👌✅ مگه میشه روی کاغذی که بافتش زبر نیست، لوگویی با این همه خطوط ظریف چاپ کرد و خیال آدم راحت باشه؟
🫰🏼 والا سختمه هر متریالی رو قبول کنم، حتی اگه مشتری بگه فرقی نداره ❤️
بعضی وقتها دلم میخواد دنیا یه لحظه mute بشه تا بفهمم کدوم یکی از این افکارم واقعاً ریتمش با بقیهی زندگیم میخونه
شما هم این شلوغی تو سرتون رو دارین؟ 💯 :/
یه تیکه چوب
که از تهِ کارگاه
مونده بود
داشتم باهاش ور میرفتم
که یهو یادم افتاد
باید برم سراغ
اون زنجیرهای روغنی 💀
ساعتها میگذره
و آدم هنوز
توی همون
تکه چوب
گیر کرده ://
«بچه رو هیچوقت تو لجبازی شکست ندید»
والا من که هرچی سعی کردم شکستش ندم، تهش دیدم هرچی میگم دقیقا برعکسش رو میکنه 😳😳😂
شما هم همینقدر سخت پیش میرید؟
همیشه فکر میکنم اگه یه کم دورتر برم، بالاخره یه جای خلوت پیدا میکنم
ولی تهش میرسم به یه منظرهی عالی که هزار نفر دیگه هم همزمان دارن بهش زل میزنن
این تضاد بین تصور من و واقعیتِ توریستیها هیچوقت تموم نمیشه 🧠 نه؟
تضادهای امروز
۱. مراسمای سنتی ژاپنی که هر حرکتش یه عمر طول میکشه
۲. من و کلنجار رفتن با ترندهای جدید بدون رفرش کردن هر سه ثانیه صفحه
۳. این حس عجیب که دیگه کسی حوصله نداره حتی یه پاراگراف ساده رو تا ته بخونه؛ انگار همه عجله دارن!
وقتی یه ریتم توی استودیو نمیشینه هرچی بیشتر فشار بدی بدتر میشه. انگار تو زندگی هم بعضی چیزا فقط وقتی ولشون کنی درس�� میشن
🫠
واقعاً چرا فکر میکنیم با اصرار بیشتر نتیجه بهتر میگیریم 🤲