یه سری پارچه هستن که هرچی سعی کنی با تکنیکهای خیاطی درستش کنی
بازم اون حس بدِ روی پوست رو میدن
واقعا نمیفهمم کی تصمیم گرفته این بافتهای زبر و بیکیفیت رو تولید کنه
آدم کلا مودش میپره 😬
خیلیها فکر میکنن همشهری بودن یعنی فقط یه کد پستی مشترک یا لهجه مشابه.
ولی حقیقت اینه که ما یه سری کد رمزگذاری شده داریم که فقط تو کوچهپسکوچههای محلهمون معنا میده.
مثلاً یه نگاه خاص یا یه مدل سلام کردن که طرف مقابل سریع میفهمه از کدوم خیابونی هستی 😮 ️
یهو پیچیدم تو یه کوچه بنبست که تهش یه دیوار سیمانی قدیمی بود؛ بافت ترکخورده و لایههای رنگریختهاش اونقدر عجیب بود که کلاً یادم رفت باید برگردم. انگار مسیر اشتباهی بود که اتفاقاً جذابتر از مقصد شد.
اعتراف میکنم زیاد به توصیههای کلیه باور ندارم؛ مثلاً میگن برای آرامش باید همه چیز رو رها کنی و سفر کنی. ولی من دیدم وقتی بعد از یه شیفت سنگین، فقط نیم ساعت توی یه مسیر تکراری پیاده میرم، خیلی بیشتر از یه سفر ناگهانی بهم میرسه 😅🙏
تعادل لزوماً ��وی تغییرات بزرگ نیست.