داشتم با خودم فکر میکردم من این چند ساله این موقع از سال مضطربم یادم اومد نزدیکای دی هم هست
و بعد فهمیدم دقیقا دو تایم سال ک همیشه امتحان داشتیم انگار تو حافظه بدنم مونده این اضطرابه
” مادر عزیزم، غمخوار و همراه همیشگیام، رفیق و تکیهگاهم، تمام هستی من، در سن ۴۲ سالگی، در شامگاه نوزدهم دیماه، با شلیک گلولهای در قلبش از من جدا شد.
در همان لحظه، گلولههای جنگی دست و پای مرا نیز شکافتند�� هنوز پس از گذشت یک ماه، رد ساچمههایی را بر تنم #افسانه_محمدعلیزاده