شما هم با این سطل و بیل پلاستیکی های شمال خاطره دارید؟ از بغلشون که رد شدیم پرت شدم به بچگی و دریاهایی که میرفتیم و برای روزهای گذشته که دیگه تکرار نمیشن گریه کردم.
شمارو نمیدونم ولی من واقعا ناراحتم که پولام خرج بقا میشن
دلم میخواست باهاشون لباسای قشنگ بخرم، فعالیتای مورد علاقم و انجام بدم یا جاهایی که دوست دارم برم؛ بیا، باز گریه ام گرفت.
نشستم توییت های آخرم و خوندم و فهمیدم وقتایی که حالم بده میام توییت میزنم و میرم. خیلی جالبه یه سریاشو حتی یادم نیست که قضیه چی بوده. همینجوری بهم بی توجهی کنید تا راحت تر توییت بزنم ممنونم.
به طرز باورنکردنی ای پنج سال گذشته از نبودن مامانم. وقتی بهش فکر میکنم واقعا یادم نمیاد که چجوری تونستم ادامه بدم تو این سال ها. پنج سال خیلیه خیلی. من تا قبلش حتی پنج روزم ازش جدا نشده بودم.