دلم یه انیمیشن دیزنی میخواد از اونایی که دختره یه حماقت ملوس میکنه گیر یه جادوگر بدجنس میفته بعد یه پسره میاد نجاتش میده با یه بوس. چی بود این سیاست دختر قهرمان اسیرمون کرده...
تو وقتی دانشجویی میگیری که تجربهی ریسرچ و ریویو نوشتن داشته و اصلا برای همینم انتخابش کردی که کارت راحتتر باشه، باید بدونی که متن AI رو هم به راحتی تشخیص میده و نمیتونی سرش منت بذاری...
حیف وقتش نیست باهات سر و کله بزنم و بهم گفتن دهنم رو ببندم.
از باگهای تربیت شدن توسط مامان ��ه جای بابا اینه که شکست عشقی رو تجربه نکردم و تمام آهنگهایی که از تینایجری حفظ کردم هیچ وقت مفعول پیدا نکردن و احتمالا هم نخواهند کرد. حیف. بعضیاشون واقعا سیگار و ویسکی و گریه گریه گریه میطلبد...
دقیقا می��ونم که این نوع رفتار دلیل بر تجربهی چه احساساتیه و توی چه برههای از مسیر احساسی قرار داره اما خیلی عجیب یادم نمیاد تحلیلها رو و وقت هم ندارم که راجع بهش فکر کنم. فقط میدونم که میدونستم اینا یعنی چی...
امیدوارم یه وقتی یادم نیاد که افسوس بخورم که اه من که میدونستم...
همین الان هم تمام تلاشم برای دکترا خوندن و ریزهکاریای رشتهام هنوز همون تصورات کودکی رو داره و کاری ندارم این خوبه یا بد و سالمه یا ناسالم ولی هست و من هیچوقت نتونستم با این حس مقابله کنم و درست و غلطش رو پیدا کنم. این حس که اگر جنگ بشه من باید بخشی ازش باشم نه تو پناهگاه...
من بچه بودم تنها دلیلم برای پزشکی خوندن این بود که اگر جنگ شد بتونم برم جبهه. فکر میکردم چون دخترم فقط به عنوان پزشک میتونم برم و مهم بود که حتما برم...
بزرگ شدم فهمیدم مدل جنگ فرق کرده و دیگه تن به تن نیست دیدم فایده نداره، نرفتم پزشکی...