میگويند: "علت مرگ، خودکشی است."
چطور میتوان جملهای تا این اندازه غلط نوشت؟
مثل اینکه بگویی علت مرگ، مرگ است!
علت مرگ همیشه مجهول میمانَد و شخصی که خود را کشت، آنچه را در دل داشت، با خود برد.
دیگران را با این پرسش که "چرا چنین کرد؟" برای همیشه عذاب میدهد، یا تنبیه میکند.
«من بدبین نیستم. جهان ما بد است»
نوبل ادبیات را که گرفت معلوم شد شاهکارش نه رمانهایی که نوشت، بلکه زندگیش بود؛
روستازادهای که آرزوی نویسندگی داشت. اما حتی به دبیرستان هم نرفت.
فقرزدهای که اولین کتاب زندگیش را در ۱۹ سالگی خرید.
تنگدستی که با والدین بیسوادش در حاشیهی لیسبون تا نوجوانی، در یک اتاق زندگی میکردند و او روزها پادویی، مکانیکی و کارگری میکرد تا کمکخرج خانواده باشد و شبها آخرین نفری بود که کتابخانهی مرکزی پای��خت را ترک میکرد.
اولین رمانش را که به تشویق دختری که عاشقش بود نوشت، شکست کامل خورد.
بارها بیکار شد. همیشه بدهکار بود و سالها توسط دوستانش ملامت میشد که دست از رویای نویسندگی بکشد.
همه چیزش را از دست داده بود جز یک چیز؛ امید!
گفته است پس از شکست اولین کتابش ۴۰ سال از نظرها پنهان شد و به کسی نگفت که شبها تا صبح همچنان مینویسد.
بیشتر عمرش را از همان کودکی تا دههها بعد، در تنگدستی و فشار گذراند. چه بهلحاظ مالی، چه از نظر سیاسی که بابت ایستادگیاش علیه استبداد بارها تهدید شد و اخراج!
آنقدر به رویای نوشتن وفادار بود که در نهایت در ۶۰ سالگی، بالاخره ناشری حاضر شد رمانش را منتشر کند و…
و روژه ساراماگو در ۷۶ سالگی نوبل ادبیات گرفت!
پیش از مرگش گفت که مهمترین حادثهای که باعث شد نویسنده شود در تابستان ۱۴ سالگیش رقم خورد. زمانی که پدربزرگ باید راهی پایتخت میشد برای عمل قلب که پزشکان گفته بودند عملی ساده است.
«پیرمرد پیش از رفتن به حیاط خانه رفت، چند درخت زیتون و انجیری را که داشت، در آغوش گرفت و در حالی که سخت میگریست با یکیک آنان خداحافظی تلخی کرد…
زیرا میدانست که دیگر زنده به روستا باز نخواهد گشت»
که یادآور همان فراز درخشانی است که دههها بعد در “بینایی” نوشت:
«گفت: ظاهرا راه را گم کردهاند.
پرسیدم: چه کسانی؟
گفت: روزهای خوب» /۱