شاید یکی از دشوارترین تجربههای مهاجرت این باشد:
اینکه اتفاقی در وطن بیفتد و تو فقط بتوانی نگاه کنی.
نه کاملاً آنجایی،
نه کاملاً اینجا.
و روان، این معلق ماندن را به سنگینترین شکل ممکن تجربه میکند.
مهاجرت گاهی یعنی دو زندگی را همزمان زندگی کردن.
یکی در کشوری که در آن بیدار میشوی،
و یکی در کشوری که ذهنت هر روز به آن سر میزند.
این روزها برای بسیاری از مهاجران ایرانی، فاصله جغرافیایی هرگز به معنای فاصله عاطفی نیست.
دوری از وطن همیشه با دلتنگی همراه نیست.
گاهی با احساس گناه همراه است.
گناهِ اینکه آنجا نیستی. گناهِ اینکه کاری از دستت برنمیآید. گناهِ اینکه زندگی روزمره ادامه دارد، وقتی ذهنت هزاران کیلومتر دورتر مانده است.
بعضی از سنگینترین بارهای مهاجرت، دیده نمیشوند.
بعضی زخمها فردی نیستند؛ جمعیاند.
سالهای اخیر برای بسیاری از ایرانیان، چه داخل کشور و چه در مهاجرت، با سوگ، ناامیدی، خشم، اضطراب و خستگی گره خورده است.
شاید هنوز همهچیز را نفهمیده باشیم، اما اثرش را در روانمان زندگی میکنیم.