امشب فقط گریه کردم ، برای خودم ، برای آیندم ، برای قلبم ، برای این همه باری که با خودم میکشم اینور و اونور ، برای همه ی غم های دنیا که توی قلبمه ، برای تک تک لحظه هایی که فقط خودم میدونم چی کشیدم ، برای هانیه ، برای هانیه ، برای هانیه
هیچوقت یادم نمیره وقتی ویدیوهای ۱۴۰۱ رو میدیدم تن و بدنم میلرزید ، یادم نمیره وقتی از توی خیابون از بغلشون رد میشدی و شال روی سرت نبود چقدر همه چیز وحشتناک بود ، یادم نمیره وقتی شکیلا تو بغلم میلرزید چون با آستین کوتاه اومده بود بیرون، چقدر خون ، چقدر جوون ، چقدر بیگناه ، آخ خدا
همزمان توی مغزم دو تا هانیه دارن با هم میجنگن ، یکیشون فکر میکنه و غصه میخوره ، همونقدر مضطرب میشه، خیلی خجالت میکشه و میخواد کاش یکم همه چی سبک تر بشه. اون یکی عصبانی میشه ، داد میزنه ، خیلی خیلی میترسه ، خستست ولی توی دلش میگه می ارزه