حالا امشب قمستی از نامهای که به دوستم مهدی از زندان وکیل آباد نوشتم رو براتون میذارم:
سلام، حالت خوب است؟! خجالت میکشم اگر بگویم خیلی دلتنگت هستم. میترسم با خودت بگویی این دختر همیشه احساسات اغراق شده دارد، نمیدانم. امروز در هواخوری زندان با دوست قاتلم راه میرفتم و یک پنجره تناوب احساساتم به تو را به تصویر کشیده بود. هواخوریمان بیشباهت به اردوگاهی در لبنان نیست. اردوگاهی جنگزده که دیوار سمت راستش پنجرههای فراوانی دارد. این پنجرهها، پنجرههای بند ۱ و ۲ هستند. بند یک ردیف پایینی است و ردیف بالاتر این دیوار خیلی بلند، بند دو زندان است، بند یک متهمین و مجرمین بیسابقه هستند. و بند دو متعلق به زندانیهایی است که مرتکب تکرر جرم شدهاند. همینطور که راه میرویم یک پرنده خونش روی زمین ریخته و پرهایش زمین را پوشانده دوستم میپرسد به نظرت گربه پرنده را خورده است یا کلاغ؟! استدلال میکنم که کلاغ و سعی میکنم شواهد و قرائن را کنار هم قرار دهم تا بازسازی صحنه کنم و برای رفیقِ قاتلم زبان بازی کنم. از روی دیوار خیلی بلند و از درون پنجرههای بند۲، زندانیان لباسهایشان را به طناب گره زدهاند و به پایین انداختهاند، روی هر بند چیزی حدود ۲۰ الی ۲۵ تکه لباس گره خورده است. از پنجرهی یکی از اتاقها طنابی که آویزان شده فقط لباس بلوچیست. رنگ و رنگ و رنگ، پولک پولک و پولک. حدس زدن نمیخواهد، به روشنی اتاق، اتاقِ زنان بلوچی است که مرتکب تکرار جرم شدهاند. این همه رنگ لباس زنان بلوچ خاطرهی توست که در حافظهام گره خورده و از بالا تا پایین دیوار درب و داغان ذهنم را با رنگ آذینبندی کرده است. عزیزدلم هربار که با رفقایم شانه به شانه هم در این هواخوری راه میرویم به پنجرهات که میرسیم با صدای بلندتری شعار سر میدهیم: «آزادی، آزادی، آزادی» و همواره رفقای اصلاحناپذیرمان از آن طرف پنجره همراهیمان میکنند. اینطور شد که تصمیم گرفتم برایت مفصل بنویسم. یعنی با خودم گفتم این بار برای تو مینویسم و در چند قسم نوشتهها را مخفیانه به بیرون از زندان میفرستم. امید دارم با این شرایط فوق امنیتی زندان شود. البته همیشه رنگ و احساس ما از هر دیواری حتی دیوار بلند زندان راه خودش را برای رسیدن به عزیزمان پیدا میکند:
اولین مرتبه و آخرین مرتبه که در خیابانهای مشهد قدم برمیداشتم از جلوی یک پاساژ رد میشدم که بوی زعفرانش تمام فضا را پر کرده بود، آدمها با شتاب از هم سبقت میگرفتند و من در خیابانی از شهری در شرق کشور در حالی قدم برمیداشتم که بوی زعفران مرا پرت میکند به خانهمان، خانه همان جایی که قبلترها روی شعلهی گازش مسقطی و کاچی میپختم دقیقاً همین بوی حداکثری فضای خانه را میگرفت. فرهنگ ما در جنوب کشور، فرهنگ مراقبت از حواسهای چندگانهی یکدیگر است. و من از آن یک چیزهایی یاد گرفته بودم مثلاً اینکه هربوی خوراکی که در فضا میپیچد حواست را جمع کن تا جایی که عطرش پراکنده میشود به مشام زنِ بارداری نرسد. اگر برسد میبایست از خوراکی حتما به او بدهی. همیشه همین مسقطی و اینها را که میپختم ، شیرینیهایی که عطرشان تا هفت خانه آن طرفتر میرفت، تا هفتخانه آن طرفتر را شیرینی میبردم. وقتی برمیگشتم برای خودمان چیزی از شیرینی مورد نظر باقی نمیماند. البته من هیچ از شیرینی خوشم نمیآید همه اینها در همان ۵گامی که از پاساژ فاصله میگیرم تند تند به ذهنم میآید.اینکه خانهمان ۳۰ ساعتی آن طرفتر است و چه بزرگ شدهام که در شهری که برای اولین بار درش پا میگذارم میتوانم به تنهایی قدم بردارم. سوار اسنپ که میشوم راننده از خدمتش در جنوب میگوید و یک سری رستوران خوب هم در مشهد معرفی میکند. میگوید اینجا غذاهای شیرین خیلی طرفدار دارد و البته بهترین غذاهای ایران را دارد. در دلم میگویم چه بد. البته همانجا که راننده این حرف را میزند تصویر حلیم با قیمه همینطور در ذهنم بالا و پایین میشود. تمام روزهای انفرادی را هم با همین رمز چه بد سپری کردم. یعنی کلا با همین چه بد سعی کردم، خودم را نگه دارم. که غذاهای شیرین خوردنشان مزهای ندارد و مشکلی نیست چیزی را از دست ندادهام. اما واقعیت چیز دیگری بود. تمام دلخوشی من در آن چهاردیواری و در ۵ ماه اخیر همین سفر بود. اگر آن روز بازداشت نمیشدم قرار بود بروم در مشهد چرخی هم بزنم. اما خب چی میدانم لابد مجبور بودم غذاهای شیرین بخورم. و واقعاً پس چیزی از دست ندادهام حالا همین امروز و فردا آزاد میشوم و راهی شهر خودم میشوم. یک عالم غذاهای ترش و تند منتظرم است از این گذشته رسم محله ما این است که اگر از چهاردیواری من عطر بپیچد مسئولیت همسایهی شاید باردارمان هم با ماست. کت بسته به سلولم منتقل میشوم. دوباره همه چیز شروع شده بود.
