آدمایی که در حال راه رفتن سیگار میکشن و دودش رو میدن تو حلق مایی که پشت سرشونیم واقعا عصبیم میکنن
خب اون لامصبو یا بگیر یه طرف دیگه یا وایسا بکش بعد راه بیوفتتت.
واقعا بستنی خوشمزه ترین خوراکی برای منه
که منو نجات میده و تنها چیزیه که میتونم همیشه بخورم و دلمو نمیزنه
ولی الان دیدن قیمت هاش قلبم رو به درد میاره:(
واقعا وقتی مریض میشم دلم میخواد پیش مامانم باشم که کلی بهم میرسه و زودم خوب میشم
نه اینکه خودم از خودم مراقبت کنم
زندگی مستقل این چیزارو هم داره بالاخره:/
وای یهو خیلی رندوم یاد مسابقه محله افتادم
آهنگشم افتاده تو سرم
یک و یک و یک ، دو و دو و دو..
بچگیام با داداشم خیلی دوسش داشتیم و همیشه میدیدم
خیلی باحال بود.
از آدمایی که سفت دست میدن و سفت بغل میکنن خیلی خوشم میاد
یه حس و انرژی خیلی خوبی بهم منتقل میشه.
بنظرم انگار اون شل بودنه تعارفه، الکیه، مصنوعیه
خب چرا الکی اینکارو بکنیم.
تو مصاحبه آخرم به مدیرم گفتم من زیاد محیط کاری خلوت و آروم رو دوست ندارم
محیطای پویا و فعال و شلوغ رو بیشتر دوست دارم
روز چهارم تو شرکت حس کردم زنگ ریاضیه که معلممون نیومده..
کاش حداقل بچه هایی که ایران نیستن واسه کسایی که ایرانن نسخه نپیچن که چیکار کنیم چیکار نکنیم
واقعا کسی که از نزدیک دیده و تو این شرایطه میتونه تصمیم بگیره
و تصمیم گیری هم خیلییی سخته
اوکی نظرتون رو بگید دستتونم درد نکنه
ولی تحمیل نکنید و تصمیم هم نگیرید
مرسی.