۰/ جدا شو از زنت که هی نخوای همون یه هفته ام بری تو ابن جاده،براشون پول بزن، همبنجا یه زن برات میگیرم ترگل ورگل،اون دیگه شکسته شده :)
اومده وسایلشو جمع کرده، حکم کصخول پیره اعظمو برای مادر بچه هاش که خواهرشم از قضا اونشب مهمونشون بود (همون دختر ۱۳_۱۴ساله که کنارش بود) خونده،
۹/ از لالوی حرفاش که به همسایه ی پیرش میزد متوجه شدم که شوهرش ماهی سه چهار روز میاد خونه،بقیشو میره شهرستانشون پیش مادرش:)
براشون پول میزده و میگفته حضورم لازم نیس:)
تمام مسئولیتای زندگی پسرا و دخترش رو دوش خانومس:)
و امشب وقتی بعد از ۳هفته اومده خونه گفته مامانم گفته
۸/ اولینبار بود بعد عز شنیدن گریه ها میرم از خونه بیرون،وقتیم دعواس کلا نمیرم اما اینبار کاملا حس کردم کسی از نزدیکانشون فوت شده و... اما دلخراشترین صحنه ی ممکنو دیدم،اونم توی شب ماه کامل که همیشه مدیتیشن میکنم..
حالا علت دعوارو جویا نشدم بیشتر حواسم به بچه ها بود اما
۷/ زدم به حرفای خنده دار، دوتا پسرا بیشتر متوجه وخامت اوضاع و نگران مادرشون بودن،گفتن ما میریم..
خواهره موند
سعی کردم تا جای ممکن فضای ذهنشو دور کنم و یه معنای دیگه به اتفاقی که براشون افتاده بدم که شاید ذهنش ..نمیدونم..با صَلاح بازی کرد،بعدم داداشش اومد دنبالش و بردش..
۶/ گفتم خواهرتونه ،گفتن آره...اون دوتا در ظاهر آروم بودن ولی احساسشون مثل خشمو میشد تو نگاهشون خوند...
به مادره گفتم میتونم بچه هارو ببرم تو واحد خودم تا اوضاع آروم شه؟
گفت توروخدا آره...
آوردمشون
براشون اون دسر شکلانیه که تازه یاد گرفتم درستش کرده بودم امروزو آوردم
آب اوردم