Manipulation یعنی سه سال است در یک پروژه هماهنگ به شما حمله میکنند، شما را به این گروه و آن گروه میچسبانند، علیه شما خبر دروغ تولید میکنند، تصاویر فتوشاپی از حرفهایی که نزدید میسازند، به شما اتهام فاند گرفتن میزنند و تهش وقتی دیدند هر چه میزنند، شما هنوز سرپا هستید، انگ عامل رژیم را حوالهات میکنند و وقتی صدای شما بالاخره درآمد، با وقاحت تمام میگویند: «چیرا بی جیمهوری ایسلیمی نیمیجینگی، خیسته نیشیدی از جینگیدن بی پیهلیوی؟!»
#پفیوزهای_اجارهای
جامعه یی که از کتابخوانی نفرت دارد و کتابخوانها را طرد می کند و از نویسندگان طراز اول چه زنده و چه مرده متنفر است محکوم به استبداد ، فقر ، ویرانی بجای توسعه و جهالت بی پایان است ، کتابسوزی در تاریخ نشانه عصر بربریت است ،برگرداندن کشور به عصرحجرگاهی باموشک و گاهی با کتاب گریزی
این جو روشنفکرستیزی و «ساعدی عامل بدبختی ایران» هم دیگه آخراشه. ساعدی و دیگر هنرمندان، از هر گرایش سیاسیای، خواهند ماند و روشنفکرستیزان فراموش میشن، مثل همیشه در تاریخ.
@Fahimehkhezr این دیدگاه منسوخ، زن را نه انسانی مستقل، بلکه ابزاری بیصدا در خدمت حریم مردان میداند. هرچند این تفکر بخشی از گذشته و مسیر تکامل تاریخ بوده، اما امروز باید قاطعانه جلوی بقای چنین نگاه تبعیضآمیزی بایستیم.
ص۴
شعر بر پایهی همین نزدیکیِ آوایی استوار است تا پیوندی ناگسستنی میان «رنج»، «جسم» و «هنر» ایجاد کند؛ گویی رنج در مغز استخوان ما ریشه دارد و پرندهی شعر با زخمه زدن بر این تنِ رنجور، تلخیِ جهان را به غنای آواز بدل میکند.
نقاشی:
«ستون شکسته» (۱۹۴۴) اثر فریدا کالو
صفحه ۱
شعری از مگی اسمیت
این جهان، رنج است و رنج،
همه، سراسر رنج؛
گویی رنج، تار و پودِ جهان است،
گویی رنج، خمیرمایهی بودنِ ماست.
گویی رنج، تاریست برای نواختن:
رگها و پیها، برای زخمه خوردن.
گویی رنج را میتوان به دندان گرفت؛
رنج:
ص۳:
مگی اسمیت در متن اصلی این اثر، بازی زبانیِ حیرتانگیزی میان سه کلمه خلق کرده است؛ کلماتی که در معنا از هم دور، اما از نظر املا و آوا بسیار بههم نزدیک هستند:
Harrow (رنج/شخمزدن)
Marrow (مغز استخوان)
Sparrow (گنجشک)
"Hello? Who's this?"
"Iran."
"What do you want?"
"We'd like to call in the middle of a war to alert you that we're in a state of collapse. We promise to keep you updated on your military successes."
"Okay. Thanks."
Seems legit. 👍
“The problem is no longer getting people to express themselves but providing little gaps of solitude and silence in which they might eventually find something to say.”
— Gilles Deleuze
خدایا کردها را ببخش/که نمیتوانند قرآن را ختم کنند/آنها وقتی به سورۀ انفال میرسند/ همه میمیرند
(آدونیس، شاعر سوری)
۳۸ سال قبل در چنین روزهایی در سومین مرحله از «عملیات انفال»، هزاران غیرنظامیِ کرد توسط نظامیان عراقی کشته شدند.
#DigitalBlackOutIran
https://t.co/dEIxtosbJo
این یه فکته، «زن، زندگی، آزادی» داشت هر سه خواستهرو محقق میکرد تا اینکه سر و کلهی رضا پهلوی با دار و دستهی«مرد، میهن، آبادی»، پیداش شد؛
«مرد»هارو به کشتن داد!
«میهن»رو فروخت!
«آبادی»هارو خراب کرد!
I've taught European history for 30 years. Americans have always asked me how the Holocaust was possible, how Germans could have enabled a madman reveling in mass murder to carry out his plans. Now we can see in real time how this is enabled; now we have front-row seats.
To destroy a bridge is to crucify an embrace.
In this age of ignorance, the slaughter of life is disguised as "strategy." We are left holding the corpse of what we once dared to call "Hope."
The world ends "not with a bang, but with a whimper"
#IranWar#peace