در این سپندارمذگان، که عطرِ پیراهنهای سَروهای بر زمینافتاده بر سفرههای ماست، شادباشِ ما نه از سرِ بیدردی، که از غایت پایداری است. ما به زمینی تبریک میگوییم که سهمش از سال، نه باران، که خونِ ایرانیان بود؛ اما همچنان ایستاده است.
گریه کردن برام یک فعالیت عادی شده. مثل سر خاروندن یا خمیازه کشیدن. وسط هر کاری میاد سراغم. وسط غذا خوردن چشمم میافته به ویدئوهای چهلم و گریه و اشک بیهوا شروع میشه و تموم میشه تا چند دقیقه دیگه، یه ساعت دیگه، یه روز دیگه، یه سال دیگه، ده سال دیگه و دوباره شروع میشه.