ی جا خوندم از ی جایی به بعد فرصتی برای نشستن و غصه خوردن ، رفتن زیر پتو و گریه کردن نداری، باید غمگین باشی و کار کنی، غمگین باشی و بخندی، غمگین باشی و تلاش کنی ...
انگار زندگی ی حباب از جنس غم، ما غم نفس میکشیم.
امشب بارش شهابی بود و رفتیم زو باران،
عجیب
ولی واقعی،
با هرستاره دنباله داری که دیدم آرزو کردم
دلمون گرم بشه به زندگی،
بمونیم برای هم پر از مهر و عشق ،
حالمون خوب شه...
خدای من امشب یهو وقتی داشتم به آسمون نگاه میکردم ،یادم افتاد که خیلی وقته بهت نگفتم شکرت...
شکرت که دلم جای امنیه، شکرت که شونه واسه تکیه کردن دارم، شکرت که صدای مامان و بابام و میشنوم و حسشون میکنم، شکرت که راه میرم و نفس میکشم و آرزو میکنم....
شکرت برای این خورده دلخوشی های من.
دوست داشتم امروز آزمون و قبول شم! ببینم این بدن باز واسه چه موضوعی میخواد واسم اظطراب بتراشه...
اظطراب از بین نمیره! ازموضوعی به موضوع دیگه منتقل میشه...
واقعا اینکه صبح و عصر سرکارم،خوبه،
واقعا خوبه،
تا همین الان بعد ۳ ،۴ بار دعوا و بحث با مامان،
من پرچم سفید و تسلیم و بالا میارم.
واویلا که هنوز فردا جمعست...
خستم، مغزم درد میکنه...
میخوابم ۸ ساعت ،۱۰ ساعت!
فرقی نداره،
چشم که باز میکنم تموم تنم درد میکنه،
انگار هیچ صبحی شبیه "شروع "نیست،
همش تکرار و تکرار وتکرار...
این جنگ توی سرم،
این کوفتگی تنم،
این خستگی حالم،
کاش تموم شه از من...