چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینکه اکثر چیزهایی که میخونم، میبینیم یا میشنوم رو نمیتونم به خاطر بسپارم، نمیتونم از کسی نقل قول کنم، چون فراموشش میکنم.
یادمه جایی نوشته بود رابطه فراموشی با افسردگی اینجوریه که انگار مغزت یه فلش128گیگی که تو فقط داری از2گیگش استفاده میکنی.
«تراپی؟ نه ممنون، غذای مورد علاقهم رو میخورم، ورزش میکنم و… »
افسردگی آدم را به خاک سیاه مینشاند!
آنقدر که گاهی نهتنها نمیتوانی هلههوله بخوری، بلکه حتی خوردن یک تکه نان خشک هم حالت را به هم میزند. با هر نفس، قفسهی سینهات درد میگیرد و افکارت سرت را به درد میآورند.
شبها برای اینکه بتوانی بخوابی، التماس میکنی و صبحها دلت نمیخواهد بیدار شوی. بیهوا گریهات میگیرد و روزبهروز بیشتر از درون تحلیل میروی، تا جایی که گاهی حتی از پس سادهترین کارهای روزمره هم برنمیآیی.
افسردگی چیزی نیست که با چند حرکت ورزشی، کمی پیادهروی یا توصیههای انگیزشی از شرش خلاص شوی. اینها ممکن است کمککننده باشند، اما افسردگیِ واقعی میتواند تمام ابعاد زندگی آدم را مختل کند. از خواب و اشتها گرفته تا فکر کردن، احساس کردن و حتی توان برخاستن از تخت.
گاهی آنقدر در این وضعیت فرو میروی که خودت هم نمیفهمی چه بلایی سرت آمده است.
سلامت روان دنیای دیگری است، کاش پیش از قضاوت کردن و نظر دادن دربارهی رنج آدمها، کمی بیشتر دربارهی آن مطالعه کنیم.
تا حالا شده با خودتون فکر کنید هیچجا جاتون نیست؟ به هیچ جمعی تعلق ندارید؟ هرجا میرید انگار گمشده و بیقرارید و حس میکنید جای درستی قرار نگرفتید و باید بگیردید جای درست خودتون رو پیدا کنید در حالی که از جستجوی دائمی و بیپایانش خسته شدید؟