چون نیک بنگری همه چرند میبافند برادر. چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. از اون آخوند حجرهنشین بگیر تا اون فیلسوف معروف اُلمانی. همه چرند میبافند. حقیقت نه توی جیب من است و نه توی جیب اونها. زندگی کنید. بهجای تبیین چرند جهان و هستی، زندگی کنید.
اتفاقا این جنگ ناکام به جامعه مدنی و اعتراضات تا سالها ضربه خواهد زد. این از پیامدهای روشن جنگ بود. نیروهای نظامی و حاکمیت را در برابر جامعه قدرتمندتر میکند عادتاً. کاری که جماعت پهلوی با حمایت از مداخله نظامی کردند، تضعیف جامعه بود.
آیا حامیان جنگ میتوانند از مسئولیت کشتار بیگناهان و زیرساختها تبرئه شوند؟ نه.
بین «پیامد روشن» و «پیامد ناروشن» فرق است. پیامد روشن مثل اینکه وقتی پا در دریا میگذاری، خیس میشوی. «به دریا مرو گفتمت زینهار | وگر میروی تن به طوفان سپار».
↓
پادشاهان خود را «سایه خدا» میدانستند. آنان این آگاهی را داشتند که پادشاهی موروثی نمیتواند مشروعیت زمینی داشته باشد؛ ناچار بودند خود را به آسمان پیوند بزنند.
از کران تا به کران، «لشکر ظُلم» است ولی
از اَزَل تا به اَبَد، «فرصتِ درویشان» است
نبرد جالوت وداوود، بشقاب نقره، دوره بیزانس ۶۳۰م محل نگهداری موزه متروپلیتن نیویورک.
«راه نه آن است و نه این». گمان من این بوده و هست که دگرگونی/اصلاح از جادهٔ تقویت جامعه میگذرد. «استبداد از دل ناتوانی جامعه زاده میشود.» آن دگرگونی که از راه تضعیف جامعه و تحریم و جنگ به دست آید، به استبداد میرسد.
سؤال «پس راهحل چیست؟» کاملاً مشروع است. هیچکس که از فروپاشی زندگی روزمره، تحقیر انباشته، انسداد سیاسی، و تباهی افق آینده حرف میزند، حق ندارد از این سؤال فرار کند. من هم فرار نمیکنم. اما پاسخ صادقانه از همینجا شروع میشود که بپذیریم راهحل معجزهآسا، فوری و کمهزینه وجود ندارد. آنچه وجود دارد، تفاوت میان مسیرهای دشوار و مسیرهای ویرانگر است.
اول یک خط قرمز روشن: جنگ و مداخلهٔ نظامی خارجی راهحل نیست. نه بهعنوان موضع اخلاقیِ انتزاعی، بلکه بهعنوان داوری مبتنی بر تجربهٔ تاریخی. عراق، لیبی، سوریه، افغانستان فقط مثال نیستند؛ الگو هستند. در همهٔ این موارد، مداخله شاید دولتهایی را تضعیف یا سرنگون کرد، اما جامعه را شکست داد. نهادها فروپاشیدند، خشونت نهادینه شد، اقتصاد اجتماعی نابود شد، و امکان هر بازسازی مستقلی از بین رفت. هزینه را نه ساخت قدرت، بلکه مردم، طبقهٔ متوسط، فرودستان، و نسلهای بعدی پرداختند. جنگ معمولاً مستبدان را بازتولید میکند و جامعه را قربانی، حتی وقتی با زبان «نجات» آغاز میشود.
اما اگر جنگ راهحل نیست، افق چیست؟
به نظر من، اگر راهی وجود داشته باشد، از مسیر بازسازی قدرت اجتماعی و ملی میگذرد، نه جایگزینکردن آن با قدرت خارجی. و این یعنی یک نکتهٔ اساسی: تغییر سیاسی فقط «جایگزینی» نیست. فقط جابهجایی افراد یا حتی رژیمها نیست. تغییر پایدار، تغییرِ تبدیلی، لایهای و انباشتی است؛ تغییری که نسبت نیروها در جامعه را عوض کند، ظرفیت تولید کند، و امکان سیاست را بازسازی کند.
در این چارچوب، چند محور بهطور مشخص معنا پیدا میکند:
نخست، استفاده از بزنگاهها. تاریخ تغییر نه خطی است و نه دائماً انقلابی. بحرانهای اقتصادی، شکافهای درونی قدرت، تحولات منطقهای و بینالمللی، اعتراضات اجتماعی، و حتی شکستهای سیاستی، همگی بزنگاههایی میسازند که میتوانند به تغییرات واقعی ترجمه شوند. سیاست، دقیقاً هنر تبدیل بزنگاه به دستاورد است؛ نه مصرف احساسی بحران و نه واگذاری آن به بازیگران بیرونی.
