[یک مشت تنهای اندوهگینِ بهقدر کفایت دوست داشته نشدهی حفظ ظاهر کرده!
یک مشت خستهی بیش از مرز طاقت جنگیدهی فراموش شده!
یک مشت بغضِ متحرک و آرزوهای بسیار بر دوش!]
#صرافیانپور
جسد بچههاشونو تحویل میگیرن دست میزنن و تشویق میکنن. بچههاشونو با رقص و کِل و موسیقی به خاک میسپارن. مرگ رو مسخره میکنن.
کلمهها خشک میشن تو گلوم، نفسم بند میاد و دستام سرد میشه از نجابت و بزرگی این مردم.
۵) من باز هم تلاش کردم قانعش کنم که درمان رو شروع کنه و نمیدونم تاثیری داره یا نه فقط تمام مدت داشتم به این فکر میکردم که حرف زدنامون چی به روز آدما میاره که یک نفر حاضر میشه هرشب از درد به خودش بپیچه ولی درمان رو شروع نکنه!
/رشتو/
۱) موضوع پایان نامه من اثر زمان بندی تغذیهای روی سرطان پستانه، و توی این مسیر جمع آوری نمونه کیسهای خیلی عجیب غریبی دیدم ولی یکی از دردناکترین و عجیبترینشون یک مورد خانومی بود که مجرد بود و توی یه روستای کوچیک زندگی میکرد و با اینکه تودهی سرطانی کامل زیر بغلش رو هم
۴) الان که بعد از سه ماه بابت پر کردن یکسری پرسشنامهها باهاش تماس گرفتم، گفت «حاضرم بمیرم و کنار پدرم خاک بشم ولی درمان رو شروع نکنم و مسخره نشم و تو هم واسم دعا کن.»
بعد از اینکه هم من و هم دکتر کلی باهاش صحبت کردیم و گفتیم بهتره درمان رو شروع کنه و کلی راههای جایگزین هست و نهایت میتونه از موی مصنوعی استفاده کنه و اون هم قانع شد و رفت تا کارهاشو بکنه و بیاد برای شروع درمان.
درگیر کرده بود، حاضر به شیمی درمانی نمیشد و وقتی پیگیری کردم و دلیلش رو پرسیدم ازش گفت (چون بهخاطر عوارض شیمیدرمانی موها و ابروهام میریزه، اقوامم مسخرهم میکنن و پشت سرم حرف میزنن و بهم میگن«گَر» و بخاطر همین حرفاشون و دخالتاشون نمیخوام درمان رو شروع کنم).