گفت «نمیتوانم طاقت بیاورم.»
و بعد، وحشتزده اندیشید که شاید بتواند طاقت بیاورد و مجبور باشد این رنج عظیم را سالها به دوش بکشد.
- ریلا در اینگلساید؛ ال.ام. مونتگمری، فارسیِ سارا قدیانی.
#یادخنجراست
به زمانی مثل چی با آدما بُر میخوردم و نزدیک میشدم.. الان اونا هم که نزدیک میشن یهحسی میبرتم عقب و از پیلهم در نمیام.
ذهن کمالگرا و متعصب و عاشق و کیری به تنهایی میگه تقدیر!
روز از روز و سال از سال میگذرد، هیچ تازگیای بر زمین نیست. حتی اخبار چیز تازهای ندارد. همان علتها و معلولها، همان بازیگرها و تماشاچیها، همان احمقها و حماقتها، همان آهها و افسوسها. بشر داستان نومیدی است که پیوسته زمزمه میشود.
اونروز به یکی گفتم بین ۴تا۶ سال دیگه میمیرم و خیلی تعجب کرد...
اینکه تا حالا و هنوز زندهام، واسه خودمم عجیبه اما دلایلم برای زندهموندن به شدت کافی و قانعکننده بوده و کیر در این دنیا.
با تجربهی حدود ۳دهه تفکر در مورد خودکشی، قاعدتا باید یا خودمو میکُشتم تا حالا و یا مجذوب زیباییهای تقلبی دنیا میشدم و بهش علاقهمند میشدم. نه این شدم و نه آن.
از همهطرف رانده و مانده!