از صورتای متلاشی شده جوونا بگید. از ترکیدن جمجمه هاشون بگید. از جنازه های بی شمار بگید. از رقص مادرا بالای جنازه بچه هاشون بگید. همین قدر جدی و بی سانسور بگید. نه پر کشیدن نه جان باختن، «کشتنشون». بی رحمانه کشتن. و ما مسئولیم تا آخرین لحظه از این جنایت، از این نسل کشی بگیم.
با تسلیت به خانوادههای جانباختگان اخیر، تأکید میشود هرگونه خشونت مرگبار علیه معترضان، هم بر اساس قوانین بینالمللی جرم محسوب میشود و هم از نظر شرعی حرام و غیرقابل توجیه است.
بیوطن شمایید که روی مردم #ایلام، همان شیرزنان و دلیرمردانی که ۸ سال جان دادند و یک وجب از خاک ایران ندادند، اسلحه کشیدید.
بیوطن شمایید که این سرزمین پرگهر را به کشوری فقیر و منزوی با مردمی رنجکشیده تبدیل کردید.
بیوطن شمایید که میلیونها ایرانی را ناگزیر به ترک میهن کردید.
مدیریت آن نیست که ما در عراق و لبنان و سوریه استادیوم درست کنیم و بعضی مدیران در رزومه و کارنامهشان بیاورند که ما در عراق استادیوم ساختیم در حالی که در همان استادیوم به تیم ملی ایران فحش می دهند. بعد در همین استادیومها جام "خلیج عربی" برگزار می کنند.
ما تا کی باید خاموش بمانیم.
از گوشت و مرغ قسطی تا مرگ قسطی...
اینجا ایـران است؛ غنیترین جغرافیای جهان
دارنده دومین منابع گاز دنیا، سومین منابع نفت جهان و ۷ درصد منابع معدنی کره زمین
کم هنری نیست تبدیل چنین کشوری به یک سرزمین فلاکتزده...!
این روایت از #حسين_شنبهزاده، عزیز دربندمون روخوندهاید؟
«کلاس دوم دبیرستان که بودیم، بابای ابوذر مُرد.
البته درسته که کسي که اسم بچهشو تو سال ۶۷ میذاره ابوذر، به بچهیتیم شدنِ ابوذر میگه سرنوشت، ولی برامون موقعیت غریبي بود. طرف یتیم شده بود. بدترین داغ ممکن، بعد از داغ مادر، که کمیابتر بود و مادرمُرده خیلي نادر بود.
ابوذر بعد از هفتِ باباش اومد سر کلاس. ولی کسي بهش محل سگ نمیذاشت.
چرا؟
به پیچیدهترین دلایل ممکن.
اگه بخوام سادهش کنم، این بود که داغِ سنگین، باعث بهتِ سنگین میشه. رومون نمیشد باهاش حرف بزنیم. یا درستتر بگم، معذب میشدیم. فکر میکردیم باید به حال خودش بذاریمش.
موضوع فقط این نبود. احساس میکردیم عزادارتر از اینه که دلودماغِ همبازی شدن و حتی همصحبت شدن داشته باشه. طفلکی همینطور تنها برای خودش توی حیاط میچرخید. نه همبازی، نه همصحبت. بهقول صادق هدایت توی کتاب وغوغساهاب، مثل «بوف کور». (نمادِ از اینجا رونده از اونجا مونده).
از اونم بدتر، وقتي خودش میاومد همبازی بشه، یا میخندید و شیطنت میاومد، به همه - جز من - بر میخورد. من این راه رو قبلاً رفته بودم. تو چهلمِ بابام، اومدن مدرسه دنبالم که بریم مسجد. لبخندکي رو لبم بود. ناخودآگاه. بدون دلیل. یکي از بچهها گفت از مرگ بابات خوشحالی نه؟
بعدش خندید.
بارها عرض کردهم که بچههای کوچیک، خبیثترین موجودات جهانن.
من میدونستم ابوذر اگه میخنده خوشحال نیست، ولی تا کِی زاری کنه؟ بدترین نکتهٔ زندگی بعد از مرگِ عزیزان همینه: ادامه داره.
من اولین وعده رو که بعد از مرگ بابام خوردم تعجب کردم که هنوز به دهنم مزه داره.
تعجب میکردم که دنیا چطور نایستاده. ولی همون فردای مرگش تو خونهٔ داییم «تام و جری» میدیدم و یه لحظه خندیدم. بلافاصله از خودم بیزار شدم. بابام همین دیروز مُرده و من امروز میخندم؟!
دردِ من چی بود که با ابوذر حرف نمیزدم؟
نمیدونم. داغش در نظرم زیادی سنگین بود. چی میگفتم بهش؟
«چقدر بد که بابات مُرد، حالا بیا بازی؟»
این چیزا رو یاد ما نداده بودن. هنوزم نمیدونم، هنوزم نمیدونم با آدم داغدیده چطور باید رفتار کرد. از کِی براش طبیعی میشه (پاسخ: هیچوقت)، از کِی به جریان زندگی برمیگرده و میشه باهاش شوخی کرد؟ از کِی دیگه نباید بهش «ترحم» کرد؟
ترحم که هیچوقت، ولی با داغدیده که نمیشه عادی رفتار کرد که.
صالح تسبیحی اینجا یه بار نوشت هر وقت دوستتون داغ دید بهش زنگ بزنید. دوستم داغ پدر دید و زنگ زدم بهش. چقدر حال جفتمون خوب شد. گفتم من همدردتم برادر، جاش که تو قلبت پُر نمیشه دیگه، ولی هر وقت همدوشِ گریه خواستی بگو.
من نمیدونم باید با داغدیده چطور برخورد کرد. اینو میدونم که داغدیده هم معذب میشه که دیگه تا مدت زیادي باهاش عادی برخورد نمیکنن چون در شأن داغدیده و داغش نیست.
شما اگه میدونید بگید.»
با آرزوی آزادی هر چه زودتر حسین شنبهزاده، 💔
#HosseynShanbehZaadeh
@hosseyn1988@McSaturday7