لاهیجان کنار استخر نشستم غم همه وجودمو گرفته این پسره کافه سیار کنارم آهنگ غمناک از شاهین نجفی رو گذاشته روو تکرار
پرتم میکنه توو خاطرات؛ شاهین که از نظر اکسم عاشق خانمش بود بهش خیانت کرده و من که همیشه متهم به خیانت بودم یک سالو نیم بعد از کات کردن با هیچ دختری حرف نزدم
هیچ وقت فهمیده نشدم؛ حتی از طرف نزدیک ترین آدمهام؛ یه جورایی soul mate همه بودمو هیچ وقت کسی این نقشو برام نداشت.
فکر میکنم ایراد باید از من باشه نمیشه که همه ایراد داشته باشند
شاید چون همیشه توضیحای آدمای اطرافمو گوش میدم ولی خودم اهل توضیح دادن یا حتی غرغر کردنو گله کردن نیستم
خلاصه؛ خدایا
دوست دختری بهم دادی که آدم خوبی بود ولی ناخواسته شبانه روز سعی میکرد غمگینم کنه
الان ام که شاید خواستی خوشحال ام کنی؛ با یه غم دیگه شادم کردی
به هر حال خدا تویی؛ نقش منم توو دنیات شاید اینجوری نوشتی
برای شما هم پیش میاد یا فقط واسه من اینجوریه؟
که خدا حتی اگه بخواد خوشحال ام کنه؛ این خوشحالی رو کنار یه غمی میزاره
چطوری؟
از املش برمیگشتم؛ انقد گریه کرده بود قلبم گرفته بود حالت تهوع ام داشتم
سه راهی شلمان زده بودم کنار توو حال خودم بودم دیدم یه پیرزن قدکوتاه خمیده با دوتا گونی
یا برم ماشینو از اون طرف خیابون بیارم برسونمت؟ انقدر شریف بود؛ گفت آره؛ که زحمت نداده باشه...
من که رفتم سریع ماشینو سوار شدم اومدم دنبالش ولی رسیدم دیدم سوار شده داره میره
انقدر حالم خوب شد که کمکش کردم که شاید هیچی مثل این نمیتونست این شب دردناکو برام قابل تحملتر کنه