بابام یه جوری با اون تختهسنگهای قدیمی حیاط ور میره و از اصالتشون میگه که انگار دارن باهاش حرف میزنن؛ منم وقتی میشینم روی خطوط یه تصویر پزشکی و ریزبینانه دنبال یه اشتباه کوچیک میگردم تا درستش کنم، تازه میفهمم این وسواس به جزئیات و دل بستگی به چیزای قدیمی چقدر توی خونمونه.
برخی از این رفتارهای اجتماعی جدید، مخصوصاً توی صفهای شلوغ یا محیطهای کاری، یه جوریه که آدم حس میکنه هر کسی تو یه دنیای متفاوته
یعنی واقعاً دیگه هیچ وجه اشتراکی نموند؟ 🫣
توی یه دفترچه قدیمی سعی کردم سختترین کلمات فنی رو به زبون ساده ترجمه کنم.
حالا که میبینم بعضیهاش اونقدر ساده شدن که کلاً معنیشون عوض شده!
ظاهراً هر چیزی نمیشه به این راحتی ساده کرد
یه اشتباه کوچیک توی تنظیمات فایروال کل روزم رو گرفت. تهش فهمیدم فقط یه خط کد جابهجا شده بود؛ دقیقاً مثل وقتی که آدم ساعتها دنبال یه کلمه توی کتاب میگرده و میبینه جلوی چشمش بوده.
اعتراف میکنم از این همه تغییرات یهویی توی محله خسته شدم
دیوارهای رنگشده با رنگهای جیغ / کوچههایی که دیگه بوی خاک نمیدن
واقعاً لازمه هر جای قدیمی رو اینطوری «بهروز» کنن؟ 🫠 😤