حجم استرسي كه به خودم وارد ميكنم براي خودم غيرقابل تصوره
بنج ماه درگيري با بيماري مادرت كه هرلحظه پيچيده تر ميشد
دوتا عمل الكتيو يه عمل اورژانس
كرانيكتومي
٣٠ جلسه راديوتراپي
بروز عوارض راديوتراپي در شديدترين حالت ممكن
و لحظه اي كه شرايط تقريبا اروم شد
تغيير شغل و فيلد كاري
تغيير شهر
استرس پيدا كردن خونه
بالانس مالي
جاافتادن تو محيط كاري جديد
تنها گذاشتن مامان
رانندگي تو شهر جديد
برای دوستامم موجود سمی شدم
هی میریزم تو خودم هی تحمل میکنم
یه جا که دیگه نمیکشم
یهو میرم ۴ تا پیام میدم به یکیشون برای اینکه خالی شم و حرف بزنم
ولی میدونم فقط دارم بهشون استرس و حال بد میدم
ساعت ١١ وقت ملاقات icu بود
مامانو ديدم، حركات تكراري داشت هي دستشو تكون ميداد
حرف هاشم گنگ بود، دستشو گرفتم گفتم هرچي ميگم اگر درسته دستمو فشار بده
آب ييارم برات؟
گشنته؟ جات اذيته؟
باز نفهميدم چي ميگفت
از رزيدنت پرسيدم گفت علايم طبيعيه
وقت ملاقات تموم شد و بايد ميرفتم
تاحالا گريه باباتو ديدي؟
باباي من خيلي باباست
اخرين بار ٢٠ سال پيش سر خاك مادرش گريه كرده بود
رفتم بغلش كردم
ميگفت اين چه مصيبتي بود سرمون اومد و بلند گريه ميكرد
(بقيشو نميتونم تعريف كنم…نفسم درنمياد)