دوم، تمرکز بر تغییرات تبدیلی و لایهای. یعنی حرکت همزمان در چند سطح: اقتصاد، جامعه، حقوق، نهادها و گفتمان. نه توهم «ضربه نهایی»، نه قناعت به اصلاحات نمایشی. تغییر واقعی معمولاً حاصل انباشت تغییرات کوچک اما جهتدار است که در لحظههای بحرانی میتوانند به جهش تبدیل شوند.
سوم، تلاش برای پایاندادن به تحریمها بهمثابه یک محور راهبردی. نه از سر سادهلوحی نسبت به ساخت قدرت، بلکه از این درک که بدون احیای اقتصاد اجتماعی، هیچ نیروی تغییردهندهای شکل نمیگیرد. تحریم، مستقیماً طبقهٔ متوسط، نیروی حرفهای، و استقلال جامعه را میزند و دولت رانتی-امنیتی را تقویت میکند. پایان تحریم، شرط لازم برای بازسازی طبقهٔ متوسط، احیای ظرفیتهای تولیدی، و بازگشت جامعه به سیاست است.
چهارم، چانهزنی سازمانیافته برای نقد کردن مطالبات اجتماعی. حقوق زنان، آزادیهای مدنی، حق تشکل، امنیت شغلی، و کرامت زیست روزمره نباید صرفاً شعار باقی بمانند. باید به مطالبات قابل پیگیری، قابل انباشت و قابل معاملهٔ سیاسی تبدیل شوند. سیاست یعنی دقیقاً همین: تبدیل خشم اجتماعی به سبد مطالبات، تبدیل فشار به امتیاز، و تبدیل بزنگاه به تغییر نهادی.
پنجم، تمرکز بر جامعه پیش از دولت. انباشت ظرفیت در نهادهای صنفی، حرفهای، مدنی و اقتصادی، بازسازی شبکههای اعتماد، و تقویت پیوندهای افقی. اینها کندند، پرهزینهاند، و قهرمانانه نیستند. اما شرط امکان هر تغییر پایداریاند.
پذیرفتن این افق یعنی پذیرفتن زمان، هزینه و عدم قطعیت. هیچ تضمینی وجود ندارد. حتی ممکن است شکست بخورد. اما تفاوتش با جنگ این است که شکستش جامعه را نابود نمیکند.
پنجاه سال نجابت مردم واقعیت دارد. درماندگی واقعی است، نه توهم. چشم دوختن به بیرون از نظر روانی قابل فهم است. اما دقیقاً به احترام همین رنج باید گفت: تبدیل درماندگی به استراتژی جنگ، عبور از یک مرز خطرناک است. این دیگر اعتراض نیست؛ واگذاری سرنوشت جامعه به منطق قدرتهایی است که هیچکدام نمایندهٔ زندگی مردم ایران نیستند.
راهحل من ساده نیست، فوری نیست، و حتی امیدوارکننده به معنای سطحی کلمه هم نیست. اما یک چیز را روشن میگویم: جنگ راهحل نیست. مداخلهٔ نظامی راهحل نیست. این مسیر نه بنبست را میشکند و نه کرامت را بازمیگرداند. فقط شکل ویرانی را عوض میکند و هزینه را چندبرابر میسازد.
Like many a populist, including the cleric who toppled his father, Reza Pahlavi claims legitimacy from the people’s cries. But he stumbles when asked what Iranians should do in the face of the mullahs’ violence. Read our interview https://t.co/obq0aS9YPJ
دیشب پس از جدل بین بازیکنان والیبال ساحلی کانادا و برزیل برای مدال طلا، دی جی imagine ترانه صلح جان لنون را گذاشت و واکنش تماشاگران و والیبالیستها درخشان بود
سنگنورد ایرانی در جمع رکوردداران زیر ۵ ثانیه!
رضا علیپور در #سنگنوردی، توانست با ثبت زمان ۴:۸۴ ثانیه ضمن شکستن رکورد #ایران به میزان ۰.۲۱ ثانیه، به جمع ورزشکاران جهان که رکورد زیر ۵ ثانیه دارند ملحق شود. رکورد پیشین #علیپور ۵.۰۵ بود که در انتخابی #المپیک به ثبت رسیده بود